باده ای را در سحر آمیختم

تشکر از مدیر وبلاگ

انجمن ادبی اسدالله خان که یکی از شیفتگان همسرم هستند

http://anjomamn-asdolakhan.blogfa.com/

----------------------------

باده ای را در سحر آمیختم

شاعری را با شکر آمیختم

روز و شب را از میان برداشتم

آفتـــابی با قمـــر آمیختم

بزم معشوقان وُ عشق عاشقان

جمله همچون سیم و زر آمیختم

چون بهار سرمدی طغان گزفت

شاخ خشک و شاخ تر آمیختم

رافضی انگشت در دندان گرفت

من ولی را در عمر آمیختم

بر یکی تختند این دم هر دو شاه

هر دو را رقص کمر آمیختم

در شب قدر آشکارا شد چو عید

من ملائک با بشر آمیختم

هم زبان همدگر آموختندم

ادگان را جنسِ نَـــر آمیختم

از طعام وُ لذت شُرب مُدام

همچو طفلان از پدر آمیختم

خیر وُ شر وُ خشک وُ تر زان هست شد

کز طبیعت خیر و شر آمیختم

من دهان بستم تو باقی را بدان

شعرِ تر را با شکر آمیختم

بهراعمالِ نظر از دوستان

من نظر را با شرر آمیختم

گلشن ناز سحر تقدیم می کند : امروز با مولانا

امروز با مولانا : دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم

امروز با مولانا : دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم

باز آمدم باز آمدم از پیش آن یار آمدم

در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم

چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم

آنجا روم آنجا روم بالا بدم بالا روم

بازم رهان بازم رهان کاینجا به زنهار آمدم

من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدم

دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم

من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر

آخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم

ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین

آنجا بیا ما را ببین کآنجا سبکبار آمدم

از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم

من گوهر کانی بدم کاینجا به دیدار آمدم

یارم به بازار آمده‌ست چالاک و هشیار آمده‌ست

ور نه به بازارم چه کار وی را طلبکار آمدم

ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کن

کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم