وبلاگ گلشن ناز سحر تقدیم می کند : غزلی از حافظ (6 )

حافظ شیرازی :: به جان پیر خرابات و حق صحبت او

غزل شماره 405 حافظ

به جان پیر خرابات و حق صحبت او
که نیست در سر من جز هوای خدمت او

بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است
بیار باده که مستظهرم به همت او

چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد
که زد به خرمن ما آتش محبت او

بر آستانه میخانه گر سری بینی
مزن به پای که معلوم نیست نیت او

بیا که دوش به مستی سروش عالم غیب
نوید داد که عام است فیض رحمت او

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که نیست معصیت و زهد بی مشیت او

نمی‌کند دل من میل زهد و توبه ولی
به نام خواجه بکوشیم و فر دولت او

مدام خرقه حافظ به باده در گرو است
مگر ز خاک خرابات بود فطرت او

تفسیر :

غم به دل راه ندهید و نگران نباشید که به زودی مشکلات حل شده و به مراد دل خواهید رسید. روزهای خوش در راه است و غصه ها به پایان می رسد.

از غرور و کبر دوری کنید و به ضعف های خود توجه داشته باشید و برای رسیدن به هدف راه های جدید را امتحان کنید، انشالله به یاری خداوند و توکل بر او به اهداف خود دست پیدا می کنید.

وبلاگ گلشن ناز سحر تقدیم می کند : غزلی از حافظ ( 5 )

غزل شماره 63 حافظ

روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
در غنچه‌ای هنوز و صدت عندلیب هست

گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست
چون من در آن دیار هزاران غریب هست

در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست
هر جا که هست پرتو روی حبیب هست

آن جا که کار صومعه را جلوه می‌دهند
ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد
ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست

فریاد حافظ این همه آخر به هرزه نیست
هم قصه‌ای غریب و حدیثی عجیب هست

تفسیر :

در مسیری که انتخاب کرده اید با مشکلات و سختی هایی روبرو خواهید شد و رقیبان عرصه را بر شما تنگ خواهند کرد. دچار غم و اندوه هستید و احساس تنهایی می کنید اما نگران نباشید! به زودی به وصال یار رسیده و باعث مسرت همگان خواهید شد.

اگرچه دوری و فراق یار دردهای بیشماری برای شما داشته اما خاصیت عشق این است که هم درد است و درمان. وصال یار همه دردها را تسکین داده و آرامش را برای شما به ارمغان خواهد آورد.

همایش ثروت و پولسازی

سلام به دوستان و شیفتگان همسرم

دوستانی که می خواهند ناز سحر را از نزدیک ببیند

می توانند امروز همسرم را در سمینار ببیند

چنانچه می ایید در زیر همین پست اعلام کنید

پیدا کردن همسرم در همایش راحت هست عکس را دارید

نکته انکه سحر در هما ییش شال یا روسری ندارد ( بی حجاب است )

این فرصت استثنایی دیدار بقول معروف فیس تو فیس را از دست ندهید

این ملاقات می تواند باعث اشنایی و ایجاد دیدارهای بعدی و حضوری شود

لحظات خوبی را در کنار همسرم برایتون ارزو می کنم

عشق تان گرم و ابشین

-----------------------------

سمینار رایگان و اموزشی

سلامتی حال خوب

رابطه عاطفی خوب

ثروت و پولسازی

رفع استرس و ارامش

خجالت و ترس

امروز سه شنبه ساعت 17 تا 20

در تهران بین فلکه اول و دوم صادقیه روبروی پاشاز کیمیا پلاک 751 طبقه دوم 2 واحد 6 برگزار می شود

تلفن هماهنگی و رزور اسم 09198282496

حتما تماس بگیرید و ثبت نام کنید

---------------------------------

ناز سحر در این همایش ثبت نام کرده و شرکت می کند

من بعنوان یک شوهر روشنفکر همه کار کردم ، همسرم را ترغیب کردم در همایش شرکت کند ، به شما اطلاع رسانی کردم

بقیه کار با خودتون

در صورت موافقت همسرم شماره تلفن رد و بدل کنید

عکس دو نفره بگیرید

و در نهایت قرار خصوصی بگذارید

دیگر به همت خودتان بستگی دارد

دیگر از من شماره تلفن و عکس نخواهید

لحضات عاشقانه را خودتان می توانید بسازید

عشق تان گرم و اتشین

در زیر این پست حضورتون را اعلام کنید

روز زن مبارک

روز زن ۱۴۰۲ چه روزی است؟ روز زن در سال 1402 کی هست؟

پُر کن از باده ی چشمت، قدح صبحِ مرا...

خود بگو من ز ِ تو سرمست شوم،
یا خورشيد...؟

---------

روز زن را به همسرم تبریک میگم

وبلاگ گلشن ناز سحر تقدیم می کند : غزلی از حافظ ( 4 )

غزل جاه عشق - فال حافظ

غزل شماره 343 حافظ

چل سال بیش رفت که من لاف می‌زنم
کز چاکران پیر مغان کمترین منم

هرگز به یمن عاطفت پیر می فروش
ساغر تهی نشد ز می صاف روشنم

از جاه عشق و دولت رندان پاکباز
پیوسته صدر مصطبه‌ها بود مسکنم

در شان من به دردکشی ظن بد مبر
کآلوده گشت جامه ولی پاکدامنم

شهباز دست پادشهم این چه حالت است
کز یاد برده‌اند هوای نشیمنم

حیف است بلبلی چو من اکنون در این قفس
با این لسان عذب که خامش چو سوسنم

آب و هوای فارس عجب سفله پرور است
کو همرهی که خیمه از این خاک برکنم

حافظ به زیر خرقه قدح تا به کی کشی
در بزم خواجه پرده ز کارت برافکنم

تورانشه خجسته که در من یزید فضل
شد منت مواهب او طوق گردنم

تفسیر :

از گذر عمر و جوانی غافل بوده و فرصت های زیادی را از دست دادید، حیف که دوران جوانی دیگر هرگز بازنمی گردد. هدف هایی برای خود دارید اما هیچ تلاشی برای رسیدن به آن ها نمی کنید.

معتقدید سرنوشت و تقدیر برای شما بد خواسته و آدم بدشانسی هستید اما مقصر اصلی خودتان هستید که به اندازه کافی ارزش لحظات را درک نکردید. ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است. هنوز فرصت هست، دل به خدا بسپرید و از جا بلند شوید.

امروز با فاضل نظری : آخرین منزل ما کوچه ی سرگردانی است

امروز با فاضل نظری : آخرین منزل ما کوچه ی سرگردانی است

با یقین آمده بودیم و مردد رفتیم
به خیابان شلوغی که نباید رفتیم

می شنیدیم صدای قدمش را اما
پیش از آن لحظه که در را بگشاید رفتیم

زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک
به نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم

آخرین منزل ما کوچه ی سرگردانی است
در به در، در پی گم کردن مقصد رفتیم

مرگ یک عمر به در کوفت که باید برویم
دیگر اصرار مکن باشد، باشد، رفتیم

امروز با حافظ : دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند

امروز با حافظ : دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند

شمس‌الدین محمد شیرازی متخلص به «حافظ» ؛ متولد ۷۲۶ هجری قمری و متوفای ۷۹۲ هجری قمری در شیراز از قله های رفیع شعر و ادبیات پارسی است که شهرتی جهانی دارد و از مفاخر نامدار ایران عزیز است.

دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند
گِلِ آدم بِسِرشتَند و به پیمانه زدند

ساکنانِ حرمِ سِتْر و عِفافِ ملکوت
با منِ راه نشین بادهٔ مستانه زدند

آسمان بارِ امانت نتوانست کشید
قرعهٔ کار به نامِ منِ دیوانه زدند

جنگِ هفتاد و دو ملت همه را عُذر بِنِه
چون ندیدند حقیقت رَهِ افسانه زدند

شُکرِ ایزد که میانِ من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغرِ شکرانه زدند

آتش آن نیست که از شعلهٔ او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

کس چو حافظ نَگُشاد از رخِ اندیشه نقاب
تا سرِ زلفِ سخن را به قلم شانه زدند

وبلاگ گلشن ناز سحر تقدیم می کند : عزلی از حافظ برای همسرم ( 3 )

گلبن عیش می‌دمد ساقی گلعذار کو

غزل شماره 414 حافظ

گلبن عیش می‌دمد ساقی گلعذار کو
باد بهار می‌وزد باده خوشگوار کو

هر گل نو ز گلرخی یاد همی‌کند ولی
گوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو

مجلس بزم عیش را غالیه مراد نیست
ای دم صبح خوش نفس نافه زلف یار کو

حسن فروشی گلم نیست تحمل ای صبا
دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو

شمع سحرگهی اگر لاف ز عارض تو زد
خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو

گفت مگر ز لعل من بوسه نداری آرزو
مردم از این هوس ولی قدرت و اختیار کو

حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت است
از غم روزگار دون طبع سخن گزار کو

تفسیر :

نسبت به شرایطی که در آن قرار دارید شاکی هستید، عده ای توانایی و قدرت را از شما سلب کرده اند، سکوت را بشکنید و از حق خود دفاع کنید.

فرد خیال پردازی هستید. مسائل عادی و پیش پا افتاده شما را ارضا نمی کند. برای رسیدن به اهدافی که در سر دارید باید با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم کنید و موانع را پشت سر بگذارید.

امروز با شهریار : آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار، شاعر نامدار ترک، که به زبان های ترکی و فارسی می سرود، در سال ۱۲۸۵ هجری شمسی در تبریز دیده به جهان گشود. در تبریز و سپس دارالفنون تهران تحصیل کرد و وارد دانشکده علوم پزشکی شد ولی در سال آخر دانشجویی درگیر عشقی ناکام شد و ترک تحصیل کرد و از آن پس، شعرش رنگ و بو و غنایی دیگر یافت. شهریار شعر و ادب ایران، در ۲۷ شهریور ماه ۱۳۶۷ درگذشت و در مقبرة الشعرای تبریز آرام گرفت.

امروز با شهریار : آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگ‌دل این زودتر می‌خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

------------------------------------------------------------------------------

از وبلاگ همسرم ناز سحر بازدید کنید

http://nazsahar.blogfa.com/

چرند و پرند
-------------------------------------------------------------------

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
این‌قدر با بخت خواب‌آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی‌حبیب خود نمی‌کردی سفر
این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا

وبلاگ گلشن ناز سحر تقدیم می کند : داستان کوتاه برای همسرم ( 3 )

داستان حکیم و زن

تصویر لینک

حكيمی به دهی سفر کرد …

زنی که مجذوب سخنان او شده بود از حكيم خواست تا مهمان وی باشد.
حكيم پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد.
کدخدای دهکده هراسان خود را به حكيم رسانید و گفت :
این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید !حكيم به کدخدا گفت :
یکی از دستانت را به من بده !!!
کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان حكيم گذاشت.
آنگاه حكيم گفت :
حالا کف بزن !!!
کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت:
هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند ؟!
شیخ لبخندی زد و پاسخ داد :

هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند

------------------------------------------

پیام های بعضی از داستانهای پند و اندرز ایرانی مال عهد عتیق است و کمی تا قسمتی ابلهانه. در این داستان زنی تصمیم گرفته با مردی مصاحبت داشته باشد و شاید - به زعم نویسنده داستان - با او همخوابی کند. این هیچ اشکال اخلاقی و فرهنگی ندارد. هر زن و مرد بالغ و عاقلی میتوانند تصمیم بگیرند با بدن خود چکار کنند و چگونه از با هم بودن لذت ببرند. به هیچ کس دیگری هم ربطی ندارد. در این داستان تخیلی اینگونه تداعی میشود که این زن کار بدی کرده است. کار بد را کدخدا کرده که به این زن نسبت هرزگی میدهد، رابطه جنسی دو انسان عاقل و بالغ نه تنها هرزگی نیست بلکه بسیار زیبا و بر عکس هرزگی است.

شیخ هم که مثلا آدم حسابی داستان است تلویحا هرزه بودن زن را قبول کرده. اگر شعور داشت آخر داستان اینطور تمام میشد که شیخ به کدخدا بگوید مرتیکه ابله،

اولا فضولی این خانم را نکن به تو مربوط نیست،

دوما صفت های زشت به او نبند برو فکر اعمال خودت و خدمت به مردم باش

و سوما به تو هیچ ربطی ندارد که این خانم چه کسی را به چه علتی به خانه اش دعوت میکند.

    وبلاگ گلشن ناز سحر تقدیم می کند : غزلی از حافظ برای همسرم ( 2 )

    غزل شماره ۷۲ حافظ: راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست | ستاره

    غزل شماره 72 حافظ

    راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
    آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

    هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
    در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

    ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
    کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

    از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد
    جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

    او را به چشم پاک توان دید چون هلال
    هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست

    فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
    چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

    نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو
    حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

    تفسیر :

    راهی سخت و ناهموار در پیش دارید، رقیبان منتظرند تا در اولین فرصت ممکن به شما ضربه بزنند، برای موفقیت لازم است تلاش خود را بیشتر کرده و با اراده و عزم فولادین گام بردارید.

    برای انجام کاری به شدت عجله می کنید، اما باید صبر داشته باشید که عجله هیچ سودی برای شما نخواهد داشت.

    از حرف های نیش دار و زخم زبان اطرافیان دلگیر نشوید بلکه به کاری که می کنید و راهی که می روید تمرکز کنید تا به سر منزل مقصود برسید. عشق، ایمان و مهربانی راه شما را کوتاه تر و وصال یار را نزدیک تر می کند.

    در امر ازدواج موفق می شوید.

    ابزارک راهیست راهِ عشق که هیچش کناره نیست :: حافظانه تصویر

    امروز با رودکی : شاد زی با سیاه چشمان، شاد

    عبدالله جعفر بن محمد بن حکیم بن عبدالرحمن بن آدم متخلص به رودَکی و مشهور به استاد شاعران (زادهٔ ۴ دی ۲۳۷، رودَک در تاجیکستان امروز – درگذشتهٔ ۳۱۹، پَنجَکِنت در تاجیکستان) نخستین شاعر مشهور پارسی‌سرای ایرانی در دورهٔ سامانی در سدهٔ چهارم هجری قمری و استاد شاعران این سده در ایران بزرگ است. در اشعار رودکی با باور به ناپایداری و بی‌وفایی جهان، اندیشهٔ غنیمت‌شمردن فرصت، شادی و شادنوشی روبه‌رو می‌شویم. رودکی را نخستین شاعر بزرگ پارسی‌گوی و پدر شعر پارسی می‌دانند به این دلیل که تا پیش از وی کسی دیوان شعر نداشته‌است. رودکی در موسیقی نیز تبحر داشت و چنگ نوازی او شهره عام و خاص بود.

    امروز با رودکی : شاد زی با سیاه چشمان، شاد

    شاد زی با سیاه چشمان، شاد
    که جهان نیست جز فسانه و باد

    زآمده شادمان بباید بود
    وز گذشته نکرد باید یاد

    من و آن جعد موی غالیه بوی
    من و آن ماهروی حورنژاد

    نیک بخت آن کسی که داد و بخورد
    شوربخت آن که او نخورد و نداد

    باد و ابر است این جهان، افسوس!
    باده پیش آر، هر چه باداباد

    شاد بوده‌ست از این جهان هرگز
    هیچ کس تا از او تو باشی شاد؟

    داد دیده‌ست از او به هیچ سبب
    هیچ فرزانه تا تو بینی داد؟

    وبلاگ گلشن ناز سحر تقدیم می کند : غزلی از حافظ برای همسرم ( 1 )

    خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم - حافظ

    غزل شماره 322 حافظ

    خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم
    به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم

    اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم
    به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم

    امید در شب زلفت به روز عمر نبستم
    طمع به دور دهانت ز کام دل ببریدم

    به شوق چشمه نوشت چه قطره‌ها که فشاندم
    ز لعل باده فروشت چه عشوه‌ها که خریدم

    ز غمزه بر دل ریشم چه تیرها که گشادی
    ز غصه بر سر کویت چه بارها که کشیدم

    ز کوی یار بیار ای نسیم صبح غباری
    که بوی خون دل ریش از آن تراب شنیدم

    گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه
    که من چو آهوی وحشی ز آدمی برمیدم

    چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی
    که پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم

    به خاک پای تو سوگند و نور دیده حافظ
    که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم

    تفسیر :

    مشکلاتی که بر سر راه شما ظاهر می شود اگرچه به نظر غیرقابل حل می رسد اما از آن ها نترسید چون خداوند هیچگاه مشکلی بزرگ تر از اراده شما سر راه شما قرار نخواهد داد.

    از یاس و ناامیدی دوری کنید و ترس به دل راه ندهید تا به اهداف خود دست پیدا کنید. همواره به خداوند توکل داشته باشید تا آرامش واقعی را تجربه کنید.

    وبلاگ گلشن ناز سحر تقدیم می کند : داستان کوتاه برای همسرم ( 2 )

    ارزش پول

    اهالی ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﻣﻼﻧﺼﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺩﻋﻮﺕ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﻭستایشان ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯽ ﮐﻨﺪ . ﻣﻼﻧﺼﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻧﻔﺮﯼ ﭘﻨﺞ ﺳﮑﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﺮﺍﺩ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻣﺪ .

    ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﮐﻨﺠﮑﺎو ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻼ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺷﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﺑﺖ ﺁﻥ ﭘﻮﻝ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻨﯽﻃﻠﺐ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺑﻬﺮ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﺪﻩ ﻧﻔﺮﯼ ﭘﻨﺞ ﺳﮑﻪ ﻓﺮﺍﻫﻢﮐﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻭﯼ ﻣﯽ ﺭﺳﺎﻧﻨﺪ .
    ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﻣﻮﻋﻮﺩ ﻣﻼ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺳﮑﻪ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺟﯿﺒﺶ ﺟﺮﯾﻨﮓ ﺟﺮﯾﻨﮓ ﺻﺪﺍ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺑﻪ ﺑﺎﻻﯼ ﻣﻨﺒﺮ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﻭ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .

    ﺳﭙﺲ ﺍﺯ ﻣﻨﺒﺮ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺁﻣﺪﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺧﺮﻭﺝ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﺟﻠﻮ ﻭ ﭘﻮﻟﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ .

    اﻫﺎﻟﯽ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﻫﺎﺝ ﻭ ﻭﺍﺝ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﻣﻼﻧﺼﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼﮔﻨﮓ ﻭ ﮔﯿﺞﻣﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ : ﻣﻼ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﮕﺮ ﭼﻪ ﺻیغه ﺍﯼ ﺍﺳﺖ !
    ﺁﻥ ﭘﻮﻝﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﺮﺩﻧﺖ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﯾﻦ ﭘﺲ ﺩﺍﺩﻥ ﭼﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﺩﺍﺭﺩ؟

    ﻣﻼﻧﺼﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﻠﯿﺤﯽ ﻣﯽﺯﻧﺪ ﻭمیگوﯾﺪ : ﺩﻭ ﻧﮑﺘﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪﺍﺳﺖ .

    ﺍﻭﻝ ﺍﯾﻨﮑﻪ، ﺁﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎﺑﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﭘﻮﻝ ﻣﯽﭘﺮﺩﺍﺯﺩ ﺳﻌﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺑﻪﻧﺤﻮ ﺍﺣﺴﻦ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﺪ . ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺩﻗﺖ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﻢ ﮔﻮﺵ ﺩﺍﺩﯾﺪ.

    ﻭ ﺩﻭﻡ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﻗﺘﯽ ادم پوﻝ ﺗﻮﯼ ﺟﯿﺒﻬﺎﺵ ﺑﺎﺷﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺸﻨﮓ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.

    در دنیای امروز :
    فقر آتشی است که خوبیها را می سوزاند
    و ثروت پرده ایست که بدیها را می پوشاند
    و چه بی انصافند آنانکه یکی را می پوشانند به احترام داشته هایش و دیگری را می سوزانند به جرم نداشته هایش....

    وبلاگ گلشن ناز سحر تقدیم می کند : معرفی کتاب برای همسرم ( 1 )

    شخصی سگ خود را کنار رودخانه برد ، تخته سنگی به گردن حیوان آویخته او را در آب انداخت،حیوان بعد از تقلای کمی سنگ را از گردن خود رها کرده شناکنان به طرف رودخانه نزدیک میشود. همان شخص دست خود را بجانب او برده و زمانی ک به دسترس رسیده، ضربت شدیدی با کارد روی سر حیوان میزد ،در همین ضمن پای خودش نیز لغزیده و در رودخانه می افتد . هر چه مردم را به کمک میخواهد فایده ندارد. در آب فرو رفته دوباره بالا میآید و نزدیک است غرق بشود ،ناگاه کسی او را گرفته به طرف ساحل میکشاند : این سگ خون آلود اوست . این است وفای یک حیوان مظلوم که در مقابل چنگال مرگ وفاداری و حق شناسی را فراموش نکرده و قاتل خود را نجات میدهد آیا از انسان در چنین مواقعی از این جانفشانی ها و فداکاربی ها دیده شده؟ جواب آسان است نه

    صادق هدایت / انسان و حیوانات

    معرفی کتاب انسان و حیوان اثر صادق هدایت

    انسان و حیوان اثری است که صادق هدایت درباره ی رابطه امروز انسان و حیوان، و رابطه ی ایده الی که باید جایگزین آن شود، به تالیف دراورده است. این بیت در آغاز کتاب آمده است: «میازار موری که دانه کش است - که جان دارد و جان شیرین خوش است». او در این کتاب با استفاده از آرای علمی و فلسفی ادعا می کند که انسان در حقیقت موجودی گیاه خوار است و طبیعتش چنین است و از طرف دیگر حیوانات نیز دارای شعور و احساس و عاطفه هستند اما انسان با رفتار غلط و منفعت طلبانه ای که دارد دائما در حال آزار رساندن و رنجاندن دیگر حیوانات است. پس تغییر رژیم غذایی و کنار گذاشتن آزار و اذیت حیوانات نه تنها به نفع خود انسان بلکه بخشی از حق و حقوق دیگر حیوانات است که انسان باید آنرا بپذیرد. صادق هدایت در این کتاب سعی دارد با استناد به مدارک و شواهد علمی، دیدگاه های خود در زمینه ی حق و حقوق حیوانات را اثبات کند و در این راه از ذوق ادبی و قلم توانمند خود نیز بهره گرفته است. در نهایت کتاب را با این بیت به پایان می رساند:« مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن - که در طریقت ما غیر از این گناهی نیست».

    وبلاگ گلشن ناز سحر تقدیم می کند : ضرب المثل برای همسرم ( 1 )

    #خیاط_در_کوزه_افتاد

    در روزگار قدیم در شهر ری خیاطی بود که دکانش سر راه گورستان بود.
    وقتی کسی می مرد و او را به گورستان می بردند از جلوی دکان خیاط می گذشتند.
    یک روز خیاط فکر کرد که هر ماه تعداد مردگان را بشمارد و چون سواد نداشت کوزه ای به دیوار آویزان کرد و یک مشت سنگ ریزه پهلوی آن گذاشت.
    هر وقت از جلوی دکانش جنازه ای را به گورستان می بردند یک سنگ داخل کوزه می انداخت و آخر ماه کوزه را خالی می کرد و سنگها را می شمرد.
    کم کم بقیه دوستانش این موضوع را فهمیدند و برایشان یک سرگرمی شده بود و هر وقت خیاط را می دیدند از او می پرسیدند چه خبر؟
    خیاط می گفت امروز چند نفر تو کوزه افتادند.!
    روزها و سالها بدین منوال گذشت تا اینکه روزی قرعه فال به نام خود خیاط افتاد و خیاط هم مرد.!
    یک روز مردی که از فوت خیاط اطلاعی نداشت به دکان او رفت و مغازه را بسته یافت، از یکی از همسایگان پرسید: «خیاط کجاست؟»
    همسایه به او گفت: «‌خیاط هم در کوزه افتاد.»
    و این حرف ضرب المثل شده و وقتی کسی به یک بلائی دچار می شود که پیش از آن درباره اش حرف می زده، می گویند: «خیاط در کوزه افتاد.»

    امروز با قیصر امین پور : قطار می رود، تو می روی، تمام ایستگاه می رود...

    قیصر امین‌پور (۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ – ۸ آبان ۱۳۸۶) نویسنده و شاعر ایرانی بود. شعرهای امین‌پور از حیث بلاغی ارزشمند بوده و بر ظرفیت‌ها و توانمندی زبان فارسی افزوده‌است. استفاده از آرایهٔ ایهام یکی از برجسته‌ترین شگردهای او در شعر است. وی پس از تصادفی در سال ۱۳۷۸ همواره از بیماری‌های مختلف رنج می‌برد و دست کم دو عمل جراحی قلب و پیوند کلیه را پشت سر گذاشته بود و در نهایت حدود ساعت ۳ بامداد سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶ در بیمارستان دی درگذشت و در زادگاهش "گتوند" از توابع شوشتر به خاک سپرده شد.

    امروز با قیصر امین پور : قطار می رود، تو می روی، تمام ایستگاه می رود...

    قطار می رود
    تو می روی
    تمام ایستگاه می رود

    و من چقدر ساده ام
    که سالهای سال
    در انتظار تو
    کنار این قطارِ رفته ایستاده ام
    و همچنان
    به نرده های ایستگاه رفته
    تکیه داده ام!

    وبلاگ گلشن ناز سحر تقدیم می کند : داستان کوتاه برای همسرم ( 1 )

    چگونه ژیلت ، از یک فروشنده دوره‌گرد،به میلیاردری بزرگ تبدیل شد

    کینگ کمپ ژیلت، فروشنده‌ای دوره‌گرد و مردی خیال‌باف بود.
    او به تمام شهرها سفر می‌کرد تا اجناسش را بفروشد، در حالی که رویای خلق جامعه آرمانی را در سر می‌پروراند که عاری از فقر، جرم، جنایت و جنگ باشد.

    همچنین آرزوی ابداع وسیله یا راهی را داشت تا او را به شهرت و ثروت برساند اما برای هیچ‌یک از اختراعاتش، نتوانست پولی به دست آورد.

    چیزی که زندگی ژیلت را عوض کرد، سر بطری نوشابه بود.
    مشتریان پس از یک‌بار مصرف، آن را دور می‌انداختند و جدیدش را می‌خریدند؛ این موضوع به شدت نظر ژیلت را جذب کرد.

    ژیلت سال‌ها وقت صرف کرد تا فهرستی از کالاهای یک‌بار مصرف را تهیه کند.

    یک روز صبح در سال 1895، تیغ ریش‌تراشی خود را برداشت تا صورتش را اصلاح کند.
    در آن دوران، تیغ‌ها لبه فولادی کلفتی داشتند که آن‌ها را باید مرتب به چرم می‌کشیدند تا تیز بمانند.

    تیغ ژیلت آنقدر کند شده بود که به چرم کشیدنش نیز فایده‌ای نداشت، باید آن را پیش چاقو تیز کن می‌برد تا تیزش کند.

    اینجا بود که فکری به ذهنش رسید. ژیلت نخستین سالی که محصولش را به بازار عرضه کرد، 51 تیغ و کمتر از دویست لبه تیغ فروخت!

    سال بعد، نودهزار تیغ و 15 میلیون لبه تیغ فروخت! ژیلت تا آخر عمرش، بیش از بیست میلیون تیغ در سال فروخت...!

    چرا لبه تیغی به نازکی کاغذ و آن‌قدر ارزان نسازیم تا بتوان پس از یک‌بار مصرف آن را دور انداخت؟

    هشت سال طول کشید تا ژیلت به این فکر جامه عمل بپوشاند اما تیغ ژیلتی که در سال 1903 به بازار آمد برای همیشه ریش‌تراشی را عوض کرد. همچنین راه را برای فرهنگ یک‌بار مصرف امروزی باز کرد که در نوع خود یک تحول بود.

    اول سال میلادی برمیگردم

    سلام دوستان

    طبق دستور همسرم

    این وبلاگ از اول سال میلادی جدید( ۱۱ دیماه) فعالیت خود را با موضوعات حکایت و ضرب المثل و داستان کوتاه و شعر شروع می کند

    هفته پیش قصد حذف وبلاگ را داشت با خواهش و تمنا موافقت کرد حذف نشود