سلام دوستان

غزل زیر را یکی از دوستان همسرم به وبلاگش ارسال کرده و ناز سحر ( همسرم ) خوشش امد و من در وبلاگم باز نشر می کنم

گزیده ای از خواجوی کرمانی - روانشناسی پيمان

گفتا تو از کجایی کاشفته کربلایی
گفتم منم غریبی از شهر نینوایی

گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدایی

گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم به می پرستی جستم ز خود رهایی

گفتا بدلربایی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی

گفتا منم (سحر ) خیز کاندر جهان نگنجم
گفتم: سحر کجائی لیکن بدست نایی