وبلاگ گلشن ناز سحر تقدیم می کند ( پیام صبحگاهی )

ما گوش شماییم شما تن زده تا کی
ما مست و خراباتی و بیخود شده تا کی

ما سوخته حالان و شما سیر و ملولان
آخر بگویید که این قاعده تا کی

🌺صُبحِتون بِخِیر

--------------------

تشکر از اقا بصیر

داستان گلشن ناز سحر ( خواهر زنم )

سلام
این داستان واقعیته فقط اسامی رو تغییر دادم وقتی این اتفاق افتاد گفتم داستانش رو بنویسم .
من ۶ سال ازدواج کردم خانواده همسرم خانواده خیلی خوبی هستند من یک خواهر زن کوچیکتر دارم به اسم مینا که دوسال بعد از من ازدواج کرد و یک برادر زن بزرگتر که با زنش و دوتا بچش کرج زندگی میکنه ما اهل جنوب هستیم من خیلی آدم حشری هستم و روزانه با زنم رابطه دارم وقتی همسرم پریسا پریود میشه من من خیلی اذیت میشدم البته گاهی شیطونی میکردم توی دفتر کارم خانم پولی می آوردم .
بعد ازدواج خواهر زنم مینا آمد خونمون بهم گفت بهروز جان میتونی یک خونه نزدیک خونتون برامون بگیری ما نزدیک شما باشیم

از مشاور املاک سر خیابون براش سراغ گرفتم براش یک خونه پیدا کردم البته شوهرش آدم خیلی مذهبی بود بعد دنبال کارهای مینا نمیرفت همش با دوست های خودش بود .
مادر خانومم تنها زندگی میکرد پدر خانومم چند سال پیش بعد از تصادف فوت میکنه.
مینا بعد از اینکه خونشون آمد کوچه پشتی ما همیشه خونه ما بود یک روز خانومم گفت مادرم داره میره کرج خونه برادرم چند روزی نیستش گفت به بهروز بگو بره خونمون رو چک کنه .
منم گفتمش باشه رفتم بردمش فرودگاه بره کرج کلیدهای خونه رو بهم داد منم میرفتم سری میزدم .
یک روز بعد کار آمدم خونه مادر زنم سری زدم و رفتم خونه بخوابم دیدم مینا آنجاست مثل همیشه نهار خوردم رفتم خوابیدم دیدم صدای پچ پچ و خنده میاد بعد پریسا گفت اوسسسسس بهروز متوجه نشه گوشام تیز شدن رفتم پشت در بشنوم چی میگن (مینا به پریسا زنم گفت مطمئنی بهروز دیگه نمیره خونه مادرم سری بزنه گفت اره خیالت راحت شب بعد کارش ساعت ۹ به بعد میره )
من متوجه شدم که مینا میخواد بره آنجا ولی چرا نمیدونم رفتم رو تخت دراز کشیدم مینا صداش آمد خداحافظی کرد و رفت منم تا ساعت ۴ استراحت کردم بلند شدم برم دفتر دیدم پریسا گفت عزیزم ظهر رفتی خونه مادرم سری بزنی؟
تا حالا سوال نکرده بود گفتم بله رفتم بعد گفت کی میری گفتم آخر شب بعد کارم گفت اوکی .
از خونه زدم بیرون سوار ماشینم شدم زنگ زدم به منشی گفتم دیر میام یا اصلا نمیام اگر خانومم زنگ زد بگو تازه رفت سر پروژه اونم اوکی داد.
رفتم خونه مادر زن ماشین پارک کردم در حیاط آروم کلید گذاشتم دیدم یک پژو 405 تو حیاطه آروم در رو بستم رفتم در اتاق باز کنم؟ دیدم قفله کلید انداختم باز کردم دیدیم صدای آخ و اوخ داره میاد رفتم در اتاق دیدم مینا دولا شده یک پسر تقریبا ۳۰ ساله داشت مینا رو از پشت میزد .
منم هیچی نگفتم آمدم تو پذیرایی سر مبل نشستم گذاشتم کارشون بکنم مزاحمشون نشم
یک نخ سیگار روشن کردم اونها مشغول بودن بعد صدا آمد مینا گفت برم خودمو بشورم آمد بیرون وقتی منو دید جیغ زد دستش گذاشت روی بدنش پسره آمد بیرون منو دید جا خورد
گفت این کیه مینا هی گریه میکرد میگفت تر خدا آقا آقا بهروز تر خدا چیزی به شوهرم و مادرم نگو پسره گفت این کیه رفت لباساشو بپوشه من هیچی نمیگفتم فقط نگاهش میکردم پسره لباساشو پوشید آمد بیرون با ترس و لرز گفت آقا ببخشید من نمیدونستم بزار برم تر خدا قول میدم دیگه تکرار نمیشه بهش اشاره کردم گفتم برو کاریت ندارم آروم سرشو انداخت پایین زیر چشمی نگاه کرد گفت خیلی ممنونم آقا و رفت به مینا رفت توی اون اتاق هی گریه میکرد و لباس ها می پوشید.
آمد بیرون گفت آقا بهروز چکار کنم؟
شوهرم خیلی سرده خیلی فلان و … گفت.
گفتمش راحت باش کاریت ندارم نترس به کسی چیزی نمیگم انقدر گریه نکن آمد بقلم کرد صورتم بوسید تو بقلم هی گریه میکرد.
منم بهش گفتم مینا با گریه نگاه کرد گفت جانم گفتمش سرم درد میکننه چایی برام درست میکنی؟
گفت چشم رفت چایی درست کنه دیدم گوشیش زنگ خورد نگاه کرد نگاه من کرد ، گفتمش پسره گفت اره گفتم جوابشو بده جواب داد باهاش صحبت کرد گفتش کاریم نداره بعد قطع کرد گفت دوست پسرم ازت تشکر کرد گفت فکر نمیکردم انقدر خوب باشی
چایی آورد خوردم آمدم که برم گفت پریسا پریوده نگاه کردم گفتم اره گفت بیا خودم جور خواهرمو میکشم منم از خدا خواسته رفتیم تو اتاق لباساشو در آورد...

حالا چند ماهی میشه با هم هستیم و سکس میکنم خودش میگه نه شوهرش نه دوست پسرش هیچ کدوم مثل تو با من سکس نکردن تو حرف نداری منم براش چیزی کم نمیزارم .
نوشته: بهروز

وبلاگ گلشن ناز سحر تقدیم می کند ( پیام صبحگاهی )

سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را

از صبوحی‌های شاه آگاه کن فساق را

از عنایت‌های آن شاه حیات انگیز ما

جان نو ده مر جهاد و طاعت و انفاق ما

🌿صبحتون بخیر 🌿

___________________^

تشکر از آقا بصیر ( تبعه افغانستان) شیفته همسرم

به امید برد ایران در بازی امروز

دروذ دوستان

اگر تیم ملی فوتبال ایران قطر را ببرند

یک عکس از همسرم در وبلاگم می گذارم

قابل توجه اقا بصیر و عباس اقا که عکسی از ناز سحر را می حواستند

------------------------

حیف شد ایران باحت

پس عکس نمی گذازم

وبلاگ گلشن ناز سحر تقدیم می کند ( پیام صبحگاهی )

چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من

گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان
خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من

🍃صبحتون بخیر 🍃

---------------------

نشکر از اقا بصیر که تبعه افغانستان است ، یکی از شیفتگان همسرم

قانون جذب

خرید کتاب تعالیم آبراهام (بخواهید به شما داده خواهد شد) با ارسال رایگان و  تخفیف ویژه


▫️ما هر آنچه را که به آن فکر کرده، چه خوب چه بد، جذب خود میکنیم. باور کنید یا نکنید، امروزه پژوهش‌های علمی ثابت کرده که افکار مثبت، زندگی ما را تحت تأثیر همه جانبه خود قرار می‌دهند، شما اتفاقات خوب یا بد را براساس تفکراتتان تجربه می کنید.

▫️"کسی که همیشه در مورد بیماری صحبت می کند، بیمار می‌شود و کسی که به طور مداوم در مورد رفاه صحبت کند، در رفاه و آسایش به سر خواهد برد."

▫️استر و جری هیکس در کتاب "مبانی تعالیم ابراهیم" اشاره می کنند که "شما همه ی این ها را براساس تفکرات تان جذب می کنید." با تمرکز بر روی چیزی، باعث می‌شوید آن مسئله برایتان اتفاق افتد، از همین الان با تفکرات مثبت؛ امروز اتفاقات خوب را برای خودتان و عزیزان‌تان میتوانید جذب کنید.

---------------------------------------

تشکر از اقا اسماعیل یکی از شیفتگان همسرم که این پست را ارسال کرده است

"انرژی" جایی میره که "توجه" میره.

تو به دو تا از خواسته‌هات قطعا میرسی👇🏻

▫️یکی اون چیزهایی که خیلی می‌خواهی و دوستشون داری!
▫️دوم اون چیزهایی که دوست نداری تجربه‌شون کنی و یا می ترسی.

▫️به این دو تا چیز حتما، قطعا و بی شک خواهی رسید، اونم بدون تلاش ... "انرژی" جایی میره که "توجه" میره.

▫️ توجهت رو ببر به سمت چیزهایی که واقعا می‌خواهی و دوستشون داری، و مسائلی رو که نمیخواهی بهشون توجه نکن، خودشون حذف میشن.

▫️هر چه شدت این توجه بیشتر و طولانی تر باشه، زمان دست‌یابی به خواسته‌ها کوتاه‌تر و کوتاه‌تر خواهد شد.

داستان پیشنهادی گلشن ناز سحر  ( صاحب حانه و مستاجر )

نزدیک به دو ماه بود که دنبال خونه میگشتم، ولی دریغ از یک بیغوله! همه چیز ختم به این میشد که به مجرد خونه نمیدیم! نا امید شده بودم و باید توی مناطق دیگه دنبال خونه میگشتم. هر چند که به محل کارم دور باشه! بالاخره یک خونه توی منطقه پیروزی گیر آوردم.
صبح روزی که قرار بود برم برای قولنامه ،خانم رضایی(همکارم) پرسید:
آقای فردوس خونه پیدا کردی ؟
آره یکی پیدا کردم غروب میرم قولنامه بنویسم !
اگر پیدا کردی که خوبه ؟
چطور؟
راستش یک جا هست، گفتم اگر گیر نیاوردی اونجا هم بری ببینی ؟
کجاست ؟
توی شهر زیبا !
خوب زودتر بگو ،اینجا که گیر آوردم خیلی دوره ! اگر میشه آدرسش رو بده، غروب اول برم اینجا رو ببینم .اگر خوب باشه اینجا رو میگیرم که به کار هم نزدیک باشه !
باشه برات میفرستم .
آدرس رو فرستاد وغروب رفتم پیدا کردم .زنگ زدم .
بله
سلام ببخشید،من فردوس هستم برای خونه اومدم!
بله بفرمایید تو
وارد شدم ،یک خونه شمالی قدیمی! که یک سمت حیاط پر گل و گیاه بود ولی خوب من که نمیدونم استفاده کنم
سلام آقا سعید !
متعجب برگشتم سمت صدا ! خانم رضایی خودش بود! اِ سلام خانم رضایی، ببخشید خونه خودتونه؟
با خنده نه خونه خالمه ،منتهی جلوی بچه ها نخواستم بگم ! بفرمایید از اینور .
رفت سمت در کوچیک آخر حیاط و در رو باز کرد یک سوییت تقریبا چهل متری که معلوم بود تازه از دل خونه جدا کردند . ظاهرا کسی تا الان توش نیومده چون هنوز آثار نقاشی وگچکاری کف خونه بود .برای من عالی بود .کل زندگی من اینجا رو هم پر نمیکرد.گفتم خوب خانم رضایی پس خودشون نمیان؟قیمتش چطوره ؟
راستش آقا سعید خاله من یکم سخت گیره، منتهی من بهش تضمین دادم که شما مورد اعتمادی و مشکلی نداری، قبول کرده ولی بیشتر کرایه میخواد، در اصل این خونه کمک خرجشه !
خلاصه ما صاحب خونه رو هم ندیدیم وبا خانم رضایی بدون قرارداد به توافق رسیدیم و فردای همون روز اسباب کشی کردم.روز اسباب کشی هم فقط یک دختر حدودا سیزده چهارده ساله رو توی حیاط دیدم . یک ماهی گذشته بود وصبح میرفتم وغروب برمیگشتم . از توی حیاط که رد میشدم شیر آب توی حیاط دائم چیکه میکرد و رو اعصاب بود . رفتم واشر گرفتم و اومدم. بدون اینکه اطلاع بدم فلکه رو بستم وشیر رو درست کردم .با صدای سلام یک خانم به خودم اومدم . برگشتم سمتش وسلام کردم .یک خانم حدودا چهل ساله ! با حالتی طلبکارانه گفت: آقا سعید لطفا میخواهید آب رو قطع کنید قبلش یک اطلاع بدید!!
گفتم بله شرمنده، حق با شماست فراموش کردم خبر بدم ! الان بازش میکنم ، ببخشید !
سرش رو انداخت پایین و رفت سمت خونه ! طبق عادت وبصورت متلک گفتم
زحمت کشیدی آقا سعید ! دستتون درد نکنه !
نه خواهش میکنم این چه حرفیه ؟کاری نکردم
برگشت طرفم ،در حالی که خنده اش گرفته بود سعی داشت خودش رو اخمو نشون بده!چند ثانیه نگاه کرد و رفت تو .منم آب رو باز کردم و رفتم خونه !
چند روز بعدش در حیاط گیر میکرد و باید با کلی زور میبستی یا باز میکردی ! اونا که خودشون درست نمیکردند، پس دوباره دست به کار شدم . غروب موقع رفتن چندتا واشر فنری گرفتم و رفتم خونه . لباسام رو عوض کردم وامدم سراغ در ! لعنتی انگار هرچی آهن بود ریخته بود توی در و خیلی سنگین بود . حسابی عرقم رو درآورد .دوباره صدای خانمه بلند شد . سلام آقا سعید خسته نباشید، ممنون !بدون اینکه برگردم سمتش گفتم سلام ببخشید اطلاع ندادم الان سریع درستش میکنم.با خنده گفت :آره لطفا قبلش حتما اطلاع بدید!! با حرص برگشتم طرفش ، هنوز داشت میخندید ! بفرمایید ،سینی چایی که دستش بود رو گذاشت روی چهار پایه ! خودمم خنده ام گرفت،تشکر کردم
و مشغول شدم ،گفت ببخشید اونروز دخترم حموم بود فکر کردم آب قطع شده ،اعصابم بهم ریخت !
در رو با هزار بدبختی جا انداختم و بستم.دستام رو شستم و با تشکر دوباره چایی رو برداشتم ! اونم تشکر کرد بابت درست شدن در.گفتم خواهش میکنم ،فکر کنم صاحب خونه بنده خدا خیلی کار داره وقت کافی نداره! با خنده گفت آخه من کار فنی بلد نیستم ! چایی پرید گلوم شروع کردم سرفه کردن . گفتم ببخشید خودتون صاحب خونه اید ؟ آره دیگه پس کی میخواستی باشه ؟
ای بمیری خانم رضایی ! تصورم این بود وقتی خانم رضایی خودش چهل ساله است خوبد خاله اش حتما بالای پنجاه است ولی بعید میدونم این از خانم رضایی بزرگتر باشه؟ شاید گفته دختر خاله من اشتباه متوجه شده ام !
گفتم شرمنده چون ندیده بودمتون ، با حرفای خانم رضایی تصور میکردم صاحب خونه یک پیرزن غرغرو و اعصاب خوردکن باشه ! دیگه داشت بلند بلند میخندید!مگه راحله(خانم رضایی) چی گفته بهتون !.لبخندی زدم وبه شوخی گفتم : والا روم نمیشه !ولی فقط بی اعصاب بودنتون رو درست گفته بود . یکم خندیدیم و رفتیم خونه هامون !
فردا از صبح خانم رضایی هر موقع نگام میکرد خنده اش میگرفت .خوب قطعا صحبت کردند که این میخنده . موقع ناهار یکم شوخی کرد و خندیدیم و ازش اطلاعات گرفتم .درسته خاله اش بود.اسمش مریم(خانم احمدی) چهل وچهار سالش بود شوهرش چند سال پیش فوت کرده بود یک پسر بیست ساله (مرتضی ،سرباز وبیرون از تهران بود که هر چند وقت یکبار میومد مرخصی) و یک دختر سیزده ساله(ستاره ) داشت.
شش ماهی از ساکن بودنم توی خونه گذشته بود . تقریبا همه چیز روال عادی داشت .اونشب شب تا دیر وقت سر کار بودم و تقریبا ساعت ده رسیدم خونه .در حیاط رو که باز کردم برای لحظاتی میخکوب شدم خانم احمدی براخلاف همیشه که چادر پیچ بود، با یک آستین حلقه ای جذب و ساپورت با موهای باز توی حیاط داشت با تلفن بیسیم صحبت میکرد. برجستگی باسن و سینه اش بدجور خودنمایی میکرد و توی مخ میرفت . با دیدن من اونم لحظاتی بهت زده نگاه کرد وسریع رفت توی خونه !منم رفتم تو ، ولی ذهنم تا مدتها بدجور درگیر شد.
روز جمعه صبح با سر و صداشون از خواب بیدار شدم . داشتد میرفتند بیرون ، خواب منم پرید . اینم از روز جمعه ، مثلا میخواستم حسابی بخوابم !! کمی با گوشی ور رفتم و بلند شدم با همون رکابی وشلوارک رفتم توی حیاط .گفتم تا اینا خونه نیستند .یکم این شاخه های آویزون درخت مو رو مرتب کنم . چهار پایه رو گذاشتم و مشغول شدم . تقریبا نیم ساعتی گذشته بود و منم حسابی سرگرم بودم .که یکدفعه در خونشون باز شد و خانم احمدی اومد بیرون ! مگه این نرفت بیرون ؟ خودم دیدم سه تایی رفتند بیرون !!
سلام آقا سعید خسته نباشید ، دستتون درد نکنه !سریع از روی چهار پایه اومدم پایین وسلام کردم ،رفتم تو و تیشرتم رو پوشیدم و برگشتم .به شوخی گفتم ببخشید این راحله خانم نگفته بود شعبده باز هم هستید!!با خنده گفت چطور ؟گفتم آخه دیدم از در رفتید بیرون ولی چطور اومدید تو؟ گفت بچه ها رفتند کوه ، من رفتم مغازه و برگشتم !سری تکون دادم وگفتم: راستی ببخشید من بدون اطلاع دست زدم به درخت مو ! دوباره خندید .
هیچ وقت آدم بی جنبه ای نبودم ولی نمیدونم چرا با دیدن و شنیدن صدای خنده هاش، شیطون رفت توی جلدم . اندامش توی ذهنم مجسم شد و وسوسه این که این باسن وسینه ها رو لخت ببینم مثل خوره افتاد به جونم!
ولی چه جوری ؟ اگر اونجور که خانم رضایی گفت راه نیاد ،میتونه به علاوه بر قیمت از دست دان آبرو و خونه ، بی اعتمادی خانم رضایی و سایر خانمای همکار رو بدنبال داشته باشه !میان سبک و سنگینی افکارم ،کارم رو ادامه میدادم .یک خوشه غوره کنده شد گذاشتمش رو داربست تا کارم تموم شد خانم احمدی هم رفت تو و دقایقی بعد دوباره برگشت . مخم تعطیل شده بود و حسابی تحریک و حشری شده بودم .
کارم تموم شد .خوشه غوره رو برداشتم و زیر شیر آب شستم و رفتم سمتش .دو سه تا حبه کندم و بردم جلوی دهنش و با انگشت سبابه لبش رو لمس کردم .جا خورد سرش رو کشید عقب و نگاه بالا کرد .ولی من با تغییر جهت نگاهم، موضوع هرس درختا رو پیش کشیدم . از دستم گرفت وتشکر کرد وگذاشت توی دهنش .صدای خروپ خروپ جویده شده غوره ها زیر دندونش بلند شد .ظاهرا داشتم درباره درختا و گلا حرف میزدم ولی تمام حواسم پیش لبای مریم بود .دوباره چند حبه دیگه کندم و این بار کاملا لباش رو لمس کردم وگذاشتم روی لباش !
انگار حالم رو فهمید! با رنگی پریده و سراسیمه از جاش بلند شد و خواست بره سمت خونه ولی من دیوونه تر از اون شده بودم که بذارم بره ! دستم چرخید دور بدنش و بدون رو دربایستی گذاشتم روی پستونش! کاملا شوک زده و ترسیده بود .با صورتی بر افروخته برگشت و یک سیلی گذاشت توی صورتم . هرچند سرخی جای سیلیش رو توی صورتم حس میکردم ولی دردش برام جذاب بود دستش رو گرفتم و بوسیدم . و صورتم رو خم کردم و لبش رو هم بوسیدم . انگار از ترس فشارش افتاده بود و بی حال شد .دست انداختم زیر پاش و بغل کردم و بردم توی خونه ام و ......

نیم ساعت بعد به خودم اومد .ولی خوب دیگه پشیمونی هم فایده نداره . فقط باید یک بهونه برای خانم رضایی و احتمالا همکاران پیدا کنم! والا باید دنبال کار هم باشم . بلند شدم وچند دقیقه ای رفتم زیر دوش آب سرد .
فردا که رفتم شرکت منتظر عکس العمل خانم رضایی بودم .ولی تا یک هفته بعد خبری نشد ور فتار خانم رضایی هم مثل سابق بود! گفتم لابد نمیخواد آبرو ریزی کنه ، دمش گرم !!
غروب شنبه هفته بعد که رفتمخونه، دیدم توی حیاط چادر به سر داره باغچه و گلا رو آب میده . سلام کردم جواب نداد.دوباره گفتم خاتم احمدی سلام ! خسته نباشید ! نمیدونم چرا اینقدر اصرار داشت خودش رو اخمو نشون بده!
دوباره شوخیم گرفت و صدام رو نازک کردم و خودم گفتم:
سلام آقای فردوس شما هم خسته نباشید ! آقای فردوس خونه پیدا کردید کی اسباب کشی میکنید ؟
بلند تر گفتم :بله خانم احمدی لطف کنید پولم رو تا آخر ماه جور کنید من آخر ماه میرم !
در حالی که پشتش به من بود زد زیر خنده! لحنم رو جدی کردم و گفتم: خانم احمدی، لطفا همه چیز رو به مسخره نگیرید ! پول منم جور کنید .برید خدا رو شکر کنید بابت زخمای بدنم نرفتم ازتون شکایت کنم!
برگشت سمتم و خنده کنان شلنگ آب رو گرفت روم :برو گمشو کثافت عوضی ! تا در رو بازکنم شدم موش آب کشیده ! یهو درب خونه شون باز شد وستاره دخترش اومد بیرون :مامان چی شد؟
مریم سریع خودش رو جمع کرد هیچی مامان شیلنگ در رفت :ببخشید آقا سعید شیلنگ از دستم در رفت!
گفتم نه خواهش میکنم، آب،روشنی و دوستی میاره!رو به ستاره گفتم :عمو منم گاهی شلنگ از دستم در میره!!!
دوتایی شون میخندیدند منتهی هر کدوم به یک منظور!

امروز با فرخی یزدی: گوشه‌گیر و سربلند و سخت‌پیوندیم ما

میرزا محمد فرخی یزدی ملقب به تاج الشعرا (۱۲۶۸ شمسی – ۲۵ مهر ۱۳۱۸ شمسی) شاعر و روزنامه‌نگار آزادی‌خواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر روزنامهٔ طوفان بود. او همچنین نمایندهٔ مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر کشته شد. مدفن او ناشناخته است.

امروز با فرخی یزدی: گوشه‌گیر و سربلند و سخت‌پیوندیم ما

ای که پرسی تا به کی دربند دربندیم ما

تا که آزادی بود دربند در بندیم ما

خوار و زار و بی‌کس و بی‌خانمان و دربه‌در

با وجود این همه غم، شاد و خرسندیم ما

جای ما در گوشهٔ صحرا بُوَد مانند کوه

گوشه‌گیر و سربلند و سخت‌پیوندیم ما

در گلستان جهان چون غنچه‌های صبحدم

با درون پر ز خون در حال لبخندیم ما

مادر ایران نشد از مرد زاییدن عقیم

زان زن فرخنده را فرزانه فرزندیم ما

ارتقاء ما میسر می‌شود با سوختن

بر فراز مجمر گیتی چو اسفندیم ما

گر نمی‌آمد چنین روزی کجا دانند خلق

در میان همگنان بی‌مثل و مانندیم ما

کشتی ما را خدایا ناخدا از هم شکست

با وجود آنکه کشتی را خداوندیم ما

در جهان کهنه ماند نام ما و فرخی

چون ز ایجاد غزل طرح نو افکندیم ما