عمرم کفاف خواندن افسانه ات نشد
عقلم حریف سرسر دیوانه ات نشد
اشکم بهای خنده ی مستانه ات نشد
ای نارفیق خاطره های جوانی ام
عمرم کفاف خواندن افسانه ات نشد
شمعم که انعکاس نم اشک حسرتم
آئینه دار هر شب پروانه ات نشد
در حیرتم که دل غرق خون ما
نام آشنای خاطر بیگانه ات نشد
حتی اشاره ای هم از آن یار دلفریب
با خاک راه کوچه و کاشانه ات نشد
از لحظه ایکه دیدم و دلبسته ات شدم
چیزی شبیه گوهر دُر دانه ات نشد
---------------------------
تشکر از مدیر وبلاگ انجمن ادبی اسدالله خان
http://anjomamn-asdolakhan.blogfa.com/
این دست بی نمک چه گناهی نموده که
یک لحظه هم شده بسر شانه ات نشد









