کتاب پیشنهادی وبلاگ گلشن ناز سحر  ( 39 )

  بعضی ها هم در انتخاب یک «رمان» خوب و امتحان پس داده مشکل دارند،وبلاگ گلشن ناز سحر رمان زیر را برای مطالعه معرفی می کند :

1631 63289 normal.jpg

سمفونی مردگان عنوان رمانی نوشته عباس معروفی است. این رمان برندهٔ جایزه سال ۲۰۰۱ از بنیاد انتشارات ادبی فلسفی سورکامپ شده‌است.

ساعت آقای درستکار بیش از سی سال است که از کار افتاده؛ در ساعت پنج و نیم بعدازظهر تیرماه سال ۱۳۲۵. ساعت سر در کلیسا سال‌ها پیش از کار افتاده بود و ساعت اورهان را مردی با خود برده‌است؛ اما زمان هم‌چنان می‌گردد.

این داستان یک حادثه را از منظر چند ناظر روایت می‌کند. شخصیت اصلی داستان شاعر جوانی است که گرفتار خشم پدر سنتی خود می‌شود. معروفی در این کتاب دردسرهای یک روشنفکر سال‌های ۱۳۱۰ تا ۱۳۳۰ را از منظر دید چند شخصیت مختلف داستان روایت می‌کند.

  1. اورهان، پسر کوچک خانواده و وارث تفکرات سنتی پدر نماینده نسل جدید قدیم اندیش
  2. آیدا، دختر خانواده، نماینده احساسات جامعه
  3. پدر، نماینده عوام تحت تأثیر مذهب
  4. بیوه همسایه روبه‌رو، نماینده روشن‌فکران
  5. صاحب کارگاه چوب‌بری، نماینده روشن فکران محافظه‌کار
  6. آیدین یا سوجی، پسر خانواده، شاعر و نماینده نسل جوان درگیر در تناقضات

  وبلاگ گلشن ناز سحر را به دوستان معرفی کنید :

   http://totti10.blogfa.com/

 

داستان پیشنهادی گلشن ناز سحر ( 11 )

سلام
من علی ام
۳۵ ساله
ده ساله که ازدواج کردم
خانمم ۶سال ازم کوچیکتره و اندام خوبی داره یکمی هم بگی نگی پره
اوایل که ازدواج کردیم خیلی مذهبی بودیم
اون چادر میپوشید و منم خیلی حساس بودم روش
قصه از اونجا شروع شد که یه روز که برای خرید لباس رفته بودیم بازار و تو یکی از لباس فروشیا مشغول انتخاب لباس بودیم اون رفت تو اتاق پرو که شلوار رو بپوشه و من بی هوا تو مغازه میچرخیدم
ظاهرا شلوارش گشاد بوده و منو صدا کرده بود که سایز کوچیکترشو براش بیارم ولی من که اونطرف فروشگاه بودم نشنیده بودم و فروشنده از پشت در گفته بود که خانوم اگر چیزی لازم دارین به من بگین شوهرتون نیست ظاهرا
(اینا رو بعدا خانومم گفت برام)
خانومم هم گفته بود که دو سایز کوچیکترشو میخوام این خیلی گشاده
فروشنده هم گفته بود که از کجاش بیشتر گشاده و خلاصه …
رفته بود و دو سایز کوچیکتر آورده بود و این یکی خیلی تنگ بوده و حتی از یه قسمت باسنش بالاتر نرفته بود
این دفعه به فروشنده گفته بود که این یکی خیلی تنگه و …اینا
فروشنده هم اصرار که این کش هست و جا باز میکنه و در نهایت خواسته بود که ببینه چقدر تنگه و خانومم در و باز کرده بود و فروشنده خانومم رو حسابی دیده بود و حتی قسمتی از باسنش که بیرون بود
من اینجا بود که رسیدم و با ترس رفتم جلو
فکر کردم حالش بد شده اون تو
و دیدم که نخیر داستان چیز دیگه ایه
و بعد خانومم تعریف کرد چی شده و خیلی هم خجالت کشیده بود اون لحظه
نمیدونم چرا ولی وقتی فهمیدم جریان چیه خوشم اومده بود
بی هوا اصرار کردم که چند تا فروشگاه دیگه هم بریم و یه فکر شیطانی به سرم زد
خلاصه چند تا فروشگاه چرخیدیم و من چشمم خورد به یه بلوز یقه باز
گفتم اینو بخر خیلی خوشگله
گفت جدی؟
ازش خواستم که پرو کنه ببینیم چطوره
رفتیم پرو کرد و صدام کرد دیدمش گفت یقش خیلی بازه. نصف سینه هام بیرونه. و منم گفتم که چرا نمیشه. تو مهمونیای خصوصی بپوش. خیلی بهت میاد. بدون فکر فروشنده رو صدا کردم و قبل اینکه خانومم بخواد حرفی بزنه گفتم یه لطفی میکنین یه نگاهی به این لباس بندازین؟
این مدلش همینجوره. یا سایزش بزرگه. خانومم که کپ کرده بود. فروشنده هم از خدا خواسته اومد و دید و گفت که نه آقا مدلش همینه و مدل دیگه هم داریم که فکر میکنم با توجه با اندام همسرتون بیشتر بهش میاد(حین تمام این حرفا چشمش به سینه های خانومم بود)
به خانوم گفتم که میخوای بیاره امتحان کنی؟
اونم سری به نشانه ی رضایت تکون داد و یارو رفت آورد
این لباس جدیده رو که تن زد بهم گفت فروشنده رو صدا کن این زیر یقش زدگی داره
فروشنده رو صدا کردم و اومد زدگیشو دید
دست کرد تو یقه خانومم که ببینه زدگیش چقدره
کاملا پشت دستش سینه و سوتین خانومم رو لمس میکرد
باورم نمیشد که از دیدن این صحنه راست کردم
خانومم هم مشخصا خوشش اومده بود و خلاصه اون روز اون لباس رو خریدیم و من اون موقع بود که معنی و لذت بیغیرتی رو چشیدم
اون روز بعد رسیدن به خونه خانومم شروع کرد به غر زدن که چرا مرد نامحرم و صدا کردی و بدن من و دید
من گفتم که اولا خودت که قبلش اون فروشنده رو صدا کردی که شلوارت رو ببینه و درسته من نبودم ولی میتونستی صبر کنی و دوما دفعه دوم این فروشنده رو خودت صدا کردی که زدگی بلوزت رو ببینه
سوما…
گفت سوما چی؟؟
گفتم هیچی
گفت نه تو رو خدا بگو
گفتم ناراحت نمیشی؟
گفت نه خوب بگو
گفتم ناخوداگاه لذت میبردم نگات میکرد…
گفت جدی میگی؟
گفتم بله
گفت پس بزار منم یه اعترافی بکنم
راستش اون شلوار و که تن کردم تو آینه خیلی سکس به نظر میومدم
فروشنده شلوار که پشت در بود یه شیطنتی اومد سراغم که دوس داشتم بدنمو ببینه و در و باز کردم
بعد که داشت شلوارمو نگاه میکرد شدیدا شهوتی شده بودم
ووو
و این بود داستان شروع بیغیرتی من
و بعدش داستانای بی شماری برامون پیش اومد
ادامه داستان بیغیرتیم رو همینجا براتون مینویسم
نوشته: علی

 

داستان پیشنهادی گلشن ناز سحر ( 10  )

سلام به همه
اسمم سروش ۳۴ سالمه چند سال پیش ازدواج کردم با دختری که نمیشناختمش خالم معرفیش کرد گفت خانواده خوبی هستند و وضع مالی خوبی دارند .
البته منم وضع مالیم خوب بود کارم دفتر پخش مواد غذایی داشتم دستم به دهنم میرسید ماشین خونه همه چیز این رو میخوام براتون بنویسم که هواستون به زندگیتون بدید.
بعد از ازواج من همسرم لیلا خیلی خوب بودیم لیلا همش دور همی با دوستاش میرفت منم زیاد بهش گیر نمیدادم چون چند باری خونه من جمع میشدند خونم خودم و هر دفعه خونه یکی بودن زنگ میزد میگفت میخوایم بریم شام بیرون یا بریم دورهمی میخوایم دونگ بزاریم همیشه تو کارتش پول میریختم لیلا دختری واقعا زیبا و خوش هیکل بود و قد بلند پوستی سفید سینه خوش فورم من خیلی دوستش داشتم.
یک شب دور همی با دوستاش گفت من رو برسون میخوام بریم خونه دوستم مریم جمع شدیم زمانیکه رسوندمش همون لحظه چند تا پسر وارد آپارتمان شدن من گفتم بلخره آپارتمانه شاید یک واحد دیگه باشند بعد که رسوندمش دختر دایی لیلا زنگ زد بهم گفت میخوام یک چیزی بهت بگم ولی نگی من گفتم منو خراب نکن گفتم باشه گفت خانومت با دوستاش دورهمی دختر و پسر نشستن بهش گفتم از کجا انقدر مطمئنی.
دیدم آدرس همون آپارتمان رو داد که رسوندمش گفت واحد ۴ همه جمع انجا بهش گفتم چرا زنگ زدی این قضیه رو گفتی مگه تو دختر دایش هستی؟
گفت اره ولی تا زوده زندگیتو نجات بده تو پسر خوبی هستی اون لایق تو نیست.
منم بلند شدم چاقومو برداشتم گذاشتم تو جیم گفتم هرچی بادا باد رفتم در آپارتمان زنگ نزدم وایسادم تا درب برقی باز شد ماشین بیاد بیرون .
اگر زنگ یا در میزدم ممکن بود بفهمند در برن حالا طبقه بالا یا پشتبون جایی.
رفتم داخل یک نفر جلویم گرفت بهش گفتم واحد ۴ با مریم خانوم کار دارم چیزی نگفت. منم رفتم داخل رسیدم واحد ۴ صدای آهنگ بلند و بزن و برقص در زدم چند بار صدای آهنگ کم شد صدای مریم خانوم آمد.
کیه گفتم همسایه درب باز کرد تا منو دید انگار برق ازش پرید
(جالبی این قضیه این بود که دختر دایش گفت اگر این نبود بگو که من گفتم ولی صد در صد)
منم با لگد درب باز کردم مریم خانوم خورد زمین رفتم داخل بله اون چیزی که نباید میدیدم دیدم همه با لباس های لختی تو بقل همدیگه مشروب خورده بودن حالیشون نبود دیدم لیلا درب اتاق باز کرد با شرت حتی سوتین هم نداشت با یک پسری تو اتاق بودن
اون لحظه دنیا رو سرم خراب شد .
انقدر با مشت کوبیدم تو صورت لیلا که دماغ و دندوناش خورد کردم باقی پسرها فرار کردن.
منم از خونه زدم بیرون دیگه یک سال لیلا رو ندیدم طلاق غیابی رو گرفتم.
و هدیه ارزشمند دادم به دختر دایش اولش قبول نمیکرد با اصرار زیاد ازم گرفتش و همیشه مدیونشم که خیلی زود واقیت رو نشونم داد.
ببخشید سرتون درد آوردم
نوشته: سروش

 

----------------------

 این داستان را همسرم نازسحر در گروه تلگرامی خواند و من ان را ویرایش طبق قوانین بلاگفا کردم 

داستان پیشنهادی گلشن ناز سخر ( 9 )

 

 روزی که شب بود

ساعت حدود ده بود مامانم از خواب بیدارم کرد گفت پاشو این پلاستیک ببر خونه مامان بزرگ لازم داره با غرولند از تخت بلند شدم لباس پوشیدم و راه افتادم سمت خونشون وسط تابستون بود و هوا خیلی گرم بود یه شلوار اسلش نازک پوشیدم با یه تیشرت جذب اندامی
مادربزرگم تو یه خونه سه طبقه زندگی می‌کنن ک طبقه اول خودشونن طبقه دوم دایی بزرگم و طبقه آخرم ک هنوز فضای داخلش ساخته نشده مال وقتیه ک دایی کوچیکم زن بگیره خلاصه رفتم و زنگ در و زدم ولی کسی جواب نداد گفتم حتما نیستن از در رفتم بالا ک پلاستیک و بزارم در خونشون از حیاط رد شدم و وارد ساختمون شدم پلاستیک و گزاشتم همون موقع زنداییم از بالای پله ها صدام کرد
_مهدی جان خوبی؟
+سلام سارا خانوم مرسی
_چی شده این وقت صبح؟
+هیچی یه چیزی برا مامان بزرگ آوردم
_آها بیا بالا یه شربت بخور هوا گرمه
+خیلی ممنون مزاحم نمیشم
_ن بابا این حرفا چیه بیا بالا
رفتم بالا و یه یاالله گفتم و رفتم خونه نشستم رو مبل و مسیج هام و چک کردم چن مین گذشت زنداییم مث همیشه با اون لبخند خوشگل و چادر رنگی اومد یه سینی شربت هم دستش بود
نشست رو مبلِ رو به رو سینی رو گذاشت رو میز. شربت و برداشتم و تشکر کردم
_خب مهدی جان چخبر؟
+سلامتی شما خوبی؟ دایی چطوره؟
_خوبم عزیزم، دایی هم مث همیشه سر کار
+عه فک کردم دیروز برمیگرده
_ن مثل اینکه مرخصی ندادن بهش
+چه بد
_دیگه عادت کردم کاریش نمیشه کرد
+مگه میشه ب تنهایی عادت کرد ؟
_دیگه کاری نمیشه کرد اونم داره برا من زحمت می‌کشه انصاف نیست گله کنم ازش ولی راستش و بخوای بعضی وقتا خیلی بهم فشار میاد
+از چه نظر ؟
_خب من یه زنم کلی نیاز عاطفی و جنسی دارم
همین ک این حرف و زد سرخ شد و ساکت موند مطمعنم از دهنش در رفته ولی خیلی دوس داشتم این طور نباشه آخه همیشه یکی از فانتزی هام سکس با سارا بود ب چند دلیل یک اندام خوش فرم و زیباش کمر باریک رون های توپر و کون گرد و خوشگل با ممه های متوسط دو پوست کرمی رنگ صاف ک تو رویاهام هیچ وقت یه تار مو هم نداشت شکی نیست ک واقعیت هم همین باشه و سوم فیس جذاب و لبخند عالیش
+اره می‌دونم خیلی سخته اینکه هر روز نیاز جنسیت و سرکوب کنی درکتون میکنم
مطمعنم اگه امکان داشت صورت از این هم سرخ تر میشد فک کنم اتفاقی این حرف و زده بود ولی من خوب دنبالش و گرفتم
_خب آره سخته ولی … یعنی من… من همیشه وقتی روم فشار میاد خب چجوری بگم ‌…
+میدونم ب هرحال منم مثل شما تنهام خودم گاهی مجبور میشم خودارضایی کنم چاره‌ای نیست
_تو ک جوونی هنوز میتونی کلی دوست پیدا کنی با این چهره جذاب و اندام مردونت مطمعنم دخترای زیادی دنبالتن
+واقعا این قدر جذابم؟
_شاید خودت نفهمی ولی در نگاه یک زن خیلی جذابی
+مرسی البته شما هم خیلی خوبید
_از چه نظر ؟
+خب اندام و چهره فوق العاده ای دارید
_😏😏 پس تو کف اندامم من بودی و خبر نداشتم کلک
+مگه میشه شما رو دید و …
جملم و خیلی هنرمندانه ناتموم گزاشتم خیلی حشری شده بود از چشماش معلوم بود سکس می‌خواد بلند شد ک بیاد کنار من بشینه چادرش افتاد ولی اصلا براش مهم نبود چشمم ب لباس شب توری تنش افتاد اون اندام بلوریش تو این لباس چقدر جذاب بود پشمام ریخته بود مخم هنگ هنگ بود کنارم نشست و در گزاشت رو رونم
_خب میگفتی ؟ با دیدنم من چه حسی بهت دست میده
+خب راستش …

 دستش را روی پام گذتشت و پام را نوازش کرد بهش گفتم دوستت دارم ....

 

----------------------

 این داستان را همسرم نازسحر در گروه تلگرامی خواند و من ان را ویرایش طبق قوانین بلاگفا کردم