فیلم سینمایی گرگ وال استریت

امروز فیلم گرگ وال استریت را دیدم 

  در باره بورس امریکا است همراه با محیط امریکاست 

 پیشنهاد میدم فیلم را که چندین اسکار برده است را ببینید 

 خلاصه داستان را تقدیم می کنم 

 The Wolf of Wall Street (2013).png

در سال ۱۹۸۷، جردن بلفورت به عنوان کارگزار بورس وال استریت در شرکت کارگزاری L.F.Rothschild، زیر نظر مارک هانا مشغول به کار می‌شود. او به سرعت شیفتهٔ رسم و رسوم کارگزاران بورس در مصرف مواد مخدر و اعتقادات هانا می‌شود که باور دارد تنها هدف یک کارگزار، درآوردن پول است. جردن در دوشنبه سیاه (بزرگترین رکود بازار سهام در طی یک روز در تاریخ آمریکا)، شغل خود را از دست می‌دهد و در یک شرکت کارگزاری کوچک در لانگ آیلند که مخصوص سهام خرد است، مشغول به کار می‌شود. به لطف استعدادی که جردن در متقاعد کردن مشتری‌ها دارد و همچنین بالا بودن کمیسیون‌های این سهام، جردن پول نسبتاً خوبی به جیب می‌زند.

جردن با همسایه خود دنی آزوف دوست می‌شود و این دو شرکت خود را تأسیس می‌کنند. آن‌ها چندین نفر از دوستان جردن که در کارچاق کنی مهارت دارند را استخدام می‌کنند. تاکتیک‌ها و شگردهای جردن در فروش سهام که در واقع نوعی کلاهبرداری است، تا حد زیادی به موفقیت آن‌ها کمک می‌کند. جردن برای اینکه بتواند روی این کلاهبرداری‌ها سرپوش بگذارد و به نوعی به آن اعتبار ببخشد، در سال ۱۹۸۹ شرکت Stratton Oakmont را تأسیس می‌کند.

پس از مشهور شدن جردن در فوربز، صدها سرمایه‌گذار جوان بلندپرواز به شرکت او سرازیر می‌شوند. جردن روز به روز موفق تر می می‌شود و به عیاشی و مواد مخدر روی می‌آورد. هنگامی که همسر جردن متوجه می‌شود که او با زنی به نام نائومی لاپاگلیا رابطه دارد، او را طلاق می‌دهد و در سال ۱۹۹۱ با نائومی ازدواج می‌کند. در همین حین، کمیسیون بورس آمریکا و FBI، تحقیقات خود بر روی Stratton Oakmont را آغاز می‌کنند.

در سال ۱۹۹۳، جردن پس از عرضه اولیه سهام استیو مدن، به‌طور غیرقانونی در مدت سه ساعت، ۲۲ میلیون دلار درآمد کسب می‌کند. این موضوع باعث می‌شود تا او و شرکتش بیشتر مورد توجه FBI قرار می‌دهد. جردن برای پنهان کردن پول خود، به کمک یک بانکدار فاسد سوئیسی به نام سورل، یک حساب بانکی را در سوئیس به نام خاله اش نائومی که اهل انگلیس است باز می‌کند تا دور از دسترس مقامات آمریکایی باشد. او با کمک همسر و دوستش برد بودنیک که گذرنامه اروپایی دارند پول‌ها را به سوئیس قاچاق می‌کنند.

در حین یک نزاع خیابانی بین دنی و برد، برد دستگیر می‌شود اما دنی فرار می‌کند. برد، دنی و جردن را به پلیس لو نمی‌دهد. جردن از طریق کارآگاه خصوصی خود می‌فهمد که FBI در حال شنود تماس‌های وی است. پدر جردن به او توصیه می‌کند که Stratton Oakmont را ترک کند و از کار فاصله بگیرد اما جردن طاقت دوری از کار را ندارد. در سال ۱۹۹۶، جردن، دنی و همسرانشان در حین سفر با قایق تفریحی به ایتالیا متوجه می‌شوند که خالهٔ جردن بر اثر سکته قلبی فوت کرده‌است. جردن تصمیم می‌گیرد بلافاصله برای تسویه حساب بانکی به سوئیس سفر کند. برای دور زدن بازرسی‌های مرزی، با قایق بادبانی خود به موناکو می‌رود اما قایق در طوفان غرق می‌شود. پس از نجات آن‌ها، هواپیمای فرستاده شده برای انتقال آن‌ها به ژنو به‌طور تصادفی نابود می‌شود. جردن این اتفاق را به عنوان معجزه ای از طرف خدا تلقی می‌کند و تصمیم می‌گیرد تا به خودش بیاید.

دو سال بعد، FBI جردن را دستگیر می‌کند زیرا سورل که در فلوریدا به خاطر اتهامات نامربوطی دستگیر شده بود، جردن را به FBI لو می‌دهد. از آنجا که شواهد علیه جردن بسیار زیاد است، جردن موافقت می‌کند تا در ازای تخفیف مجازاتش، شواهدی علیه همکاران خود جمع‌آوری کند. نائومی در خانه به جردن می‌گوید که از او طلاق می‌گیرد و خواستار حضانت کامل دختر و پسر نوزادشان است. کمی بعد، جردن برای همکاری با FBI شنودی به خود وصل می‌کند اما با یادداشتی این موضوع را به دانی هشدار می‌دهد. اما FBI به این موضوع پی برده و جردن را دستگیر می‌کند و به Stratton Oakmont حمله کرده و آن را تعطیل می‌کند. جردن علیرغم نقض عهد خود، به دلیل شهادت دادنش، از کاهش مجازات ۳۶ ماهه در یک زندان امنیتی برخوردار می‌شود و پس از گذراندن ۲۲ ماه آزاد می‌شود. پس از آزادی، جردن را می‌بینیم که در سمیناری در مورد تکنیک‌های فروشندگی در حال سخنرانی است.

داستان پیشنهادی گلشن ناز سحر ( 4 )

داستان کوتاه شمع امید

یکی بود یکی نبود، چهار شمع به آهستگی می‌سوختند و در محیط آرامی صدای صحبت آن‌ها به گوش می‌رسید:
شمع اول گفت:
«من صلح و آرامش هستم، اما هیچ کسی نمی‌تواند شعله‌ی مرا روشن نگه دارد. من باور دارم که به زودی می‌میرم ...»
سپس شعله‌ی صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.
شمع دوم گفت:
«من ایمان هستم. برای بیشتر آدم‌ها دیگر در زندگی ضروری نیستم، پس دلیلی وجود ندارد که روشن بمانم ...»
سپس با وزش نسیم ملایمی، ایمان نیز خاموش گشت.
شمع سوم با ناراحتی گفت:
«من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم. انسان‌ها من را در حاشیه‌ی زندگی خود قرار داده‌اند و اهمیت مرا درک نمی‌کنند. آن‌ها حتی فراموش کرده‌اند که به نزدیک‌ترین کسان خود عشق بورزند ...»
طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد.
ناگهان ...
کودکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید.
«چرا شما خاموش شده‌اید، شما قاعدتاً باید تا آخر روشن بمانید.»
سپس شروع به گریه کرد.
آن‌گاه شمع چهارم گفت:
«نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم، ما می‌توانیم بقیه شمع‌ها را دوباره روشن کنیم. مـن امـــید هستم!
با چشمانی که از اشک و شوق می‌درخشید، کودک شمع امید را برداشت و بقیه‌ی شمع ها را روشن کرد.

داستان پیشنهادی گلشن ناز سحر ( 3 )

 نقاش خوش فکر

پادشاهی بود که از یک چشم و یک پا محروم بود.

روزی پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره از او نقاشی کنند. اما هیچکدام نتوانستندنقاشی زیبایی بکشند؛ آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟!

سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را انجام دهد و یک تصویر کلاسیک ازپادشاه نقاشی کرد. نقاشی او فوق‌العاده بود و همه را غافلگیر کرد.

او پادشاه را در حالتی نقاشی کرد که یک شکار را مورد هدف قرار داده بود؛ نشانه‌گیریبا یک چشم بسته و یک پای خم شده!

آیا ما می توانیم از دیگران چنین تصاویری نقاشی کنیم؟

 ندیدن نقاط ضعف و برجسته ساختن نقاط قوت آنها می تواند حال ما را خوب و روان مان را آرام کند.

فیلم سینمایی پدرخوانده 3

 خلاصه داستان پدرخوانده 3

در ۱۹۷۹ مایکل کورلئونه که در آستانه ۶۰ سالگی‌ست با احساس گناه ناشی از شیوه‌های بی رحمانه‌اش برای رسیدن به قدرت و به خصوص دادن دستور قتل فردو، برادرش، رو به روست. مایکل بخش بزرگی از ثروت عظیمش را وقف خیریه می‌کند. مایکل و کی از همدیگر طلاق گرفته‌اند: فرزندانش آنتونی و مری با کی زندگی می‌کنند.

آنتونی در مهمانی پس از مراسم قدردانی از مایکل کورلئونه، که به دستور پاپ در کلیسای جامع سنت پاتریک قدیم برگزار شده‌است، به پدرش می‌گوید که قصد دارد از مدرسه حقوق بیرون بیاید و خواننده اپرا شود. کی از پسرش حمایت می‌کند، ولی مایکل می‌گوید که مایل است آنتونی اول مدرک حقوق‌اش را بگیرد. بعد از آشکار شدن این ماجرا که کی و آنتونی حقیقت مرگ فردو را می‌دانند جو سنگینی بر مکالمه مایکل و کی حکمفرما می‌شود. وینسنت مانسینی، فرزند نامشروع سانی کورلئونه (برادر بزرگ‌تر مایکل) به مراسم قدردانی می‌رسد. او درگیر دشمنی‌ای با جوئی زاسا است. کانی کورلئونه (خواهر مایکل کورلئونه) ترتیب ملاقات وینسنت و زاسا را می‌دهد، که او وینسنت را حرامزاده می‌خواند و وینسنت گوش زاسا را گاز می‌گیرد. مایکل که به خاطر مزاج آتشین وینسنت به دردسر افتاده ولی از سمتی علاقه‌مند وفاداری بی‌قید و شرط وینسنت شده‌است، موافقت می‌کند که وینسنت را وارد کسب و کار خانواده بکند.

قضاوت نکنیم

نقاشی در مورد قضاوت نادرست

فیلم سینمایی پدرخوانده 2

سلام دوستان 

 دیشب قسمت دوم فیلم سینمایی پدرخوانده 2 محصول سال 1974 حدود 47 سال قبل را دیدم 

 شش جایزه اسکار را برنده شده 

قسمت سومش را هم این هقته می بینم

حلاصه داستان پدرخوانده 2

در سال ۱۹۰۱ خانواده ویتو آندولینی ۹ ساله پس از توهین پدرش به دون چیچو، رئیس محلی مافیا در کورلئونه، سیسیل کشته می‌شوند.

ویتو به شهر نیویورک فرار می‌کند و به عنوان «ویتو کورلئونه» در جزیره الیس مشغول به کار می‌شود.

در سال ۱۹۵۸ مایکل کورلئونه (آل پاچینو) در جریان اولین مهمانی عشای ربانی پسر خود در دریاچه تاهو، به عنوان دون جدید خانواده کورلئونه جلساتی را برگزار می‌کند.

فرانک پنتاگلی (مایکل وی. گازو) یکی از اعضای باند مافیایی کورلئونه از دستور مایکل مبنی بر کمک به شریک تجاری مایکل، هایمن راث (لی استراسبرگ) در برابر برادران روزاتو امتناع می‌ورزد. آن شب، مایکل از یک ترور در خانهٔ خود جان سالم به در برده و نوادا را ترک می‌کند.

در سال ۱۹۱۷، ویتو کورلئونه (رابرت دنیرو) به همراه همسرش کارملا (مرگانا کینگ) و پسرش سانی در نیویورک زندگی می‌کنند. او به دلیل اصرار دون فنوچی (گستونه موسکین) کار خود را از دست می‌دهد چون فنوچی می‌خواهد که خواهر زاده اش به جای ویتو کار کند.

پیتر کلمنزا (برونی کیربی) از ویتو می‌خواهد که همراه او در یک سرقت شرکت کند.

مایکل مظنون است که راث این ترور را برنامه‌ریزی کرده به همین دلیل با او در میامی ملاقات می‌کند و وانمود می‌کند که از این موضوع بی‌خبر است. در نیویورک، پنتاگلی سعی دارد با خانواده روزاتو از در دوستی وارد شود اما آن‌ها در صدد بر می‌آیند تا او را بکشند.

پدرخوانده 2

راث، مایکل و چند نفر از شرکای آن‌ها برای گفتگو در مورد آینده تجاری خود در کوبا به هاوانا سفر می‌کنند. مایکل تمایلی به تجارت در کوبا ندارد و شب کریسمس تصمیم می‌گیرد که راث و دست راست او، جانی اولا (دومینیک کیانزه) را به قتل برساند اما پلیس، محافظ مایکل که قصد انجام این کار را دارد شناسایی کرده، می‌کشد و راث زنده می‌ماند.

مایکل پس از این که فردو (جان کازال) به اشتباه فاش می‌کند که اولا را می‌شناسد، متوجه می‌شود که برادرش به او خیانت کرده‌است. باتیستا به دلیل شورش ربوده می‌شود و در طول هرج و مرج مایکل، فردو و راث به‌طور جداگانه به ایالات متحده آمریکا فرار می‌کنند.

مایکل پس از بازگشت به خانه متوجه می‌شود که همسرش کی (دایان کیتن) دچار سقط جنین شده‌است.

تا سال ۱۹۲۰، ویتو و کارملا دو پسر دیگر به نام‌های فردو و مایکل دارند. کارهای خلاف ویتو توجه فانوچی را به خود جلب می‌کند، فانوچی سعی دارد از او اخاذی کند.

شرکای ویتو، کلمنزا و سالواتوره تسیو (جان اپرا) به او می‌گویند که پول را به فانوچی بدهد تا از بروز دردسر جلوگیری کنند اما ویتو اصرار دارد که می‌تواند فنوچی را با پرداخت مبلغ کمتری راضی کند. سرانجام او در یک جشن محلی فنوچی را در آپارتمانش به قتل می‌رساند.

در واشینگتن دی سی، یک کمیته سنا در مورد جرم‌های سازمان یافته خانواده کورلئونه در حال تحقیق است. در این زمان پنتانگلی موافقت می‌کند که علیه مایکل شهادت دهد.

حالا ویتو یک شخصیت محترم در جامعه شده و به همراه شرکای خود روز به روز موفق تر می‌شوند.

فردو هنگام بازگشت به نوادا، برای مایکل توضیح می‌دهد که به دلیل بی‌توجهی‌ها به او خیانت کرده‌است. او همچنین به مایکل اطلاع می‌دهد که وکیل سنا، کوستاد به عنوان زیر دست راث کار می‌کند. مایکل به فردو می‌گوید که تا زمانی که مادرشان زنده است هیچ اتفاقی برای او نمی‌افتد (او را نمی‌کشد).

مایکل با وجود تدابیر امنیتی نمی‌تواند به پنتاگلی دسترسی داشته باشد به همین دلیل از طریق برادرش که در سیسیل زندگی می‌کند او را وادار می‌کند تا اظهارات خود را پس بگیرد.

کی به مایکل می‌گوید که او بچهٔ خودش را انداخته (دچار سقط جنین نشده) چون نمی‌خواهد فرزند دیگری وارد زندگی جنایی مایکل شود. مایکل با عصبانیت به کی حمله می‌کند، او را از خانواده تبعید کرده و حضانت فرزندان را به عهده می‌گیرد.

در سال ۱۹۲۳، ویتو به همراه خانواده برای اولین بار پس از مهاجرت به سیسیل سفر می‌کند. او و شریک تجاری اش توماسینو در صدد همکاری با دون سیسیو هستند. ویتو پس از فاش کردن هویت سابقش، دون سیسیو را می‌کشد و انتقام دوران کودکی خود را از او می‌گیرد اما در حال فرار توماسینو مورد اصابت گلوله قرار گرفته و دچار ناتوانی دائمی می‌شود.

کارملا کورلئونه می‌میرد و در مراسم خاکسپاری، این‌طور به نظر می‌رسد که مایکل فردو را بخشیده‌است.

راث از پناهندگی خودداری کرده و مجبور به بازگشت به ایالات متحده آمریکا می‌شود. مایکل با وجود مخالفت‌های مشاورش تام هاگن (رابرت دووال)، یکی از افرادش به نام روکو لامپونی را برای کشتن راث می‌فرستد، روکو پس از انجام ماموریتش توسط مأموران فدرال کشته می‌شود.

در جریان ملاقات با پنتانگلی، هاگن به او یادآوری می‌کند که توطئه گران شکست خورده علیه امپراتور روم اغلب خودکشی می‌کردند و به او اطمینان می‌دهد که از خانواده وی مراقبت شود. پنتانگلی رگ دست خود را در وان حمام می‌زند و خودکشی می‌کند.

آل نری (ریچارد برایت) با دستور مایکل فردو را ترور می‌کند.

در ۷ دسامبر ۱۹۴۱، خانواده کورلئونه دور هم جمع شده‌اند تا ویتو را برای روز تولدش غافلگیر کنند. مایکل اعلام می‌کند که کالج را ترک کرده و در نیروی دریایی ایالات متحده ثبت نام کرده‌است. سانی با عصبانیت آنجا را ترک می‌کند، تام باور نمی‌کند و فردو تنها حامی برادرش در جمع است. ویتو نزدیک درب ورودی می‌شود و همه به جز مایکل از اتاق بیرون می‌روند تا به او خوش آمد بگویند.

مایکل تنها در کنار دریاچه در عمارت خانوادگی شان دیده می‌شود.

فیلم سینمایی پدرخوانده یک

 امشب فیلم پدرخوانده یک را دیدم حدود 3 ساعت است پیشنهاد می کنم فیلم را ببینید 

 البته فیلم پدرخوانده سه تاست سغی می کنم قسمت های دو و سه را ببینم 

 برایتون داستانش را باز نشر می کنم 

داستان پدرخوانده یک :

فیلم در جشن عروسی کانی، دختر دون ویتو کورلئونه، با کارلو ریزی در لانگ بیچ نیویورک، لانگ آیلند در اواخر تابستان ۱۹۴۵ شروع می‌شود. وقت پدرخوانده برای شنیدن خواهش‌های دوستان و زیردستان چاپلوس پر شده‌است. یکی از این خواهش‌ها را پسر (خوانده) او، جانی فونتن خواننده (که گویی شخصیت او از فرانک سیناترا الهام گرفته شده‌است) مطرح می‌کند. او به نفوذ کورلئونه برای گرفتن یک نقش در فیلمی که توسط جک ولتز تهیه می‌شود، احتیاج دارد. دون کورلئونه به او اطمینان خاطر می‌دهد که همه چیز را درست کند.

در این میان، مایکل، کوچک‌ترین پسر دون، از خدمتش در جنگ جهانی دوم بازگشته‌است و به همراه دوست دخترش وارد جشن عروسی می‌شوند.

کمی بعد وکیل خانواده، تام هاگن، وارد فیلم می‌شود. او بی‌خانمانی آلمانی-ایرلندی و دوست سانی، پسر بزرگ دون کورلئونه، بوده‌است. دون، هاگن را در کودکی به خانه آورده و مانند پسر خودش او را بزرگ کرده‌است. حال در بزرگسالی او وکیل شخصی و محرم اسرار خانواده‌است.

بعد از جشن، هاگن به هالیوود می‌رود و از رئیس استودیو، ولتز، می‌خواهد که فونتان را در فیلم به بازی بخواند. هاگن از طرف دون کورلئونه به ولتز برای پایان دادن به اعتصاب کاری که در حال از هم گسیختن استودیو بود، پیشنهاد کمک می‌دهد و اضافه می‌کند که دون لطف او را تا ابد فراموش نخواهد کرد. این خدمت دون در ازای واگذاری نقش کلیدی فیلم به فونتان است. ولتز که هنوز از فونتان به خاطر رابطه‌اش با هنرپیشهٔ جوانی که وی برای شکوفایی و موفقیتش وقت و پول زیادی صرف کرده بود، بسیار عصبانی است، این پیشنهاد را نمی‌پذیرد. ولتز فونتان را به این خاطر سرزنش می‌کند که باعث شده بود این هنرپیشهٔ آینده‌دار قبل از آن‌که توسط او به یک ستاره تبدیل شود، از دستش در برود و غضبناک هاگن را از منزلش بیرون می‌کند. صبح روز بعد، وقتی که ولتز از خواب برمی‌خیزد، سر بریدهٔ اسب اصیلش را که ششصد هزار دلار وقت آمریکا ارزش داشت و یک سرمایه هنگفت به حساب می‌آمد در تخت‌خواب خود می‌بیند.

وقتی که تام به نیویورک برمی‌گردد، خانواده در حال معامله با ویرجیل سولوتزوی ترک، یک دلال با نفوذ هروئین، هستند. سولوتزو از دون کورلئونه تقاضای حمایت سیاسی و یک میلیون دلار پول برای واردکردن عمدهٔ هروئین و پخش آن می‌کند. علی‌رغم قول سولوتزو مبنی بر برگشت خیلی خوب پول، دون کورلئونه وارد معامله نمی‌شود، اما سانی بی‌تجربه برخلاف پدرش به این معامله اظهار علاقه می‌کند.

لوکا براسی، گانگستر وفادار دون کورلئونه ماًمور جمع‌آوری اطلاعات از خانوادهٔ تاتاگلیا، از حامیان سولوتزو، می‌شود. او خیلی زود توسط آن‌ها کشته می‌شود. پس از امتناع دون کورلئونه، تام هاگن توسط سولوتزو دزدیده می‌شود. خود دون، اندکی پس از خرید میوه از یک دکه مورد حملهٔ مسلحانه قرار می‌گیرد. با این تصور که دون کورلئونه از بین رفته‌است، سولوتزو هاگن را راضی می‌کند که به سانی همان پیشنهادی را بدهد که خود او قبلاً به پدرش داده بود. پس از آزادی هاگن، سانی از قبول پیشنهاد سرباز می‌زند و قول می‌دهد که برای تلافی سوء قصد به جان پدرش، که به هر نحو زنده مانده بود، با تمام قوا با تاتاگلیاها بجنگد. اکنون خانواده کورلئونه خود را برای جنگ شدید احتمالی با سایر خانواده‌ها نیز آماده می‌کند و سایر خانواده‌های مافیا برای جلوگیری از یک درگیری ویرانگر، علیه کورلئونه‌ها جبهه می‌گیرند. در حالی‌که کورلئونه‌ها جمع‌اند و تلاش می‌کنند با لوکا براسی تماس بگیرند، جلیقه براسی به دستشان می‌رسد، جلیقه‌ای که دور یک ماهی مرده پیچیده شده‌است: یک پیغام سیسیلی (لوکا براسی با ماهی‌ها خوابیده).

مایکل که در تجارت خانواده وارد نشده‌است و خانواده‌های دیگر او را به چشم یک غیرنظامی می‌بینند برای عیادت پدرش به بیمارستان می‌رود؛ ولی هیچ اثری از افراد پدرش که باید برای محافظت از او کشیک بدهند، نمی‌بیند. بدین ترتیب متوجه می‌شود که برای شلیک مجدد به پدرش، دوباره برنامه‌ای ریخته شده‌است. مایکل با این‌که کمک خواسته، نگران این است که قبل از رسیدن کمک اتفاقی بیفتد مایکل، داماد انزوی شیرینی‌فروش را که برای ادای احترام به بیمارستان آمده بود به خدمت خود می‌گیرد. به او می‌گوید که بیرون بیمارستان در کنار او بایستد و تهدیدگرانه خود را مسلح جلوه دهد. بعد از مدتی ماشین‌های پلیس به سرکردگی سروان مک‌کلاسکی از راه می‌رسند. مایکل، مک‌کلاسکی را به آدم سولوتزو بودن متهم می‌کند، و او هم با یک مشت فک مایکل را می‌شکند. مایکل در عین بی‌گناهی در شرف دستگیری است که تام هاگن با کاراگاهان خصوصی از راه می‌رسد. آن‌ها حکمی از دادگاه مبنی بر حمل اسلحه دارند. مک کلاسکی صحنه را واگذار می‌کند و دون در امنیت قرار می‌گیرد.

از راست به چپ: جان کازال (فردو)، جیمز کان (سانی)، مارلون براندو (دون کورلئونه)، و آل پاچینو (مایکل)

در ادامه، مایکل داوطلب می‌شود که سولوتزو و محافظش، سروان مک‌کلاسکی را آشکارا با سولوتزو هم‌دست است از بین ببرد. آن‌ها در یک رستوران با سولوتزو و مک کلاسکی یک نشست صلح ترتیب می‌دهند. مایکل با اسلحه‌ای که قبلاً با دستور سانی در پشت سیفون دستشویی مخفی شده، هر دوی آن‌ها را در آن‌جا می‌کشد.

از ترس دستگیر شدن قاتل، مایکل به سیسیل فرستاده می‌شود و آن‌جا تحت حمایت دن تماسینو، دوست قدیمی دون کورلئونه، قرار می‌گیرد. او در شهر کورلئونه، در حین قدم زدن با محافظانش، مسحور آپولونیای زیبا می‌شود و پس از یک معاشقهٔ کوتاه او را به همسری می‌گیرد. در این خلال، در آمریکا، دون کورلئونه از بیمارستان به خانه می‌آید، و با شنیدن این‌که کشتن سولوتزو و مک‌کلاسی کار مایکل بوده، پریشان می‌شود.

سانی به عنوان رهبر خانواده برادرش فردو را به لاس وگاس می‌فرستد تا با تجارت قمارخانه آشنا شود. در نیویورک، سانی تندمزاج شوهر خواهرش را به خاطر بدرفتاری با کانی، خواهر آبستنش، به شدت کتک می‌زند. پس از آن‌که کارلو، کانی را برای بار دوم کتک می‌زند، سانی به تنهایی برای انتقام‌جویی به دنبال او می‌افتد. در این حین دشمنان خانواده که در یک باجه عوارض راهداری کمین کرده‌اند سانی را به شکل فجیعی با ضرب گلوله‌های فراوان از پا درمی‌آورند.

دون کورلئونه به جای ادامه انتقام جویی‌ها، در یک جلسه با سران پنج خانواده به ناچار با قاتلین پسر بزرگش دست داده و ترتیبی می‌دهد که پسر کوچکش بتواند در امنیت کامل به خانه برگردد. در سیسیل، مایکل آمادهٔ بازگشت به آمریکا می‌شود. قبل از حرکت، یک بمب در ماشین وی کار گذاشته می‌شود. اما به جای او، آپولونیا کشته می‌شود.

در جلسهٔ سران خانواده‌های نیویورکی، دون درمی‌یابد که شخص پشت این جنگ‌ها و مرگ سانی، دون امیلیو بارزینی است، و نه فیلیپ تاتاگلیا. مایکل از سیسیل بر می‌گردد و با کی، دوست دختر سابقش، تماس می‌گیرد. می‌گوید که به او احتیاج دارد، پدرش به فعالیت خود خاتمه داده، و در طی پنج سال، خانواده کورلئونه کاملاً قانونی خواهد شد.

اکنون در نبود سانی و به علت زرنگ نبودن فردو به اندازهٔ کافی، مایکل مسئول خانواده شده‌است. مایکل عازم نوادا می‌شود. در لاس وگاس، در هتل-کازینویی که نیمی از سرمایهٔ آن از کورلئونه‌هاست، و توسط مول گرین (شخصیتی که احتمالاً از باگزی سیگل الهام گرفته شده) اداره می‌شود، فردو، برادر مایکل از او استقبال می‌کند. میکایی مارکر دن، جانی فونتان را نیز فرامی‌خواند، و از او می‌خواهد که قراردادی را امضا کند که طی آن سالی چند مرتبه با کازینو در تماس جدی درآید، و همچنین از او خواهش می‌کند که دوستانش در هالیوود را هم به سوی کازینو سوق دهد. فونتان از فرصت پیش آمده برای تلافی لطف دون خوشحال می‌شود. مایکل درصدد است که تجارت روغن زیتون در نیویورک را رها کند و خانواده را به نوادا بیاورد. به مو گرین پیشنهاد خرید سهمش را می‌دهد. اما از آن‌جایی که گرین تصور می‌کند که کورلئونه‌ها ضعیف هستند، و او می‌تواند سهمش را به قیمت بهتری به بارزینی بفروشد، این پیشنهاد را با گستاخی رد می‌کند.

مایکل همراه همسرش، کی، و پسرش، آنتونیو، به خانه برمی‌گردد. در یکی از لطیف‌ترین صحنه‌های فیلم، ویتو کورلئونه متذکر می‌شود که دشمنان مایکل با تلاش برای ترتیب دادن یک نشست توسط آشنایان مورد اطمینان، درصدد کشتن او هستند و کسی که پیشنهاد این جلسه را می‌دهد قطعاً خائن است. در عین حال اعتراف می‌کند که همیشه امیدوار بوده که پسر کوچکش هیچگاه غرق تجارت خانواده نشود. کمی بعد، دون کورلئونه در حالیکه با نوه‌اش آنتونی در باغ بازی می‌کند، به دلیل سکتهٔ قلبی جان می‌سپارد.

در مراسم خاکسپاری، کاپورژیم خانواده، تسیو به مایکل پیشنهاد یک نشست با دون بارزینی را در مرغزارهای تسیو می‌دهد، یعنی جایی که مایکل احساس امنیت کند. مایکل این پیشنهاد را می‌پذیرد، ولی به خیانت تسیو به خانواده پی می‌برد. مایکل تصمیم می‌گیرد تا قبل از تعمید خواهرزاده‌اش عازم حرکت نشود.

در ادامه مایکل ترتیب کشتن سران سایر خانواده‌ها را می‌دهد. روکو لامپونه، فیلیگ تاتاگلیا را ترور می‌کند. آل نری، امیلیو بارزینی را می‌کشد. پیتر کلمنزا به ویکتور استراسی شلیک می‌کند. ویلی ویسی، کارمین کونیو را به قتل می‌رساند. در همین خلال، مو گرین هم در لاس وگاس کشته می‌شود. این لحظه‌های نفس‌گیر آدمکشی‌ها به‌وسیله تدوین موازی با صحنه شرکت مایکل در مراسم مذهبی تعمید هم‌زمان شده‌است. وقتی که تسیو و تام هاگن آمادهٔ ترک جلسه می‌شوند، تعدادی از افراد هاگن، تسیو را محاصره می‌کنند و او را به داخل ماشین خود می‌آورند. او دیگر هرگز دیده نمی‌شود. تسیو در آخرین لحظات به تام می‌گوید: «به مایک بگو به خاطر کار بود. همیشه دوستش داشتم».

به دنبال ردیابی قتل سانی، مایکل به کارلو می‌رسد و او به نقشش در قتل اقرار می‌کند. مایکل می‌گوید که کارلو به لاس وگاس تبعید خواهد شد، ولی در ماشین توسط کلمنزا خفه می‌شود.

در انتهای فیلم، کی می‌بیند که کلمنزا و روکو کاپورژیم جدید به مایکل ادای احترام می‌کنند، دستش را می‌بوسند و او را «دون کورلئونه» خطاب می‌کنند. در به روی او بسته می‌شود، و این در حالی است که مایکل دقیقاً همانی شده که پدرش نمی‌خواست.

اغاز فصل پاییز

سلام دوستان

 پاییز امد 

 مهر شد 

 اربعین هم گذشت 

 امیدوارم حالتون خوب باشه و دلتون شد