حدیث مستان هنری بود خدایی
سلام دوستان
غزل زیر را یکی از دوستان همسرم به وبلاگش ارسال کرده و ناز سحر ( همسرم ) خوشش امد و من در وبلاگم باز نشر می کنم

گفتا تو از کجایی کاشفته کربلایی
گفتم منم غریبی از شهر نینوایی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدایی
گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم به می پرستی جستم ز خود رهایی
گفتا بدلربایی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی
گفتا منم (سحر ) خیز کاندر جهان نگنجم
گفتم: سحر کجائی لیکن بدست نایی
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 20:53 توسط
|