زنده از یادیم : یاد از عمر ماست

زندگی زیباست، در جانش کنیم

چون شراب کهنه در جامش کنیم

سرکشیم این جام سرمست از نشاط

با دل بی کــینه در طــیِ صـراط

زندگی همچو نسیم نو بهار

عطر افشان میرود کو بی قرار

لحظه ها را میبردباخود به کام

یادها میماند و اینجا والسلام

لحظه های رفته کن جستجوی

آب رفته بر نمی گردد بجوی

یادها پرورد آن پــرودگار

با تو می ماند به رسم یادگار

زنده از یادیم : یاد از عمر ماست

دَم غنیمت دان که دنیا بی وفاست

همدم اهلِ(طریقت) را دمیست

یارِ هـمدم از نشانِ آدمیست

***

کاش می‌شد که از این پنجره بوسید تو را
از صدای نفسِ حادثه ، فهمید تو را

مثل عطر خنک گرمی این تابستان
در هم‌آغوشی تو، یکسره بویید تو را

در غزلخانهء شب خاطره‌هایی روشن
گاه با تیشه‌ی فرهاد، تراشید تو را

گاه در برکه‌ی تنهایی امواج غزل
گفتگو کرد در آن منطقه ، پائید تو را

یک قدم مانده که اشعار به پایان برسد
پشت بی‌تاب‌ترین شعر، پسندید تو را

با پسندیدن وُ بوییدن سیب از انصار
خام حوا شد و در واقعه ای چید تو را

گر(طریقت)همه جا پرتو شعر وُ غزلست
در سکوتی به بلندای افق، دید تو را

***

گُـلهای فـروردین من لبهای یار است

داغی از این گل بردل باغ آشکار است

بلبل به روی شاخه خشکیده چهچه

یعنی تمام دشت یکجا بیقرار است

باران نــوروزی به وجــد آوردجان را

جانان من مام وطن چون داغدار است

اُردیبهشتِ جان من ساری و جاری

نظم سخن اینجا همیشه سازگاراست

از شوق دیدار نسیمی شددل انگیز

این نغمه ء قمری بهاران برقراراست

ما را سرای جاودان باغ وبهار است

----------------------------------

تشکر از مدیر وبلاگ خُلِدستان طریقت

http://sorodehay-tarighat.blogfa.com/

داستان پیشنهادی گلشن ناز سحر : ( سعید و عاطفه ) قسمت اخر

سلام

این داستان را به وبلاگ همسرم ارسال کرده بودند و همسرم از من خواست انرا بازنشر کنم

من این داستان را در چارچوب مقرارات وبلاگفا ویرایش کردم

داستان عاشقانه و خاطرات تون را به وبلاگ همسرم ارسال کنید

وبلاگ همسر ناز سحر ( چرند و پرند )

http://nazsahar.blogfa.com/

----------------------------------------

قسمت پنحم : شب زفاف

این داستانی که میخونید داستان خودم کردم که لعنت بر خودم باد.

من سعید ۳۲ ساله با قد و هیکلی معمولی و البته اندامی کوچیک و باریک و سیاه هستم، در قسمت های قبل داستان انتخاب لباس عروس و عکس گرفتن اتلیه و رفتن به خونه تاریخی و عکس گرفتن قبل از مراسم عروسی مونرو دیدن جهیزیه را براتون تعریف کردم امروز میخوام شب زفاف و بی غیرتی خودم براتون تعریف کنم.

مینا و حمید هم اومدن برای فیلم برداری، تو خونه دختر عموم که معرف مینا و حمید بود در گوشم گفت اگر مینا پیشنهاد داد تا بمونن و سکس شب عروسی‌تون را فیلمبرداری کنند قبول کن، بهش گفتم زشته گفت خیلی باحاله ما قبول کردیم و راضی بودیم، مطمئن باش لذت میبرید مینا و حمید پایه‌ن.

آخر شب که همه مهمونا رفتن ما و فیلمبردار تنها شدیم طبق حرف دختر عموم مینا پیشنهاد فیلمبرداری سکس شب عروسی‌مون داد عاطفه از طرفی هنگ بود از طرفی دوست داشت نهایتا قبول کردیم به شرطی که رم این قسمت را بعد از اتمام کار تحویلمون بدن و چون مینا و حمید سکس مارو میدیدن شرط کردیم بعد از ما اونا سکس کنن تا ما ببینیم و اونا هم قبول کردن.
بعد از آماده کردن دوربین ها و نور حمید گفت شروع کنید برید بیرون اتاق خواب دست همو بگیرید بیایید داخل و اول یه لب حسابی از هم بگیرید بعد بمن گفت عاطفه رو لخت کن حین لخت کردن گردن و گوشش رو بخور سینه هاشو بخور و همین جور کامل لختش کن منم انجام دادم تا هر دومون کامل لخت شدیم، یه صحنه بود من پشت عاطفه وایساده بودم و ناز و سینه هاشو میمالوندم و حمید از جلو فیلمبرداری میکرد در گوش عاطفه گفتم حال میده اونم گفت اینکه جلوی حمید منو لخت کردی و داری می‌مالونی خیلی حال میده،

مینا از اتاق رفت بیرون و بعد از چند دقیقه لخت مادرزاد برگشت حمید خیلی عادی برخورد کرد ولی من محو تماشای اندام زیبای مینا بودم، مینا اومد نشست یه گوشه و مشغول مالوندنازش شد.
بعد از بوسیدن و خوردن همدیگه عاطفه رو به پشت خوابوندم رو تخت پاهاشو دادم بالا تا برای اولین بار کس‌ش بذارم و پرده بکارتش پاره کنم، اندام کوچیک و باریک تف زدم گذاشتم در نازش هل دادم راحت رفت تو تا ته کردم درآوردم دیدم از خون خبری نیست دوباره کردم سه باره کردم ضربه زدم ولی از خون خبری نبود، مینا با لحن شیطنت آمیزی به عاطفه گفت بله

عاطفه گفت نه بخدا من تو مجردیم با هیچ پسری رابطه نداشتم شاید اصلا پرده ندارم یا حلقوی هست نمیدونم

مینا گفت برو خودتی که عاطفه زد زیر گریه مینا گفت ناراحت نشو بابا حالا اگر قبل از سعید یکی دیگه کست گذاشته اشکالی نداره مال خودت بوده دوست داشتی بدی بعدش گفت یه چیز دیگه هم هست اگر پردت ارتجاعی باشه یا حلقوی با این دودول کوچیک سعید پاره نمیشه یه عضوی میخواد مثل اژدر حمید و خندید
عاطفه داشت گریه میکرد با دست چونه‌شو آوردم بالا تو چشمای قشنگش نگاه کردم ازش پرسیدم تو تا حالا با پسری سکس داشتی ؟

گفت نه بخدا گفتم باشه پس دیگه گریه نکن
مینا گفت یه پیشنهاد میدم نه نگید تا خیال جفت‌تون راحت بشه پیشنهاد داد حمید یه بار ناز عاطفه بذار تا اگر پرده حلقوی باشه یا ارتجاعی پاره بشه

منو عاطفه همو نگاه میکردیم بدون اینکه جوابی بدیم که مینا به حمید گفت بکش پایین حمید کمربندش باز کرد شلوار و شورتش باهم کشید پایین سالار گنده اش که کامل شَق بود افتاد بیرون
وای عجب بزرگ بود،
گندمی رنگ با سایزی دوبرابر من
کلفت و بزرگ و خوردنی
اومد جلوی صورت عاطفه وایساد گفت نوش جونت عاطفه یه نگاه بمن کرد الار حمید گرفت تو دست و شروع کرد حرفه ای میخورد

.......

واسه چند لحظه عاطفه چشاش گرد شد یه آی بلندی کشید سرش تو تشت تخت از درد فرو برد حمید سالارش کشید بیرون دیدیم بله خونی شده دوباره کرد تو چند باری تلمبه زد تا خوب پرده بکارت پاره شد.
به عاطفه گفت خانومیت مبارک باشه عزیزم.
من از اینکه عاطفه پرده داشت خوشحال بودم اما پاره کردنش توسط حمید باعث سرافکندگی من بود.

مینا گفت دیدی پاره کردن پرده سالار میخواد نه دودول
داشت اندام منو مسخره میکرد
بعد از سرحال اومدن عاطفه ما دوباره شروع کردیم به ادامه سکس و حمید و مینا در حالی که لخت بودن فیلم برداری میکردن. حین سکس عاطفه در گوشم گفت باید سالارت بزرگ کنی تا نازم پر کنه، سالار حمید ببین خوابیده‌اش اندازه راست شده توعه و همش نگاهش به حمید بود
اینجا بود که از خودم حالم بهم خورد اعتماد به نفسم کامل از بین رفت اندامم خوابید و از نازش در اومد.
حالا عاطفه سالار میخواست با مشت به تشت میکوبید میگفت منو بکنید
مینا به حمید گفت دوربین بذار کنار برو عاطفه رو بکن تا شب عروسیش خراب نشه

حمیدم گفت ای به چشم و اومد طرف عاطفه
عاطفه نامرد بلند شد با ولع شروع کرد به خوردن

..........
من مات تماشای سکس زنم با یه غریبه تو شب اول زندگی مشترکمون بودم، دیدن سکس زنم و صدای ناله هاش که داشت حال میکرد باعث شد شهوتی بشم و دوباره راست کنم
منو مینا فقط داشتیم تماشا می کردیم حمید به پوزیشن‌های مختلف زنمو کرد نمیدونم شاید ۲۰ دقیقه عاطفه رو کرد تا آبش اومد ولو شد روش.
عضو کوچیک من هنوز سیخ بود به حمید گفتم این نامردیه تو زن منو بکنی من هیچی

حمید بی درنگ گفت خب تو هم مینا رو بکن
منم پریدم سمت مینا و شروع کردم به مالوندنش میخواستم مینا رو از لج عاطفه به ارگاسم برسونم حسابی مالوندمش و خوردمش.
مینا یه کاندوم کشید رو عضوم اما بخاطر قطر کم عضوم کاندوم شل بود مینا قمبل کرد و منم کردم تو نازش چندتا تلمبه زدم که کاندوم جمع شد منم دیدم فایده ای نداره کاندوم انداختم کنار و شروع کردم به کردن شاید کلا سه دقیقه کردم آبم اومد و مینا موند تو خماری و کلی حرفای زشت بارم کرد مثلا بهم گفت خاک تو سرت که نمیتونی ۵ دقیقه ناز بکنی با اون دودول بچه گونت برو بمیر
بعد وسایل‌شون جمع کردن و رم دوربین درآوردن انداختن رو تخت و رفتن
مینا بدون خداحافظی رفت ولی حمید عاطفه رو لخت بغل کرد بوسیدش و شماره موبایلش بهش داد تا فردا زنگش بزنه و با من خداحافظی کرد و رفت.
این وسط من کلی تحقیر شده بودم و عاطفه از همون اول با حمید اوکی شد برای سکس.
پایان

نوشته: سعید

امروز با حافظ: یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب

امروز با حافظ: یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب

طایر دولت اگر باز گذاری بکند

یار بازآید و با وصل قراری بکند

دیده را دستگه در و گهر گر چه نماند

بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند

دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من

هاتف غیب ندا داد که آری بکند

کس نیارد بر او دم زند از قصه ما

مگرش باد صبا گوش گذاری بکند

داده‌ام باز نظر را به تذروی پرواز

بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند

کو کریمی که ز بزم طربش غمزده‌ای

جرعه‌ای درکشد و دفع خماری بکند

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب

بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند

حافظا گر نروی از در او هم روزی

گذری بر سرت از گوشه کناری بکند

داستان پیشنهادی گلشن ناز سحر :  ( سعید و عاطفه ) قسمت چهارم مراسم عروسی

.

سلام

این داستان را به وبلاگ همسرم ارسال کرده بودند و همسرم از من خواست انرا بازنشر کنم

من این داستان را در چارچوب مقرارات وبلاگفا ویرایش کردم

داستان عاشقانه و خاطرات تون را به وبلاگ همسرم ارسال کنید

وبلاگ همسر ناز سحر ( چرند و پرند )

http://nazsahar.blogfa.com/

----------------------------------------

قسمت چهارم : مراسم عروسی
سعید هستم با غیرت سالیان گذشته و بی غیرت امروز
داستان انتخاب لباس عروس و آتلیه و عکاسی در خانه تاریخی را براتون تعریف کردم امروز میخوام داستان خود عروسی رو تعریف کنم.
ما با همون وضعیت لباس عروس عاطفه رسیدیم به تالار ، مهمونا توی محوطه وایساده بودن برای پیشواز ما
صحنه خنده داری بود یه تعداد خانمها با لباس مجلسی و کاملا بی حجاب که فامیلای من بود و یه تعداد خانوما با چادر رنگی یا مانتو بلند و روسری که فامیلای عاطفه بودن مردای فامیل عاطفه فقط مشغول چشم چرونی فامیلای من بودن چشماشون داشت از کاسه بیرون میاد بدبختا ، ما پیاده شدیم همه نگاه ها به ما بود به ما نه به اندام سکسی و لختی عاطفه بود با دیدن این صحنه خیلی حالم گرفته شد اصلا دوست نداشتم فامیلای عروس که خودشون یه تار موشون پیدا نبود شوهراشون عاطفه رو توی این حالت دید میزدن خلاصه سریع رفتیم قسمت زنونه و اون حالت تموم شد توی زنونه تا من بودم همه فامیلای عروس مثل مراسم ختم مرده با حجاب نشسته بودن رو گرفته بودن اما خانومای فامیل ما همه آزاد و راحت وسط میرقصیدن و مجلس مارو گرم کرده بودن این وسط یه صحنه دیدم کف بر شدم خواهر زنم که تا حالا با تونیک یا مانتو جلوی من می‌گشت حالا با لباس مجلسی که یقه اش از جلو و عقب باز بود و حلقه آستین بود میرقصید. اندام خوبی داشت و چاک سینه عالی از اون طرف دو تا زن داداشای عاطفه هم جلوی من بی حجاب بودن اونا رو قبلا یا با مانتو دیده بودم یا چادر زن داداش کوچیک تره سبزه و لاغری بود اما سینه هاش سایز ۹۰ بود که تو لباسش مثل خورشید تو آسمون می‌درخشید راستش من عاشق سینه هاش شدم با اینکه در کل مالی نبود.
نکته جالب اینجا بود که وقتی باجناق و برادر زنام اومدن تو زنونه واسه کادو دادن زناشون مانتو و روسری پوشیده بودن.

مینا خانم فیلمبردار که خیلی با اون و شوهرش راحت شده بودیم ناراحتی من بابت چشم چرونی مردای فامیل عروس متوجه شده بود و تو تایمی که من مردونه بودم از زنای فامیل عروس که اون تایم بی حجاب بودن حسابی فیلمبرداری کرده بود طوری که بعدا فیلم من دیدم کپ کردم زنایی که تا اون موقع از نامحرم رو میگرفتن حالا تو فیلم با لباس های مجلسی اونم لختی من می‌دیدمشون. عاطفه یه دختر عمه داره که خیلی خشک مقدس نشون میده همیشه با چادر میگرده و از نامحرم رو میگیره اما تو فیلم موقعی که من تو زنونه نبودم با یه لباس پشت میز نشسته بود که یقه اش از لباس عروس هم بازتر بود بلندی لباس تا زیر خط باسنش بود، راحت بهتون بگم فقط قسمت قهوه ای سینه اش پوشیده بود بدون سوتین با سینه های سفت و حالت دار از پشت میز بلند میشه بره سمت آخر تالار که مینا روش زوم میکنه آخ چه رونایی داشت همین طور که داره میره یه لحظه گوشی موبایلش از دستش افتاد روی زمین خم شد بردار که نگم براتون، این خانم به ظاهر مذهبی زیر اون لباس کوتاه حتی شورت هم نپوشیده بود و قشنگ با خم شدن و بالا رفتن لباسش اندام خوشگلش از پشت تو فیلم دیده میشه
مینا گفت جوری از فامیلای زنت فیلم گرفتم که تا اونا باشن عروسی رو با ختم مرده اشتباه نگیرن. انقدر مرداشون زنتو رو دید زدن که امشب تو سکس شون عاطفه رو بجای زناشون مجسم خواهند کرد، با این حرف مینا خیلی تحریک شدم، عروسی با همه این کش و قوس هاش تموم شد و ما بوق بوق کنان رهسپار خونه شدیم برای دیدن جهیزیه توسط فامیل

در قسمت بعدی رفتن به خانه مون و شب زفاف مون را تعریف می کنم

نوشته : سعید

امروز با خیام: کم کن طمع از جهان و می‌زی خرسند

امروز با خیام: کم کن طمع از جهان و می‌زی خرسند

کم کن طمع از جهان و می‌زی خرسند

از نیک و بد زمانه بگسل پیوند

می در کف و زلف دلبری گیر که زود

هم بگذرد و نمانَد این روزی چند

امروز با سعدی: قصه عشق را نهایت نیست

امروز با سعدی: قصه عشق را نهایت نیست

بنده‌ام گر به لطف می‌خوانی

حاکمی گر به قهر می‌رانی

کس نشاید که بر تو بگزینند

که تو صورت به کس نمی‌مانی

ندهیمت به هر که در عالم

ور تو ما را به هیچ نستانی

گفتم این درد عشق پنهان را

به تو گویم که هم تو درمانی

بازگفتم چه حاجت است به قول

که تو خود در دلی و می‌دانی

نفس را عقل تربیت می‌کرد

کز طبیعت عنان بگردانی

عشق دانی چه گفت تقوا را

پنجه با ما مکن که نتوانی

چه خبر دارد از حقیقت عشق

پای بند هوای نفسانی

خودپرستان نظر به شخص کنند

پاک بینان به صنع ربانی

شب قدری بود که دست دهد

عارفان را سماع روحانی

رقص وقتی مسلمت باشد

کآستین بر دو عالم افشانی

قصه عشق را نهایت نیست

صبر پیدا و درد پنهانی

سعدیا دیگر این حدیث مگوی

تا نگویند قصه می‌خوانی

امروز با سعدی: دیگران چون بروند از نظر از دل بروند

امروز با سعدی: دیگران چون بروند از نظر از دل بروند (+فایل صوتی)

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی

بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی

مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی

مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی

تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی

من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی

خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

---

داستان پیشنهادی گلشن ناز سحر  ( سعید و عاطفه ) قسمت سوم خانه تاریخی

سلام

این داستان را به وبلاگ همسرم ارسال کرده بودند و همسرم از من خواست انرا بازنشر کنم

من این داستان را در چارچوب مقرارات وبلاگفا ویرایش کردم

داستان عاشقانه و خاطرات تون را به وبلاگ همسرم ارسال کنید

وبلاگ همسر ناز سحر ( چرند و پرند )

http://nazsahar.blogfa.com/

--------------------------------------------------------------

قسمت سوم : خانه تاریخی

این داستانی که میخونید داستان خودم کردم که لعنت بر خودم باد.

من سعید ۳۲ ساله با قد و هیکلی معمولی و البته اندامی کوچیک و باریک و سیاه هستم، در قسمت های قبل داستان انتخاب لباس عروس و اتلیه رفتن برای خانمم عاطفه را براتون تعریف کردم امروز میخوام رفتن به خونه تاریخی و عکس گرفتن قبل از مراسم عروسی مون و بی غیرتی خودم براتون تعریف کنم.

کار آتلیه که تموم شد قرار داشتیم بریم یه خونه تاریخی تا اونجا هم عکس و فیلم بگیریم. راه افتادیم و رسیدیم به اول کوچه باریکی که بعد از یکی دو تا پیچ می رسید به اون خونه مینا به عاطفه گفت شنل نداری بندازی رو سرت اینجوری تو این محله راه بری یه مرد ببیندت خوب نیست که گفتیم نه و مینا گفت چاره ای نیست بلکه کسی تو کوچه نباشه که خوشبختانه نبود،

سرایدار خونه تاریخی یه جوان افغانی بود که هم نگهبان بود هم نظافت میکرد اونجا رو تا درو باز کرد عاطفه رو دید خیره خیره به سینه هاش نگاه میکرد از جلوی در کنار نمی رفت که حمید بهش گفت کجایی عمو برو کنار
یعنی از اول تا آخر این افغانی چشم از عاطفه برنمیداشت، عاطفه بهم گفت سعید ببین این افغانی چه دیدی میزنه زنتو داره منو میخوره با نگاهش، شلوارش ببین برای من یه کم راست کرده نگاه کردم دیدم بله شلوارش قلمبه شده
جفتمون تحریک شده بودیم
افغانیه چهره زشتی نداشت سفید و خوب بود، عاطفه گفت این افغانی بدجور منو شهوتی کرده میخوام بیشتر براش خودنمایی کنم اجازه میدی گفتم باشه ولی چطوری؟

گفت یه راهی براش پیدا میکنم،

مشغول عکس و فیلم بودیم و افغانی مشغول تماشا که یهو عاطفه ازش پرسید دستشویی کجاست؟

اونم گفت طبقه پایین حیاط پشتی عاطفه بهش گفت بیا نشونمون بده دستشویی رسیدم

جلو دستشویی من بودم و عاطفه و جوان افغانی
عاطفه پایین لباسش داد بالا تا شکم ، حالا پایین تنه سفید و سکسی‌ش با شورت لامبادی مشکی‌ش تو چشم بود افغانی داشت میمرد از هیجان وقتی پشتشو کرد به افغانی تا بره داخل دستشویی باسن گنده‌ و سفیدش که بند شورتش رفته بود لای چاکش باعث شد افغانی کامل شهوتی بشه و تابلو مشخص شد انقدر پررو بودن که نرفت وایساد تا بازم تماشا کنه و عاطفه بعد از دستشویی با همون حالت اومد بیرون و لباسش درست کرد ولی موقع رفتن قشنگ رونای خوش تراش‌شو با باسن گوشتی‌ش به نمایش گذاشته بود و افغانی خرکیف از دیدنش. عاطفه یه جوری رفتار میکرد که افغانی را آدم حساب نمیکرد.

البته مینا هم جلوی افغانیه رعایت نمی کرد، یه پیراهن مردونه کوتاه و تنگ پوشیده بود روی تیشرتش که دکمه هاش باز بود و حجم اندامش و سینه هاش مشخص بود با همون ساپورت، هروقت خم ميشد حجم باسنش تو چشم بود شال‌شم که افتاده بود سر نمیکرد.
عکاسی و فیلمبرداری که تموم شد راه افتادیم سمت تالار و افغانی موند تنها با صحنه های سکسی که دیده بود،

تو کوچه موقع برگشت حمید گفت شک ندارم افغانیه با دید زدن این دو داف ایرانی الان مشغول جق زدنه

مینا گفت خاک بر سر چشم بر نمی داشت یه سر و سینه های منو رصد میکرد تا خم میشدم محو تماشای باسنم میشد

عاطفه گفت اگر تو انقدر دید زده پس وای به حال من

مینا گفت تو رو که هرچی با نگاهش میخورد سیر نمیشد تو چلو گوشت بودی واسش من سالاد کنار غذا که همه خندیدیم.

عاطفه گفت تازه نمیدونی که وقتی رفتیم دستشویی هموجور وایساده بود نگاه میکرد منم جلوش دامن لباس بالا زدم رفتم داخل دستشویی کل پایین تنه منو با یه شورت لامبادا دید خاک بر سر و قشنگ راست کرد واسم
مینا گفت راست میگی

عاطفه گفت بله راحت وایساده بود تا آخر
من گفتم منم میبودم یه لحظه از شما دوتا داف درجه ۱ چشم بر نمیداشتم
به حمید گفتم شک نکن تا یه مدتی به یاد زنامون این افغانی با اندمش ور میره .
با رد و بدل شدن این حرفا بین‌مون حسابی ۴ تایی شهوتی شده بودیم.
اینکه اون موقع انقدر راحت حرفای سکسی میزدیم و عاطفه بدون هیچ حیایی با اون وضع لباس جلوی حمید، تو خیابون جلوی پیرمرد و تو خونه جلوی افغانی خودنمایی میکرد خیلی جای تعجب داشت برای من، اینکه بعد از پرو لباس جلوی یه مرد غریبه با بالاتنه لخت راحت بود و الان هم اینطوری ار عاطفه که روزی دختر مذهبی و چادری بود بعید بود.
عاطفه مثل پرنده ای بود که از قفس رها شده بود، هرچی تو مجردی خودشو شهوتشو کنترل کرده بود الان با دیدن بی غیرتی من مثل آدمای عقده ای عقده گشایی میکرد.
نشستیم تو ماشین راه افتادیم سمت تالار مینا و وحید هم با ماشین خودشون اومده بودن تا تو راه از ما و ماشین عروس فیلم بگیرن، من به شدت از وضعیت عاطفه تو عروسی جلوی فامیلای خودش نگران بودم چون زناشون جلوی من ۱۰۰ درصد حجاب می‌داشتن و من نمیخواستم مرداشون زن منو تو اون شرایط ببین بهرحال پیرمرد تو خیابون و اون افغانی غریبه بودن و دیگه اونا رو نمی‌دیدیم.
فامیل ما همه ولنگ و واز بودن اما فامیلای زنم همه خشک مقدس
تو راه عاطفه گفت اون افغانیه خیلی حال داد وقتی داشتم براش خودنمایی میکردم حسابی بدنم خیس شد.
چون طولانی شد داستان تالار عروسی را در قسمت بعد براتون تعریف میکنم.

نوشته : سعید

امروز با حافظ: در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند

امروز با حافظ: در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند

خوش کرد یاوری فلکت روز داوری

تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری

آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست

گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری

در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند

اقرار بندگی کن و اظهار چاکری

ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی

تا یک دم از دلم غم دنیا به دربری

در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسیست

آن به کز این گریوه سبکبار بگذری

سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج

درویش و امن خاطر و کنج قلندری

یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است

ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری

نیل مراد بر حسب فکر و همت است

از شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری

حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی

کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری

------------------------------------

وبلاگ همسرم ( ناز سحر ) را به دوستانتون معرفی کنید

به دانش اموزان و دانشحویان فرهیخنه و سربازان جان به کف و اتباع افغانی زحمتکش

http://nazsahar.blogfa.com/

ناز سحر ( چرند و پرند )

داستان پیشنهادی گلشن ناز سحر : ( سعید و عاطفه )  قسمت دوم اتلیه عکاسی

سلام

این داستان را به وبلاگ همسرم ارسال کرده بودند و همسرم از من خواست انرا بازنشر کنم

من این داستان را در چارچوب مقرارات وبلاگفا ویرایش کردم

داستان عاشقانه و خاطرات تون را به وبلاگ همسرم ارسال کنید

وبلاگ همسر ناز سحر ( چرند و پرند )

http://nazsahar.blogfa.com/

برای دیدن عکس همسرم درخواست بدهید

--------------------------------------------------------------

فسمت دوم : آنلیه عکاسی

این داستانی که میخونید داستان خودم کردم که لعنت بر خودم باد.

من سعید ۳۲ ساله با قد و هیکلی معمولی و البته اندامی کوچیک و باریک و سیاه هستم، در قسمت قبل داستان انتخاب لباس عروس برای خانمم عاطفه را براتون تعریف کردم امروز میخوام داستان آتلیه عکاسی رفت مون و بی غیرتی خودم براتون تعریف کنم. برای فیلم و عکس رفتیم آتلیه ای که همون دختر عموم که آدرس مزون داده بود معرفی کرده بود. یه زن و شوهر لارج و باحال بودن به اسم مینا و حمید.
روز عروسی رسید ساعت ۶ صبح عاطفه را رسوندم آرایشگاه و خودم برگشتم خونه بابام یه چرتی بزنم تا مردم بیدار شن مغازه ها را باز کنند، بعد از انجام کارها ساعت ۱۲ رفتم دنبال فیلمبردار که حمید بود رفتیم خونمون تا از جهیزیه فیلمبرداری کنه، تو اتاق خوابمون عکس های عقدمون قاب کرده بودیم که تو همشون عاطفه با لباس‌ عقد‌کنون و بی حجاب بود موقع فیلمبرداری حمید از عکسها هم فیلم گرفت و خیلی برخورد کرد من از دیدن عکسهای بی حجاب زنم توسط حمید یه کم تحریک شدم بدتر از عکسها لباس خوابی بود که با یه شرت بندی روی تخت خواب گذاشته بودن برای تزئین😇 با دیدن لباس خواب زنم توسط حمید خیلی تحریک شدم. بعدش با حمید مستقیم رفتیم آرایشگاه دنبال عروس و حمید اومد تا بیرون اومدن عروس از آرایشگاه فیلم بگیره
رسیدم عاطفه اومد بدون شِنِل با همون لباس عروس لختی دکلته دستاش کامل باز پشت لباس تا کمرش کامل باز سینه اش کامل باز به نحوی که ۶۰ درصد پستوناش کامل پیدا بود بین دو تا پستوناش هم چاک داشت تا بالای شکمش و خیلی زیبا کنار دو تا پستوناش تا پایین پیدا بود انقدر تحریک کننده بود که من که چندین بار لخت عاطفه رو دیده بودم تحریک شدم حمید هنگ کرده بود نمیدونست چیکار کنه از کجا فیلمبرداری شروع کنه.
انقدر اوضاع لباس عاطفه سکسی بود که داداشم اونجا بود و اومده بود دنبال زنش با دیدن عاطفه منو کشید کنار گفت به عاطفه بگو سینه شو بپوشونه .

فیلمبرداری جلوی آرایشگاه تموم شد و عاطفه با همون سر و وضع نشست تو ماشین جلو و حمید صندلی عقب و راه افتادیم سمت آتلیه،
جلو آتلیه پیاده شدیم بریم داخل که تو پیاده رو یه پیرمرد همزمان با ما داشت رد میشد که عاطفه رو با اون سر و وضع دید، چشم برنمیداشت پلک نمیزد اصلا بی حیا وایساد به تماشا ، من با دیدن این صحنه خیلی شهوتی تر شدم و عاطفه و حمید هم متوجه پیرمرد شدن، وقتی رفتیم تو مینا با تیشرت و ساپورت مشکی چسبون که باسن خوش فرمش و قالب بدنش توش مشخص بود اومد به استقبال‌مون، تا عاطفه رو دید گفت به به سلام عروس خانم خوشگل و سکسی ما حمید در جوابش گفت همین الان لب در یه پیرمرد با دیدن این عروس خوشگل و سکسی ما ۲۰ سال جوان تر شد همه خندیدیم. اول نشستیم استراحت کردیم ناهار خوردیم و عکاسی شروع شد گرفتن ژست از ما عکسبرداری و فیلم از مینا و حمید، مینا برای درست وایسادن ما خیلی راحت دست منو میگرفت خودشو جای یکی از ما میذاشت تا حالت ژست بفهمیم که بهمین خاطر دو سه باری منو بغل کرد یا من بغلش کردم تو یه صحنه ای باید عروس منو از پشت بغل میکرد و میبوسید که چند باری انجام دادیم ولی اوکی نشد آخرش خودش در نقش عروس منو از پشت بغل کرد تا عاطفه متوجه بشه چیکار کنه عاطفه هم به شوخی بهش گفت تو که داماد بغل کردی بوسشم میکردی خب که مینا گفت کیو ترسوندی !!!

یه نگاه کرد به حمید و گفت با اجازه و اومد لپ منو بوسید
چه حالی داد واقعا
عاطفه بهش گفت بی ادب کم تربیت و همه خندیدیم.
کار آتلیه که تموم شد قرار داشتیم بریم یه خونه تاریخی تا اونجا هم عکس و فیلم بگیریم

ادامه خونه تاریخی را در قسمت بعد می خوانید

نوشته : سعید

امروز با سعدی: ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوس

صبح می‌خندد و من گریه‌کنان از غم دوستت

ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست

امروز با سعدی: ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست

بر خودم گریه همی‌آید و بر خنده‌ی تو

تا تبسّم چه کنی بی‌خبر از مبسم دوست

ای نسیم سحر از من به دلارام بگوی

که کسی جز تو ندانم که بوَد محرم دوست

گو کمِ یار برای دل اغیار مگیر

دشمن این نیک پسندد که تو گیری کم دوست

تو که با جانب خصمت به ارادت نظرست

به که ضایع نگذاری طرف معظم دوست

من نه آنم که عدو گفت، تو خود دانی نیک

که ندارد دل دشمن خبر از عالم دوست

نی نی ای باد مرو حال من خسته مگوی

تا غباری ننشیند به دل خرم دوست

هر کسی را غم خویش‌ست و دل سعدی را

همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست

داستان پیشنهادی گلشن ناز سحر ( سعید و عاطفه )

سلام

این داستان را به وبلاگ همسرم ارسال کرده بودند و همسرم از من خواست انرا بازنشر کنم

من این داستان را در چارچوب مقرارات وبلاگفا ویرایش کردم

داستان عاشقانه و خاطرات تون را به وبلاگ همسرم ارسال کنید

وبلاگ همسر ناز سحر ( چرند و پرند )

http://nazsahar.blogfa.com/

---------------------------------------------------------

قسمت اول : انتخاب لباس عروس

این داستانی که میخونید داستان خودم کردم که لعنت بر خودم باد.

اسم من سعید ۳۲ سالمه با قد و هیکلی معمولی اوایل جوانی من آدم غیرتی بودم اما با دیدن فیلمهای پورن و خواندن داستان های سکسی یواش یواش بیغیرت شدم. الان میخوام روند بیغیرت شدنمو با پشیمونی براتون تعریف کنم.
قبل از ازدواج من انقدر حشری بودم که مرتب دنبال دیدن قیلم وخواندن داستانهای عاشقانه ، دید زدن زنای همسایه و فامیل و … بودم اما از طرفی روی ناموسام غیرتی اما یواش یواش فیلمها و داستانها اثر خودشون گذاشت، از یه جایی ب بعد من دنبال فیلمها و داستانهای کاکولدی بودم. گذشت تا در سن ۲۷ سالگی با یه دختر مذهبی به اسم عاطفه ازدواج کردم. عاطفه چادری با حیا و چشم و گوش بسته بود، حتی خیلی از اصطلاحات رایج را نمیدونست .
بعد از گذشت چند ماه تو دوران عقد شبهای جمعه که پیش هم بودیم با هم فیلم پورن و عکس میدیم و سکس میکردیم. چون تو دوران عقد فقط از پشت میکردمش. یواش‌یواش اونم به دیدن فیلمها عادت کرد ودوست داشت، برخلاف من از مردای سیاه پوست و بدن های ورزشکاری خوشش نمیومد مردای سفید پوست با هیکل معمولی را دوست داشت. بعد از عادت به فیلمها رفتم سراغ فانتزی، هر دفعه که میخواستیم سکس کنیم یه فیلم به انتخاب عاطفه می دیدیم و بعد تو سکس عاطفه خودش جای زن توی فیلم تصور می کرد، اوایل مخالف فانتزی بود اما بعدش می دیدم که باهاش حال بیشتری میکرد و من نمی فهمیدم اون داره با مرد تو فیلم حال میکنه با من که شوهرشم!
یواش‌یواش باید کارای عروسی و جهاز برون میکردیم، فامیل ما بر خلاف خانواده خانمم مذهبی نیستن مثلا تو جمع های خانوادگی زنا همه سرباز هستند بعضیا با بلوز شلوار بعضیا با تاپ و شلوارک یا دامن هرکسی هر دفعه یه چیزی می پوشه و چشم همه سیره واقعا.

دختر عموم برای لباس عروس یه مزون پیشنهاد داد که هم مدلاش خوبه هم قیمتش فقط زیرزمینی بود یعنی یه زن و شوهر تو خونشون لباس عروس میدوختن و اجاره میدادن، آدرس داد ما فردا عصر رفتیم یه زن و شوهر بودن که زن جلوی من با تاپ بندی مشکی که نصف بیشتر سینه های سایز ۸۵ یا نودش بیرون بود با یه ساپورت مشکی نازک که سفیدی بدنش توش راحت معلوم بود، عاطفه با دیدن زنه با این وضعیت جلوی من هنگ کرده بود. بعد از انتخاب مدل خانمم رفت برای پرو، شوهر اون خانم تو اتاق مشغول خیاطی بود خانمه به عاطفه گفت بالاتنه‌تو لخت کن صدام بزن به منم گفت کمکش کن و رفت عاطفه مانتو تاپ‌شو درآورد و با شلوار پارچه ای کشی تنگ تنگ وایساده بود خانمه را صدا کرد اونم تا اومد گفت چرا سوتین‌تو درنیاوردیُ خودش درآورد، حالا سینه های ۷۵ و سفید عاطفه خودنمایی میکرد. خانمه کمکش کرد تا لباس پوشید مدل دکلته بود قسمت سوتین لباس یه کم گشاد بود خانمه به عاطفه گفت اگه مدل لباس دوست داری بگم همین شوهرم برات تنگ کنه عاطفه از من پرسید خوبه زیاد لختی نیست منم چون یه کم بی غیرت شده بودم گفتم خوبه قشنگه اما خداییش لختی‌ترین لباس عروس‌شون بود.
(عاطفه مخصوصا این لباس انتخاب کرده بود تا روز عروسی خودی نشون بده جلوی همه بخصوص فامیل من که مرد و زن اونو تو این لباس میدیدن)
وقتی اوکی دادیم خانمه گفت تو با این لباس روز عروسی خیلی آنتن بلند خواهی کرد و خندید ماهم خندیدیم بعد شوهرش صدا کرد تا بیاد گشادی لباس ببینه منو عاطفه مونده بودیم چی بگیم چون کل دست و بازو و سینه و پشت کمر عاطفه لخت بود شوهر اومد خیلی عادی به عاطفه نگاه کرد بعد اومد جلوی عاطفه لبه سوتین لباس با دست گرفت کشید تا گشادی رو ببینه چقدر قشنگ سینه های عاطفه رو دید بعد پشت و بغل های لباس دید و گفت در بیار خانمه اومد لباس کمک عاطفه در بیاره اما مرده نرفت بیرون همونجا وایساد و از من پرسید نظرتون در مورد لباس قطعیه و حرف زد نرفت بیرون. لباس که از تنش اومد بیرون عاطفه با بالاتنه لخت جلو مرده بدون اینکه با دستش سینه هاشو بپوشونه خیلی راحت وایساده بود و مرد خیاط خیلی راحت دیدش میزد. بعد خانمه گفت بیایید بیرون یه نوشیدنی براتون بریزم بخورید تا لباس آماده بشه، ۴ تا لیوان شربت آورد و برد تو اتاق شوهرش بما گفت تشریف بیارید، منو عاطفه با بالاتنه لخت و شلوار تنگ تنگ رفتیم تو اتاق پیش شوهر خانمه نکته جالبش این بود عاطفه دقیقا نشست روبروی مرده که مشغول آماده کردن لباس بود بدون اینکه یه ذره حیا کنه و خجالت بکشه
واقعا من دختر به اون مذهبی که تو خونه جلوی پدر و برادرش روش نمیشد تاپ و شلوارک بپوشه را تو ۲ سال عقد به کجا رسونده بودم که حالا جلوی مرد غریبه با اون سرو وضع نشسته بود راحت راحت
بعد از آماده شدن لباس و پرو مجدد من کارت ملی خودم گرو گذاشتم اومدیم بیرون، تو ماشین که نشستیم به عاطفه گفتم تو چت شده گفت هیچی نگو فقط برو خونمون، وقتی رسیدیم منو برد تو اتاق خواب تزیینات روی تخت که برای جهیزیه چیدمان کرده بودن را کنار ریخت و بی مقدمه مشغول سکس شدیم ...

بعد از اینکه حالش یه کم جا اومد برام تعریف کرد. خیلی براش هیجان انگیز بود که توسط یه مرد دیگه لمس شه دیده شه گفت هر بار که دست مرده به بدنش میخورده ناخودآگاه بدنش تکون میخورده و مرده فهمیده بود به عاطفه چشمک زده و بیشتر دستمالیش کرده یه بار که جلوش لخت نشسته بود با اشاره بهش گفته بود جوووون و دفعه آخر پرو هم تو یه فرصت که من حواسم نبوده بهش گفت خیلی بدن نازی داری خیلی سینه هات خوشگلن داری عاطفه هم حسابی تحریک شده بود. عاطفه گفت مرده خیاط و خانمش خیلی خوش چهره و مودب و باحال بودن، از اینکه برای مرده جلوی زنش خودنمایی میکرده خیلی بهش حال داده بود گفت ای کاش میتونستیم باهاشون سکس کنیم تو جلوی من خانمه رو میکردی مرده هم جلوی تو منو میکرد راستش منم از اینکه عاطفه اونجا خودنمایی کرده بود نه تنها ناراحت نبودم بلکه لذت میبردم تا روز عروسی هر شب پیش هم بودیم و هر شب به یاد اون روز سکس و حال کردیم.
عاطفه گفت مخصوصا لباس لختی انتخاب کرده تا روز عروسی چشم خانوما رو از حسادت و چشم مردا رو از شهوت دربیاره
ازم خواست تا پایه‌اش باشم تا هر کاری دوست داره انجام بده و مانعش نشم در جواب بهش گفتم منم میخوام تورو اندام تو به رخ مردا بکشم میخوام پُزِتو بدم چون عاطفه واقعا اندام خوبی داشت یه کم شکم داشت ولی بدن تپل و سفید داشت که دل هر مردی رو میبرد.
اتفاقات روز عروسی و ادامه روند بی غیرتی خودم تا از دست دادن عاطفه را در قسمت های بعد براتون تعریف میکنم.

نوشته: سعید

قسمت دوم اتلیه عکاسی