هییت سمت بازار
سلام
امشب زنم با دوست پسرش با موتور به هییت های افراد بازار رفت
هییت های بزرگ و پرجمعیت را دیده
دو تایی با هم نذری هم خورداند
سحر تک موتور نشسته بود و دستاش ذو کمر دوستش بود
شما اگر هییت بزرگ می شناسیئ معرفی کنید
سلام
امشب زنم با دوست پسرش با موتور به هییت های افراد بازار رفت
هییت های بزرگ و پرجمعیت را دیده
دو تایی با هم نذری هم خورداند
سحر تک موتور نشسته بود و دستاش ذو کمر دوستش بود
شما اگر هییت بزرگ می شناسیئ معرفی کنید
استاد و دانشجو
حدود 14 ماه از فوت همسرم می گذشت، همسری که عاشقانه دوستش داشتم و اون ماههای آخر که سرطان لامصب تا عمق وجودش رفته بود همیشه کنارش بودم و تمام تلاشم را می کردم تا بهش روحیه بدم. اما بیماری خیلی بیشتر از این حرفا پیش رفته بود و در یک روز بهاری سیمای عزیزم را ازم گرفت. چند ماه اول خیلی افسرده بودم و نمی تونستم با موضوع کنار بیام، اما با گذشت زمانیه کم بهتر شدم. سیما روزای آخر بهم می گفت بعد از من زودتر زن بگیر نمی خوام تنها باشی خیالت راحت باشد که من از ته دل راضیم.
تو ی اتاقم در دانشکده بودم و داشتم یه مقاله را از رو لپ تاپ می خواندم که یک خانمی وارد اتاق شد و سلام کرد. سلام بفرمایید. ببخشین استاد مزاحم شدم می خواستم در مورد پایان نامه ام با شما مشورت کنم. عجیب بود دانشجویی که می خواد پایان نامه بنویسه ولی من تابحال ندیدمش. گفتم شما دانشجوی گروه خودمان هستین؟ گفت شرمنده استاد من دانشجوی دانشگاه… هستم اما بنا به توصیه یکی از دوستانم اومدم سراغ جنابعالی که تو این موضوع خیلی واردین. گفتم باشه در خدمتتونم. خلاصه بعد از حدود نیم ساعت قرار بر این شد که من استاد راهنمای دوم ایشون باشم. بعد از رفتنش یه کم بهش فکر کردم. اسمش نازنین بود سال قدش متوسط حدود 160 اینا با اندامی متناسب و جذاب. خلاصه بیخیال شدم به خواندن مقاله ادامه دادم.
طبق برنامه هفته ای یه روز می اومد دانشکده و حدود 3 ساعت در مورد پایان نامش با هم بحث می کردیم. بعد از مدتی ازش خوشم اومد. دختر باهوشی بود و رو درسش خیلی جدی بود کارها رو خوب پیش می برد. بعضی وقتا آخرای جلسه در مورد مسایل مختلف با هم حرف می زدیم. اینکه همسرم حدود یه سال فوت شده و اینا و اونم از یه نامزدی ناموفق گفت. یواش یواش احساس کردم اونم علاقه مند شده و بیشتر بهش ابراز محبت کردم.
حدود سه ماهی از آشنایی ما می گذشت که دعوتش کردم به ناهار خارج از دانشگاه، قبول کرد و این ناهار مقدمه ای شد برای رابطه جدی ما. دیگه بیشتر با همدیگر حرف می زدیم و هر روز بیشتر به هم علاقه مند می شدیم. قول و قرار ازدواج گذاشتیم البته برای بعد از دفاع از پایان نامه اش. یه روز دعوتش کردم به خونه و چون به همدیگر اعتماد داشتیم پذیرفت. اومدیم خونه بعد از خوردن نوشیدنی و میوه نشستیم با هم یه کم حرف زدیم. از نامزدش پرسیدم گفت اره تقریبا سه ماهی با هم بودیم و بعدش جدا شدیم. گفتم رابطه هم داشتین که سرشو انداخت پایین و آروم گفت آره. دستم بردم زیر چونش و گفتم سرتو بالا کن من که باهاش مشکلی ندارم چرا خجالت میکشی اتفاقا اینجوری بهترم هست دیگه خانوادت با ازدواج ما مخالفت نمی کنن. لبخند زد و گفت آره درسته. آروم دستمو گذاشتم رو صورتش و گفتم نازنین جان من تو رو بیشتر از اینا دوست دارم خیالت راحت باشه. دستمو بوسید و منم بغلش کردم. لبشو بوسیدم و دستمو انداختم دور کمرش و گبه شوخی گفتم پس می تونیم بیشتر از اینا باهم اشنا شیم. نازنین خندید و گفت هرچی استادم بگه. بردمش تو اتاق خواب و نشستیم رو تخت و شروع کردیم به لب گرفتن از همدیگر خیلی لباش خوردنی بود و لذتبخش. دیدم نازنین یه کم خجالت میکشه گفتم نازنین جان اینجا کلاس درس نیستا دستمو بردم طرف زیر تاپش و سینه هاشو گرفتم و یه فشارش دادم و اروم تاپش و در آوردم یه سوتین سبز تنش بود و هنزمان که داشتم سینه هاشو می خوردم سوتینشو باز کردم وای چقدر خوشگل بودن این سینه ها شروع کردم به خوردنشون و یواش یواش اومدم پایین تر و شلوارشو در آوردم عجب ستی کرده بود شورت سبز رنگ رو در آوردم. ....
نازنین گفت استاد فکر کنم دیگه نمره پایان نامم 20 شه گفتم تو خیلی قبلتر از اینا 20 رو گرفتی از من. تون روز برای ما خیلی روز خاصی شد.
بعد از 4 ماه نازنین با بهترین نمره از پایان نامه اش دفاع کرد و یه ماه بعدش به صورت رسمی رفتم خواستگاریش و الان هم منتظریم تا 3 ماه دیگه پسرمون به دنیا بیاد.
نوشته: استاد
----------------------------
دوستان این داستان همسرم ناز سحر مطالغه کرد و خوشش امد و به من داد تا مطابق قانون بلاگفا ویرایش کنم
چنانچه داستان یا خاطره ای دارید برای همسرم بفرستید تا بعد از موافقت ناز سحر در اینجا پست کنم
وبلاگ همسرم : http://nazsahar.blogfa.com/
راه اندازی کار چدید
چند وقتی بود تو کارم پیشرفتی نداشتم، مشتری کم بود، به خاطر شرایط بد اقتصادی و کرونا روز به روز هم بدتر می شد. از دوست و آشنا هی می پرسیدم چه کاری بهتره، پرس و جو می کردم تا یه موقیعت کاری خوب برام جور بشه. تا اینکه یکی از دوستان پیشنهاد داد یک شرکتی تو تبریز کار تولید البسه ورزشی می کنه کارش هم خیلی خوبه و نمایندگی میگیره ، یه جورهایی مثل فرانچایز بود. یه شعبه خودشون با توجه به بودجه ت پیدا میکردن تجهیز میکردن و تحویل میدادند. من هم یه سری تحقیق کردم دیدم بد نیست ، خلاصه رفتم پای قرارداد دفتر مرکزی هم تبریز بود.
ماجرای ما از همون روز اول شروع شد
اسمم اشکانه و اسم خانمم ملیسا همدیگه رو خیلی دوست داریم و واقعا بد جوری عاشق هم هستیم
من 39 سالمه و خانمم 33 سالشه جفتمون هم کار خیاطی بلدیم من قدم بلنده حدود 188 و هیکلم نرمال ، خانمم 170 و هیکلش خدادای عین ورزشکارهاست با اینکه اصلا باشگاه نرفته ولی باسن و سینه های توپی داره و بدنش هم نرماله البته از نرمال یه ذره بگی نگی لاغرتره، پوستش سفید و موهای قهوه ای خیلی روشن داره که به بوری نزدیکه ، صورتش هم یه ذره ککی مکی که من عاشق اون کک مکهاش هستم.
خلاصه اینکه رفتیم داخل دفتر برای قرارداد رئیس شرکت که اسمش محمد بود خیلی باهامون صحبت کرد و موقعی که صحبت میکرد خیلی به خانمم نگاه میکرد و جوری صحبت میکرد که خانمم بیشتر جوابش رو میداد. جلسه خوبی بود و ما بعد از یک هفته رفتیم داخل نمایندگی خودمون و مشغول کار شدیم کارشون هم به این صورت بود که برامون خودشون مواد اولیه میفرستادند و ما تولید میکردیم.
ظاهرا همه چی خوب پیش میرفت ولی موقع حساب کتاب همیشه کم میاوردیم پول آب و برق و کرایه و کارگر و هزینه غدای پرسنل جور در نمی اومد.
هرچی هم می خواستیم درستش کنیم نمی شد چون باید تولیدمون رو خیلی بالا می بردیم که بتونیم هزینه های ثابت رو مثل کرایه رو در بیاریم ولی نمی تونستیم توانمون در اون حد نبود، اگر هم ولش میکردیم یه شعبه ورشکسته رو باید واگذار میکردیم که هیچکس از ما نمی خرید. خودمون هم خسته شده بودیم فقط کار می کردیم و پول پرسنل و بقیه چیزها رو میدادیم و خودمون هیچی.
آخرش رفتیم با شرکت صحبت کردیم و با خود محمد، گفت که من نمی تونم کاری بکنم مگر اینکه بسپرید به ما ما خودمون پرسنل اونجا میزاریم حداقل سرپا بمونه تا موقعی که براش مشتری بیاد. ماهم گفتیم بزارید فکرهامون رو بکنیم خبرتون می کنیم.
خلاصه دوباره برگشتیم شعبه مشغول کار شدیم ولی دل و دماغ کار کردن نداشتیم ، پرسنل حقوق می خواستند، قبض برق برامون اخطاریه اومده بود ، اصلا یه وضع بدی بود، من هم ناراحت تو دفترم نشسته بودم که خانمم اومد پیشم یه خورده حرف زدیم گفتیم که به شرکت واگذار کنیم یا نه ، نمی تونستیم بهشون اعتماد کنیم، تا اینکه خانمم گفت من اصلا خودم میرم یکبار دیگه با محمد صحبت می کنم، گفتم چی می خوای بگی گفت دیگه میرم پیشش یه خورده گریه می کنم و میگم از این وضع خسته شدیم تا بهمون کمک کنه، و گفت خودم تنها میرم تو نمی خواد بیای، من هم گفتم برو ببین چیکار می کنی.
ملیسا به محمد پیام داد و یه جا قرار گذاشتند و ساعت 6 بعدازظهر رفت سر قرار، هراز گاهی هم به من پیام میداد نگران نباش همه چی خوب پیش میره، تا اینکه ساعت تقریبا 10 شب بود برگشت شعبه. از اونجا برگشتیم خونه. ملیسا تو راه در مورد قرارشون صحبت کرد رفته بودن تو یه پارک یه خورده قدم زده بودند و بعد داخل یک کافه نشسته بودند و اینکه محمد از این قرار خیلی سر شوق بوده و به ملیسا نظر داره، چندین بار خواسته بود دست ملیسا روبگیره که ملیسا نگذاشته بود و موقعی که ملیسا گریه کرده بود خواسته بغلش کنه که باز هم ملیسا یه جوری طفره رفته بود. در مورد کار هم گفته بود اشکالی نداره بسپرید به ما ماهیانه یه مبلغی میدیم برای زندگیتون تا موقعی که شعبه فروش بره.
خلاصه ما از فردا دیگه سر کار نرفتیم خود شرکت یک اکیپ جدید فرستاد و مشغول شدند و ما هم هفته ای یکی دوبار به اونجا سر میزدیم.
توی این مدت هم محمد یکسره به ملیسا توی واتساپ پیام میداد، ملیسا هم همه رو به من میگفت جملات عاشقانه و عکسهای منشوری و اینکه خیلی دوستت دارم و تو خیلی جذابی و کلی چیزهای دیگه، ملیسا هم میگفت فقط برای اینکه بتونیم شعبه رو بفروشیم باهاش در ارتباط هستم، من هم میگفتم اشکالی نداره حتی تو هم میتونی پیاز داغش رو زیاد بکنی و بگی من هم دوستت دارم و تو هم براش عکسهای منشوری بفرستی و خلاصه به خودت نزدیک نگهش دار.
ملیسا اول میگفت نه می ترسم کار به جای باریک بکشه اگه یه وقت گفت بیا سر قرار چیکار کنم، من هم گفتم خوب برو سر قرار ، اختیارت دست خودته اگر خوشت نیومد برمیگردی اگر هم خوشت اومد خوب کاری رو که دوست داری انجام میدی و اینکه ما هم یه منفعتی این وسط می کنیم، حداقل شعبه رو به قیمت مناسب واگذار می کنیم، اوایل ملیسا قبول نمیکرد ولی یواش یواش نرم شد و حتی شبها قبل از خواب یکی از فانتزیهامون حرف زدن درباره علاقه اش با محمد بود.
گذشت تا یک ماه بعد، به ملیسا در حین این پیام بازی ها پیغام داده بود که بیا ببینمت، اون هم قبول کرده بود، روزی که ملیسا رفت سر قرار حسابی به خودش رسید یه لعبتی شده بود. از محمد هم بگم یک مرد میانسال حدود 43 سال سن، بدن تنومندی داره و خیلی شیک لباس میپوشید و یک بنز سی 200 مشکی هم داشت. خلاصه ملیسا رسیده بود سر قرار، از این جا به بعدش رو از قول ملیسا می نویسم:
رسیدم سر قرار سوار ماشین که شدم محمد فقط نگام میکرد. گفتم چته چرا راه نمی افتی گفت دوست دارم فقط نگاهت کنم. خلاصه بعد از یکی دو دقیقه راه افتاد، رفتیم سمت یک هتل شیک از قبل یه میز برای شام رزرو کرده بود. رفتیم نشستیم و یک ساعتی شاممون طول کشید تو این مدت هم فقط از من تعریف میکرد که خیلی خوشگلی و جذابی، چشمهات قشنگه، موهات خوشگله و یکی دوبار هم دستم رو گرفت و بوسید. شام که تموم شد بلند شدیم که بریم، من به سمت درب خروج خواستم برم دستم رو گرفت گفت نه هنوز زوده کلی کار داریم مگه نمی خوایم صحبت کنیم، گفتم چرا؟ گفت پس بریم صحبت کنیم گفتم کجا؟ گفت یه جا که فقط خودمون باشیم، با اکراه قبول کردم و باهاش رفتم، رفتیم سمت درب آسانسور و رفتیم طبقات بالا ، از آسانسور خارج شدیم، رفت جلو یکی از اتاقهای هتل وایستاد و یه کارت از جیبش در آورد و گذاشت روی سنسور و در باز شد و رفتیم تو ، تو این لحظه یک هو گفتم این می خواد امشب کار رو تموم بکنه، یک لحظه حالم بد شد، تا نصفه های اتاق رفتم که یک هو گفتم محمد من حالم بده من رو ببر بیرون، گفت چیزی نیست که من و تو فقط می خوایم صحبت کنیم هیچ اجباری تو هیچ کاری نیست، گریه م گرفت و گفتم منو ببر بیرون سرم رو گذاشت روی سینه ش و گفت باشه عشقم میریم بیرون فقط تو حالت خوب باشه، موقعی که سرم روی سینه ش بود احساس خیلی خوبی بهم دست داده بود، اومدیم بیرون. با عصبانیت کارت هتل رو گذاشت رو پیشخون رسپشن و اومدیم بیرون سوار ماشین شدیم و منو تا خونه رسوند تو مسیر از شدت عصبانیت یک کلمه هم حرف نزد، موقع پیاده شدن ازش عذر خواهی کردم و خداحافطی کردیم و اونهم رفت.
این حرفها رو آخر همون شب ملیسا برام تعریف کرد و گریه میکرد و میگفت چیکار کنم دوست ندارم که تو بعدا بهم احساس بدی پیدا بکنی. من هم که خودم دوست داشتم ملیسا اینکار رو بکنه ولی این جور چیزها رو فقط توی همین دست نوشته ها خونده بودم که واقعا نمی دونستم حتی راسته یا دروغ چون خیلی ها زیرش کامنت میگذاشتن که دروغه و زاییده مغز یه آدم جقی هست، ولی من الآن تو یک موقعیت واقعی بودم نمیدونستم احساسی که الآن دارم آیا بعد از اینکه اون اتفاقی که الان براش خوشحال میشم بعدا هم همچین حسی بهش دارم یا نه، تو ذهنم پر بود از شاید و اما و اگر، ولی ته دلم از اینکه ملیسا با یک نفر دیگه رابطه داشته باشه یه حس خوبی بود برام، مدتی طول کشید تا اینکه خودم واقعا به این یقین رسیدم که این کار میتونه یه شور جدیدی تو روابط خودمون به وجود بیاره، پس شروع کردم با ملیسا حرف زدن و قانع کردن اون برای اینکار، و اونهم بعضی وقتها دوباره قاطی میکرد که نه من اینکار رو نمی کنم ولی دوباره که باهاش صحبت میکردم سریع قانع میشد.
گذشت تا تقریبا یک هفته بعد دوباره پیامهای محمد و ملیسا شروع شد حتی یکبار هم قرار گذاشتند و ملیسا شیک کرد رفت سر قرار ولی گویا برای محمد کاری پیش اومد و پیام داده بود و عذر خواهی کرده بود که نمی تونه بیاد و ملیسا برگشت خونه، و دوباره برای یک هفته بعد قرار گذاشته بودند اینبار محمد به ملیسا گفته بود که ماساژ دوست داره یا نه؟ ملیسا هم گفته بود خیلی دوست دارم و محمد هم گفته بود پس قرار این هفته میریم به یک مرکز ماساژ، روز قرار شد، دوباره ملیسا خودش رو حسابی شیو کرد و گفت که برای ماساژ میره بدنش هم تمیز و بی مو باشه یه لباس باز هم پوشید و رفت سر قرار ساعت 3 بعدازظهر قرار داشتند که هردو سر تایم حاضر بودند، ملیسا پیام داد که محمد اومده و باهم هستیم دیگه خبری ازش نداشتم تا ساعت 10 شب بود پیام داد دارم میام یه چایی آماده کن تا میام گفتم پس چرا اینقدر زود برگشتی گفت دیگه حرفهامون رو زدیم یه مشتری گویا پیدا شه برای شعبه و نهایتا تا یک ماه دیگه فروش میره و بعدش من اومدم.
یکی از نگرانیهام این بود که نکنه بعد از اینکه اون کار رو انجام میده ناراحت بشه و بگه چرا اینکار رو کردم و یه وقت افسردگی نگیره و از این جور فکرها، ولی وقتی پیامش رو داد که چایی آماده کن و از طرفی هم گفت که فقط صحبت کردیم و دارم میام خونه و زود هم برگشت، نگرانیم برطرف شد و فهمیدم که حالش خوبه ولی از طرفی ناراحت بودم که چرا نتونستند کاری بکنند و زود داره برمیگرده.
ملیسا رسید خونه براش یه چایی ریختم رفت یه آبی به سر و صورتش زد و اومد شروع کردن به چای خوردن و در مورد صحبتهاشون باهام صحبت کرد و من هم بی تفاوت گوش میدادم، یه نیم ساعتی حرف زد و بعد ازش پرسیدم ماساژ چطور بود اینو که گفتم یه خنده ای کرد.
از این جا به بعد از زبان ملیسا براتون می نویسم:
بعد از اینکه سوار ماشینش شدم رفتیم یه جا توی مسیر وایستاد و رفت یه چیزی خرید و برگشت، دوباره رفتیم همون هتل ولی یه اتاق دیگه روی کاناپه نشستیم و گفتم اینجا ماساژ میدن؟ محمد هم گفت خودم روغن خردیم خودم ماساژت میدم، نگو اون موقع که وایستاد رفته بود روغن خریده بود، روی کاناپه یه خورده حرف زدیم و محمد شروع کرد به دستمالی ممه هم و پاهام و خوردن و بوسیدن گردنم و گفت اجازه میدی امشب یه ماساژ اساسی بهت بدم ، من هم گفتم آره ماساژ خیلی دوست دارم ولی فقط ماساژ ، گفت باشه مشکلی نیست پس بریم روی تخت ، رفتیم داخل اتاق خواب، محمد لباسهاش رو درآورد و من لباسهام رو درآوردم ولی لباس زیر هام رو در نیاوردم دمر روی تخت دراز کشیدم و اونهم شروع کرد به ماساژ اینقدر خوب ماساژ میداد داشت خوابم میبرد و واقعا هم چند لحظه ای خوابم برد وقتی بهم گفت برگرد سینه هات رو ماساژ بدم دیدم سوتین ندارم ، خنده م گرفت و اونهم به خنده من خندید، نفهمیدم کی سوتینم رو درآورده بود و گفت اجازه میدی شورتت رو در بیارم گفتم نه قرار شد رابطه نباشه، اونهم گفت باشه و شروع کرد به ماساژ سینه هام اینقدر خوب ماساژ میداد که به زور جلوی حس شهوت خودم رو گرفته بودم ، دوباره دست برد سمت شرتم که درش بیاره من دوباره مانع شدم ولی اون با یه مهارتی دستم رو آزاد کرد و یهو شرتم رو از پام در آورد تا اومدم چیزی بگم، انگشتش رو گذاشت روی لبهام که هیچی نگم و دوباره شروع کرد به ماساژ دادن، دستهاش رو بدنم کار میکرد و من هم چشمهام رو بسته بودم وقتی چشمهام رو باز کردم دیدم هیچی تنش نیست نمی دونم کی شرتش رو در آورده بود. یک بدن سفید و عضلانی ...
لباسهامون رو پوشیدیم و گفت بریم شام بخوریم که من گفتم نه دیره من باید برم اونهم قبول کرد و منو رسوند.
این مطالب رو موقعی که ملیسا برام تعرف میکرد من همینجوری بدن ملیسا را از سر تا پا می بوسیدم و از اینکه خودش هم احساس خوبی داشت خیلی خوشحال بودم .این داستان رو موقعی دارم می نویسم که حدودا دو ماه از این ماجرا گذشته و این اتفاق یک شور جدیدی به زندگی ما وارد کرده و موقع ارتباط با هم فوق العاده احساس خیلی خوبی به ما اضافه شده طوری که ملیسا خیلی خوشش میاد. بعد از اون شب ملیسا سه چهار بار دوباره با محمد قرار داشت و حتی هنوز هم ادامه داره، محمد هم اونجا رو برامون فروخت ولی هنوز کسب جدیدی راه اندازی نکردیم
----------------------------
دوستان این داستان همسرم ناز سحر مطالغه کرد و خوشش امد و به من داد تا مطابق قانون بلاگفا ویرایش کنم
چنانچه داستان یا خاطره ای دارید برای همسرم بفرستید تا بعد از ناز سحر در اینجا پست کنم
http://nazsahar.blogfa.com/
سلام دوستان
مرداد هم دارد نموم میشه
مراقب خودتون باشید
امسال بعلت کرونا هییت برپا نشد
نذر امسال همسرم بماند برای سال اینده به شرط حیات
سلام دوستان
بعلت گرونا امسال هییت حضرت ابوالفضل ( ع } برپا نمی شود

روزي ملا نصرالدين به يك مهماني رفت و لباس كهنه اي به تن داشت . صاحبخانه با داد و فرياد او را از خانه بيرون كرد . او به منزل رفت و از همسايه خود ، لباسي گرانبها به امانت گرفت و آنرا به تن كرد و دوباره به همان ميهماني رفت . اينبار صاحبخانه با روي خوش جلو آمد و به او خوش آمد گفت و او را در محلي خوب نشاند و برايش سفره اي از غذاهاي رنگين پهن كرد .
| |
ملا از اين رفتار خنده اش گرفت و پيش خود فكرد كرد كه اين همه احترام بابت لباس نوي اوست . آستين لباسش را كشيد و گفت : آستين نو بخور پلو ، آستين نو بخور پلو . صاحبخانه كه از اين رفتار تعجب كرده بود از ملا پرسيد كه چكار مي كني . ملا گفت : من هماني هستم كه با لباسي كهنه به ميهماني تو آمدم و تو مرا راه ندادي و حال كه لباسي نو به تن كرده ام اينقدر احترام مي گذاري . پس اين احترام بابت لباس من است نه بخاطر من . پس آستين نو بخور پلو ، آستين نو بخور پلو ..
| |