تک بیتی از صاِب تبریزی

مصرعی از قلب من با مصرعی از قلب تو



شاه بیتی میشود در دفتر دیوان عشق

تشکر از مدیر وبلاگ یک فنجان شعر

به نشانی : https://shermaaa.blogfa.com/

گلشن ناز سحر امروز با جامی: حریفان باده‌ها خوردند و رفتند

یوسف و زلیخا مثنوی عشقی به سبک خسرو و شیرین نظامی و ویس و رامین فخر گرگانی‌است که به نام و یاد پیامبر و بیان معراج و مدح سلطان حسین بایقرا آغاز می‌شود. در این کتاب جامی از سوره یوسف در قرآن و نیز از روایات تورات در سفر پیدایش بهره برده‌است. تاریخ تألیف این کتاب را سال ۸۸۸ هجری دانسته‌اند.

امروز با جامی: حریفان باده‌ها خوردند و رفتند

الهی غنچهٔ امید بگشای!
گلی از روضهٔ جاوید بنمای

بخندان از لب آن غنچه باغم!
وزین گل عطرپرور کن دماغم!

درین محنت‌سرای بی مواسا
به نعمت‌های خویش‌ام کن شناسا!

ضمیرم را سپاس اندیشه گردان!
زبانم را ستایش‌پیشه گردان!

ز تقویم خرد بهروزی‌ام بخش!
بر اقلیم سخن فیروزی‌ام بخش!

دلی دادی ز گوهر گنج بر گنج
ز گنج دل زبان را کن گهر سنج!

گشادی نافهٔ طبع مرا ناف
معطر کن ز مشکم قاف تا قاف!

ز شعرم خامه را شکرزبان کن!
ز عطرم نامه را عنبرفشان کن!

سخن را خود سرانجامی نمانده‌ست
وز آن نامه بجز نامی نمانده‌ست

درین خم‌خانهٔ شیرین‌فسانه
نمی‌یابم نوایی ز آن ترانه

حریفان باده‌ها خوردند و رفتند
تهی‌خم‌ها رها کردند و رفتند

نبینم پختهٔ این بزم، خامی
که باشد بر کف‌اش ز آن باده، جامی

بیا ساقی رها کن شرمساری!
ز صاف و درد پیش آر آنچه داری

از کتاب یوسف و زلیخا

گلشن ناز سحر : امروز با حافظ: ما باده زیرِ خرقه نه امروز می‌خوریم

امروز با حافظ: ما باده زیرِ خرقه نه امروز می‌خوریم

بویِ خوشِ تو هر که ز بادِ صبا شنید

از یارِ آشْنا سخنِ آشْنا شنید

ای شاهِ حُسن چشم به حالِ گدا فِکَن

کـ‌این گوشْ بس حکایتِ شاه و گدا شنید

خوش می‌کنم به بادهٔ مُشکین مشامِ جان

کز دلق‌پوش صومعه بویِ ریا شنید

سِرِّ خدا که عارفِ سالِک به کَس نگفت

در حیرتم که باده‌فروش از کجا شنید

یا رب کجاست محرمِ رازی که یک زمان

دل شرحِ آن دهد که چه گفت و چه‌ها شنید

اینَش سزا نبود دلِ حق‌گُزارِ من

کز غمگسارِ خود سخنِ ناسزا شنید

محروم اگر شدم ز سرِ کویِ او چه شد؟

از گلشنِ زمانه که بویِ وفا شنید؟

ساقی بیا که عشق ندا می‌کند بلند

کان کس که گفت قصهٔ ما هم ز ما شنید

ما باده زیرِ خرقه نه امروز می‌خوریم

صد بار پیرِ میکده این ماجرا شنید

ما مِی به بانگِ چنگ نه امروز می‌کشیم

بس دور شد که گنبدِ چرخ این صدا شنید

پندِ حکیمْ محضِ صَواب است و عینِ خیر

فرخنده آن کسی که به سَمعِ رضا شنید

حافظ وظیفهٔ تو دعا گفتن است و بس

در بَندِ آن مباش که نشنید یا شنید

عشق است که اسوده ز هجران وصال است

عشق است که وارسته از شاه نعمت‌الله ولی غزل 285 | شعر در شعر نوش

#عشق است که وارسته ز نقصان و کمال است
#عشق است که آسوده ز هجران وصال است

از حال چه می جویی و از قال چه پرسی
مستیم و خرابیم و ندانیم چه حال است
✌️
#شاه_نعمت‌الله_ولی

-----------------------

تشکر از مدیر وبلاگ : یک فنجان شعر

به نشانی : https://shermaaa.blogfa.com/

صید را زنده گرفتن هنر صیاد است

خم ابروی توسرمشق کدام استاداست

که خرابات دلم در پی او آباد است

خم ابروی تو رادیدم ورفتم به سجود

صید را زنده گرفتن هنر صیاد است
✌️
#شهریار

---------------------------

تشکر از مدیر وبلاگ : یک فنجان شعر

به نشانی : https://shermaaa.blogfa.com/

گلشن ناز سحر  امروز با صائب تبریزی: در پرده سوخت روی تو هر جا دلی که بود

امروز با صائب تبریزی: در پرده سوخت روی تو هر جا دلی که بود

از گرد خط گرفته مباد آفتاب تو

چندان که خاک اوست روان باد آب تو

خوشتر بود ز باده سرجوش دیگران

در انتهای خط می پا در رکاب تو

وقت زوال سایه خورشید کم شود

چون سایه دار گشت ز خط آفتاب تو؟

خط گرچه پرده سوز حجاب است حسن را

از خط فزود پرده شرم و حجاب تو

زان لعل آبدار خوشم با جواب خشک

چون آب زندگی است گوارا سراب تو

از ما مپوش صحبت شب را که می زند

خمیازه موج از لب همچون شراب تو

هرگز نبود رسم ترا خواب صبحگاه

ما را به صد خیال فکنده است خواب تو

کوتاهتر بود ز شب وصل عاشقان

روز حساب بر ستم بی حساب تو

من نیستم حریف زبانت، مگر زنم

از بوسه مُهر بر لب حاضرجواب تو

در پرده سوخت روی تو هر جا دلی که بود

ای وای اگر به یک طرف افتد نقاب تو

صائب ز کیمیای سعادت غنی شود

هر کس رسیده است به فکر صواب تو

امروز با شاه نعمت الله ولی : خوش بود یاری چنین در صبحگاهی یافتن

امروز با شاه نعمت الله ولی : خوش بود یاری چنین در صبحگاهی یافتن

عکس: آرامگاه شاه نعمت الله ولی در ماهان کرمان

خادم او را سزد اقلیم شاهی یافتن

سلطنت از خدمت نور الهی یافتن

بندهٔ او شو اگر خواهی که گردی پادشاه

کز قبول او توانی پادشاهی یافتن

شرط جانبازان ما در عاشقی دانی که چیست

طرح کردن هرچه را از مال و جاهی یافتن

خوش بود سلطان معنی یافتن در صورتی

پادشه در جامهٔ مرد سپاهی یافتن

در ضمیر روشن می ، نور ساقی دیده ام

خوش بود در عین منهیات ناهی یافتن

ساقی سرمست دیدم صبح جام می به دست

خوش بود یاری چنین در صبحگاهی یافتن

نعمت الله گر همی خواهی بیا از ما طلب

ور ز غیر ما بخواهی آن نخواهی یافتن

گلشن ناز سحر ، امروز با شهریار: این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم

امروز با شهریار: این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم

امشب از دولت می دفع ملالی کردیم

این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم

ما کجا و شب میخانه خدایا چه عجب

کز گرفتاری ایام مجالی کردیم

تیر از غمزه ساقی سپر از جام شراب

با کماندار فلک جنگ وجدالی کردیم

غم به روئین تنی جام می انداخت سپر

غم مگو عربده با رستم زالی کردیم

باری از تلخی ایام به شور و مستی

شکوه از شاهد شیرین خط و خالی کردیم

نیمی از رخ بنمود و خمی از ابرویی

وسط ماه تماشای هلالی کردیم

روزه هجر شکستیم و هلال ابروئی

منظر افروز شب عید وصالی کردیم

بر گل عارض از آن زلف طلایی فامش

یاد پروانه زرین پر و بالی کردیم

مکتب عشق بماناد و سیه حجره غم

که در او بود اگر کسب کمالی کردیم

چشم بودیم چو مه شب همه شب تا چون صبح

سینه آئینه خورشید جمالی کردیم

عشق اگر عمر نه پیوست به زلف ساقی

غالب آنست که خوابی و خیالی کردیم

شهریارا غزلم خوانده غزالی وحشی

بد نشد با غزلی صید غزالی کردیم

امروز با سلمان ساوجی : خوش بخند ای دل که اینک صبح خندان می‌دمد

جَمْشید و خورْشید، منظومه‌ای عاشقانه از سلمان ساوجی (۷۰۸- ۷۷۸ ق / ۱۳۰۸-۱۳۷۶ م) در قالب مثنوی. این منظومه داستان تحمل مصائب جمشید در راه رسیدن به خورشید و جنگها و هجرانها و سرانجام وصال آن دو ست. منظومه ۹۰۰‘۲ بیت دارد که بر وزن خسرو و شیرین نظامی در ۷۶۳ ق به پایان رسیده، و سلمان آن را به سلطان اویس (حک‍ ۷۵۵-۷۷۶ ق) تقدیم کرده است. ابیات زیر درآمدی به یکی از بخش های این منظومه زیبا و خواندنی است.

امروز با سلمان ساوجی : خوش بخند ای دل که اینک صبح خندان می‌دمد

شادی آمد از درون امشب که هان جان می‌رسد

جان به استقبال شد بیرون که جانان می‌رسد

یار چون گیسو کشان در پای یار آمد ز در

مژده ای دل کان شب سودا به پایان می‌رسد

خوش بخند ای دل که اینک صبح خندان می‌دمد

خوش برقص ای ذره کاینک مهر رخشان می‌رسد

امروز با اوحدی: شاکرم از دل، که او گشت شکارت، بلی

تا دل مجروح من عاشق زار تو شد

هیچ ندیدیم و عمر در سر کار تو شد

لعل تو روزی مرا وعدهٔ وصلی بداد

فکرم ازان روز باز روز شمار تو شد

زنده بود عاشقی، کز هوس روی تو

بر سر کوی تو مرد، خاک دیار تو شد

صبح چو حسن تو کرد روی به باغ آفتاب

مشغله از ره براند، مشعله‌دار تو شد

از سر خاک درت دوش غباری بخاست

باد بهشت آن بدید، خاک غبار تو شد

طعنه زند سرمه را، چشم چو خاک تو دید

شکر کند زخم را، دل که شکار تو شد

زمرهٔ عشاق را در شب دیدار قرب

هر دل و جانی که بود، جمله نثار توشد

شاکرم از دل، که او گشت شکارت، بلی

شکر کند زخم را، دل که شکار تو شد

از همه گنجی سعید وز همه رنجی بعید

گر تو ندانی که کیست؟ اوست که یار تو شد

زندهٔ جاوید ماند، سکهٔ اقبال یافت

سر که فدای تو گشت، زر که نثار تو شد

سر ز خط اوحدی بر نگرفت آفتاب

تا قلم فکر او وصف نگار تو شد