بزم معشوقان وُ عشق عاشقان

 تشکر می کنم ازمدیر وبلاگ 

 انجمن ادبی ، فرهنگی ،هنری اسدالله خان

http://mahamiy.blogfa.com/

 که شعر ریبای زیر را برای همسرم  (ناز سحر ) ارسال کردند 

آهنگ مستی از زنده یاد بانو هایده - (مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه غم با  من زاده شده منو رها نمیکنه) Hayedeh - Masti | طرفداری

باده ای را در سحر آمیختم
شاعری را با شکر آمیختم

روز و شب را از میان برداشتم
آفتـــابی با قمـــر آمیختم

بزم معشوقان وُ عشق عاشقان
جمله همچون سیم و زر آمیختم

چون بهار سرمدی طغان گزفت
شاخ خشک و شاخ تر آمیختم

رافضی انگشت در دندان گرفت
من ولی را در عمر آمیختم

بر یکی تختند این دم هر دو شاه
هر دو را رقص کمر آمیختم

در شب قدر آشکارا شد چو عید
من ملائک با بشر آمیختم

هم زبان همدگر آموختند
مادگان را جنسِ نَـــر آمیختم

از طعام وُ لذت شُرب مُدام
همچو طفلان از پدر آمیختم

خیر وُ شر وُ خشک وُ تر زان هست شد
کز طبیعت خیر و شر آمیختم

من دهان بستم تو باقی را بدان
شعرِ تر را با شکر آمیختم

بهراعمالِ نظر از دوستان
من نظر را با شرر آمیختم

 

پستی از دوست

   تشکر از مدیر وبلاگ 

 ۩۩۩ ☫ خُلِدستان طریقت ☫ ۩۩۩

 http://sorodehay-tarighat.blogfa.com/

 بابت ارسال این پست زیبا 

پیراهنی از برگ گل - عکس ویسگون

   

بابا به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن،
ترسم که بوی نسترن مست است و هشیارش کند

ای آفتاب!،آهسته پانِــهِ حریم این (پدر)
ترسم صدای پای تو خواب است و بیدارش کند...


کاویدن در غم ها ما را به خوشبختی نمی رساند

 

 

معروف است که روزی شخصی به خیام خردمند، که دوران کهنسالی را پشت سر می گذاشت گفت : شما به یاد دارید دقیقا پدر بزرگ من ، چه زمانی درگذشت ؟! خیام پرسید : این پرسش برای چیست ؟

آن جوان گفت : من شاید خیری برای اقوام و دوستان خودم نداشته باشم اما تاریخ درگذشت همه خویشانم را بدست آورده ام و می خواهم روز وفات آنها بروم گورستان و برایشان دعا کنم و خیرات دهم و...

خیام خندید و گفت : آدم بدبختی هستی ! خداوند تو را فرستاده تا شادی بیافرینی و دست زندگان و مستمندان را بگیری تا در سختی و مشقت نمیرند حال تو فقط به دنبال مردگانت هستی ؟!..
بعد پشتش را به او کرد و گفت مرا با مرده پرستان کاری نیست و از او دور شد .

ارد بزرگ میگوید : "کاویدن در غم ها ما را به خوشبختی نمی رساند"
در جایی دیگر نیز میگوید : "آنکه ترانه زاری کشت میکند ، تباهیدن زندگی اش را برداشت میکند" 
 امیدوارم همه ما ارزش زندگی را بدانیم و برای شادی هم بکوشیم نه اسیر در غم و گریه و عزا...

 

 

ناز کن !... با عشوه هایت شور بر پا کن

 تشکر از مدیر وبلاگ 

 انجمن ادبی ، فرهنگی ،هنری اسدالله خان

 http://mahamiy.blogfa.com/

 بابت ارسال این پست زیبا و ابراز محبت به همسرم

دل ببر با خنده هایت، گل بریز از دامنت زندگی گل می دهد در لحظه ی خندیدنت


دل ببر با خنده هایت ، گل بریز از دامنت
زندگی گل می دهد ،در لحظه ی خندیدنت
گیسوانت قطعه ای ازتکنوازی های باد
حسّ شورانگیزمی گیرد دلم بابودنت.
دکمه ی پیراهنت را باز کن تا بشکفد
غنچه های سر فرو برده به صحرای تنت
ناز کن !... با عشوه هایت شور بر پا کن ، که من
خسته از نامهربانی... ، خسته از دل کندنت
وعده ی دیدارمان ای "عشق !... " تا روز حساب
تاابد ، "معشوق رویا !..." خون من برگردنت
دل ببر با خنده هایت ، گل بریز از دامنت
زندگی گل می دهد،در لحظه ی خندیدنت..



 

بهترین اتفاقها

 

  

➕"" قانون انتظار میگه""

منتظر هرچی باشی،
وارد زندگیت میشه،،

پس دائم با خودت تکرار کن:
من امروز ،
منتظر عالیترین👌
 اتفاقها هستم،،،

هرچه لباس داشته ام را پوشیده ام

   این پشت زیر مدیر وبلاگ ستاره سهيل در كوير تنهايي شهر راور ارسال کردند 

http://rrrsoheyl.blogfa.com/

   گویند شبی سرد سلطان در قصر گردش میکرد
چشمش به تلخک افتاد که با یک پیراهن در آن هوای سرد ایستاده و قدم میزند
گفت ای تلخک چگونه است که تو سردت نمی شود اما من با این همه لباس دارم از سرما می لرزم
گفت قبله عالم به سلامت باشد شما هم اگر چون من کنید سرما در شما نفوذ نخواهد کرد
گفت مگر تو چه کرده ای
تلخک گفت قبله عالم به سلامت باد من هرچه لباس داشته ام را پوشیده ام

ارامش کرم

  

💫🌟🌙#داستــــــــــان 🌙🌟💫

⭕️✍️حکایتی بسیار زیبا و خواندنی

🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂🍃🍁
🍃

چوپانی هر روز گوسفندانش را به صحرا می برد عادت داشت تا در یک مکان معین زیر یک درخت بنشیند و گله را برای چرا در اطراف آنجا نگه دارد. 

زیر درخت سه قطعه سنگ بود که چوپان همیشه ازآنها برای آتش درست کردن استفاده می کرد و برای خود چای آماده می کرد هر بار که او آتشی میان سنگها می افروخت متوجه می شد که یکی از سنگها مادامی که آتش روشن است سرد است.

امادلیل آن را نمی دانست چند بار سعی کرد با عوض کردن جای سنگها چیزی دست گیرش شود.

اما همچنان در هر جایی که سنگ را قرار می داد سرد بود، تا اینکه یک روز وسوسه شد تا از راز این سنگ آگاه شود، تیشه ای با خود برد و سنگ را به دو نیم کرد.

آه از نهادش بر آمد میان سنگ موجودی بسیار ریز مانند کرم زندگی می کرد، رو به آسمان کرد و خداوند را در حالی که اشک صورتش را پوشانده بود شکر کرد و گفت: خدایا ای مهربان تو که برای کرمی این چنین می اندیشی وبه فکر آرامش او هستی پس ببین برای من چه کرده ای و من هیچگاه سنگ وجودم را نشکستم تا مهر تو را به خود ببینم.

🍃
🌺🍃

 

نشانه زنده بودن

 


اگر هنوز برای دختر بچه ماشین جلویی  
که از شیشه پشتِ ماشین, 
شما را نگاه می کند ، شکلک درمی آورید ...


هنوز هم زنده اید ...

مواظب وعده هایی که میدهیم باشیم

  

💫🌟🌙#داستــــــــــان 🌙🌟💫

⭕️✍️حکایتی بسیار زیبا و خواندنی

🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂🍃🍁
🍃

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد، هنگام بازگشت، سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می‌داد، از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت: چرا‌ ای پادشاه؛ اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. 

پادشاه گفت: من الان داخل قصر می‌روم و می‌گویم یکی از لباس‌های گرم مرا را برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. پادشاه اما به محض ورود به داخل قصر، وعده‌اش را فراموش کرد، صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود: ای پادشاه! من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می‌کردم، اما وعده لباس گرم تو، مرا از پای درآورد.

 

🍃
🌺🍃

با خودت نهربان یاش

   

متن و شعر کوتاه و زیبا در مورد مهربانی با عکس نوشته پروفایل

  💕با خودت مثل کسی که دوسش داری صحبت کن
با خودت مثل کسی که دوسش داری رفتار کن
از خودت مثل کسی که دوسش داری مراقبت کن
لطفاً قدر و ارزش خودت رو بدون
و طوری که لایقش هستی
با خودت برخورد کن
چون اینجوریه که میتونی
احساس بهتری به زندگیت پیدا کنی...

داریوش و ناز سحر

    سلام دوستان 

 اقا داریوش به هسرم ابراز عشق کردند 

 بدینوسیله از ایشان تشکر می کنم 

 ارزوی تداوم دوستی ناز سحر و داریوش می کنم 

 عینا پستش را برایتون باز نشر می کنم

 -----------------------

سلام و درود بر شما
خوشحالم که من رو دعوت کردید و تونستم وبلاگ شما و همسرتون رو ببینم از مطالب آموزندنه و شیرین اون حتما استفاده خواهم کرد .
برای شروع دوستی این شعر زیبا تقدیم شما و همسرتون

*** وقت سحر است خیز ای مایه ناز ***
***نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز***
***کانها که بجایند نپایند بسی***
*** و آنها که شدند کس نمیاید باز***

 

الطاف مخفی حداوند

  

💫🌟🌙#داستــــــــــان 🌙🌟💫

⭕️✍️حکایتی بسیار زیبا و خواندنی

🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂🍃🍁
🍃

مردی به حضرت سلیمان، مراجعه کرد و گفت: ای پیامبر میخواهم، به من زبان یکی از حیوانات را یاد دهی، حضرت سلیمان گفت: توان تحمل آن را نداری.

اما مرد اصرار کرد، حضرت سلیمان پرسید: کدام زبان؟ جواب داد زبان گربه ها، چرا که در محله ما فراوان یافت می شوند.

حضرت سلیمان در گوش او دمید و عملا زبان گربه ها را آموخت.

روزی دید دو گربه باهم سخن میگفتند، یکی گفت غذایی نداری؟ دارم از گرسنگی میمیرم، دومی گفت: نه، اما در این خانه خروسی هست که فردا میمیرد، آنگاه آن را میخوریم.

مرد شنید و گفت؛ به خدا نمیگذارم خروسم را بخورید، آنرا خواهم فروخت و فردا صبح زود آنرا فروخت.

گربه آمد و از دیگری پرسید: آیا خروس مرد؟ گفت نه، صاحبش فروختش، اما، گوسفند نر آنها خواهد مرد و آن را خواهیم خورد.

صاحب منزل باز هم شنید و رفت گوسفند را فروخت، گربه گرسنه آمد و پرسید: آیا گوسفند مرد؟ گفت: نه! صاحبش آن را فروخت.

اما صاحب خانه خواهد مرد وغذایی برای تسلی دهندگان خواهند گذاشت و ما هم از آن میخوریم!

مرد شنید و به شدت برآشفت، نزد حضرت سلیمان رفت و گفت گربه ها میگویند امروز خواهم مرد، خواهش میکنم کاری بکن!

حضرت سلیمان پاسخ داد: خداوند خروس را فدای تو کرد اما، آنرا فروختی، سپس گوسفند را فدای تو کرد آن را هم فروختی، پس خود را برای وصیت و کفن و دفن آماده کن!

خداوند الطاف مخفی دارد، ما انسانها آن را درک نمی کنیم، او بلا را از ما دور میکند و ما با اشتباه خود آن را باز پس میخوانیم!

🍃
🌺🍃
#نگاه_دیگر 👇

با ابخند از اطرافیان عبور کنید

 

 

بحثی را که
نه خود قـانع می‌شوی
و نه می‌تـوانی
شخص مقابل را قانع کنی
با یک لبخند تمام کن...!!

■ #برتراند_راسل

رحمت الهی

💫🌟🌙#داستــــــــــان 🌙🌟💫

⭕️✍️حکایتی بسیار زیبا و خواندنی

🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂🍃🍁
🍃
 
 زنی صاحب فرزند نمیشود، پیش پیامبر میرود و میگوید از خدا فرزندی صالح برایم بخواه. 

پیامبر وقتی دعا میکند، وحی میرسد او را بدون فرزند خلق کردم، زن میگوید خدا رحیم است و میرود. 

سال بعد باز تکرار میشود و باز وحی می آید که بدون فرزند است، زن این بار نیز به آسمان نگاه میکند و میرود.
 
سال سوم پیامبر زن را با کودکی در آغوش می بیند، با تعجب از خدا میپرسد: بارالها، چگونه کودکی دارد او که بدون فرزند خلق شده بود!

وحی میرسد: هر بار گفتم فرزندی نخواهد داشت، او باور نکرد و مرا رحیم خواند. 
رحمتم بر سرنوشتش پیشی گرفت.

از رحمت الهی ناامید نشوید اینقدر به درگاهی الهی بزنید تا در باز شود.

 ميان آرزوی تو و معجزه خداوند، ديواری است به نام اعتماد، پس اگر دوست داری به آرزويت برسی با تمام وجود به او اعتماد کن.

هيچ کودکی نگران وعده بعدی غذايش نيست! زيرا به مهربانی مادرش ايمان دارد.

🍃
🌺🍃

راز طولانی عمر

 

 

نسخه 120 ساله شدن 

روز را با میوه شروع کنید
کشمش را جایگزین قند کنید
نمکدانها را در ویترین بگذارید 
آب کافی بنوشید
و باروغن زیتون آشپزی
و رابطه‌ي همراه با عشق را فراموش نكنيد.

همین حالا اقدام کن

 

💫🌟🌙#داستــــــــــان 🌙🌟💫

⭕️✍️حکایتی بسیار زیبا و خواندنی

🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂🍃🍁
🍃
 
شخصی شنيده بود كه خداوند متعال ضامن رزق بندگان است و به هر موجودی روزی رسان است، به همين خاطر به اين فكر افتاد كه به گوشه مسجدی برود و مشغول عبادت شود و از خداوند روزی خود را بگيرد.

به اين قصد يک روز از سر صبح به مسجد رفت و مشغول عبادت شد همين كه ظهر شد از خداوند طلب ناهار كرد.

هرچه به انتظار نشست برايش ناهاری نرسيد تا اينكه شام شد و او باز از خدا طلب خوراكی برای شام كرد و چشم به راه ماند.

چند ساعتی از شب گذشته درويشی وارد مسجد شد و در پای ستونی نشست و شمعی روشن كرد و قدری خورش و چلو و نان بيرون آورد و شروع كرد به خوردن.
مرد که از صبح با شكم گرسنه از خدا طلب روزی كرده بود و در تاريكی و به حسرت به خوراک درويش چشم دوخته بود.

ديد درويش نيمی از غذا را خورد بی اختيار سرفه ای كرد، درويش كه صدای سرفه را شنيد گفت: هركه هستی بفرما پيش، مرد بينوا كه از گرسنگی داشت می لرزيد پيش آمد و بر سر سفره درويش نشست و مشغول خوردن شد.

وقتی سير شد درويش شرح حالش را پرسيد و آن مرد هم حكايت خودش را تعريف كرد.

 درويش به آن مرد گفت: فكر كن اگر تو سرفه نكرده بودی من از كجا می دانستم كه تو اينجايی تا به تو تعارف كنم و تو هم به روزی خودت برسی؟

شكی نيست كه خدا روزی رسان است اما يک سرفه ای هم بايد كرد! از تو حرکت از خدابرکت

فقط فکر کردن به هدف، هیچ تاثیری در رسیدن به هدف ندارد.اگر خواهان تغییرات هستی، همین حالا اقدام کن؛ اقدامی هرچند کوچک یک راه را برایت باز میکند.

🍃
🌺🍃

هم اکنون زندگی کن..

 

 

روزهای خوب خواهند آمد هر سربالایی یک سرازیری دارد
نفس عمیق بکش، بیخیال همه اتفاقای عجیب و غریب هم اکنون زندگی کن...

سلام صبح بخیر❤️

سیرت زیبا

 

💫🌟🌙#داستــــــــــان 🌙🌟💫

⭕️✍️حکایتی بسیار زیبا و خواندنی

🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂🍃🍁
🍃
 
اﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍنش سؤال کرد:‌ بنظر ﺷﻤﺎ ﺍﻧﺴﺎﻥ با ﭼﻪ ﭼﯿﺰی ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽشود؟

ﻫﺮ کدام از شاگردانش ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ؛ ﯾﮑﯽ از آن ها ﮔﻔﺖ: ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ، ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ، شاگرد ﺩﯾﮕﺮش ﮔﻔﺖ: ﭘﻮﺳﺖ ﺷﻔﺎﻑ

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ، دو کاسه کنار شاگردانش گذاشت و گفت: این دو کاسه را نگاه کنید.

 جنس اولی از طلاست ولی درونش سم است درحالیکه جنس کاسه دومی از گل میباشد و درونش آب گواراست، شما از کدام کاسه می نوشید؟

شاگردان یک صدا جواب دادند: از کاسه گلی

استاد در جواب گفت: بعد از در نظر گرفتن ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻥ کاسه ها، ﻇﺎﻫﺮشان ﺑﺮﺍیتاﻥ ﺑﯽﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ.

 آدمی هم شبیه این کاسه است، آنچه که آدمی را زیبا می کند درونش و اخلاقش است، از این رو باید سیرت خود را زیباکنیم نه صورت خود را.

🍃
🌺🍃

 

 

هیچ 
نقطه از دنـــــــیا 
زیـــــــبا و
 آرامـــــــتـــــر
 از قلبی که خالی
از کینه باشد، 
نیست .......
دلتان بی کینه❤️

سلام صبحتان بخیر😊💐

روح بزرگ

  

💫🌟🌙#داستــــــــــان 🌙🌟💫

⭕️✍️حکایتی بسیار زیبا و خواندنی

🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂🍃🍁
🍃
 
استادی می خواست برای خود جانشینی انتخاب کند، در انتخاب جانشین سه نفر را برگزید و درصدد انتخاب بهترین از بین این سه نفر شد. این سه شاگرد، هر سه با ذکاوت و وفادار بودند استاد نمی دانست که کدامیک برترین اند. از این رو تصمیم گرفت که آنها را در مواجهه با عمل بسنجد.

 استاد، سه قوطی محتوی گندم تازه به آنها داد و گفت: من راهی سفری هستم و از شما می خواهم با توجه به درایتی که دارید از این گندم ها با همین طراوت نگهداری کنید. 

بعد از حدود یک سال استاد از سفر مراجعت نمود، شاگردان را فراخواند و خواهان گندم ها شد. شاگرد اول، در گنجه را که در آن صندوق های تو در تو با قفل های بزرگی بودند، باز نمود. با احترام زیاد، قوطی گندم استاد را پس داد و گفت: استاد عزیز قوطی گندمتان را بدون اینکه حتی باز کنم در امن ترین جای منزلم نگهداری کردم.

استاد قوطی را باز و به گندم ها نگاه کرد، گندمها در اثر گرما و هوای راکد خراب شده و کرم گرفته بودند. استاد با نگاهی توأم با شکایت گفت: این که گندم من نیست! من گندم را سالم تحویل داده بودم.

شاگرد دوم نیز استاد را به خانه خود دعوت نمود و قوطی گندم استاد را از روی طاقچه برداشت و گفت: استاد عزیز من هر روز در قوطی را باز می کردم تا گندم ها هوا بخورد، ضمن اینکه برای سالم ماندن مقداری نمک نیز بدان اضافه نموده ام. استاد قوطی را باز کرد و گفت:  این گندم ها کهنه هستند! من گندم تازه به شما تحویل داده بودم.

شاگرد سوم، استاد را به مزرعه ای دعوت کرد و گفت: استاد عزیز این مزرعه و گندم ها متعلق به شما هستند. من بعد از سفر شما مدتی فکر کردم که چطور می توانم گندم های شما را سالم و تازه حفظ کنم و به نظرم رسید که بهترین راه، کاشتن آنها می باشد. این گندم زار حاصل همان قوطی گندم شماست و من آن را به شما تقدیم می نمایم. استاد با کمال تحسین، دست خود را روی شانه او گذاشت و گفت: تو بهترین جانشین من هستی.

خداوند توانایی های مختلفی به ما عرضه داشته است، از روح خود در ما دمیده و در ما به امانت گذاشته است.
انسان های والا، کسانی هستند که درصدد تعالی روح بزرگ خود باشند و مزرعه اعمال و گفتار پسندیده را پرورش دهند. 

🍃
🌺🍃

از خودت شروع کن

 

 


از دیگران شکایت نکن،
خودت را تغییر بده!

چرا که برای 
محافظت از پای خود،

پوشیدن یک کفش،
آسان تر از فرش 
کردن کل زمین است..

برداشت ما از زندگى

💫🌟🌙#داستــــــــــان 🌙🌟💫

⭕️✍️حکایتی بسیار زیبا و خواندنی

🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂🍃🍁
🍃
 
روزى زنبوری و ماری با هم بحث می‌کردند.
مار ميگفت: آدمها از ترس ظاهر ترسناک من میمیرند، نه بخاطر نيشم! مار برای اثبات حرفش، به چوپانى که زير درختى خوابيده بود؛ نزديک شد و به زنبور گفت: من چوپان را نيش مى‌زنم اما تو بالاى سرش سر و صدا کن!

مار چوپان را نيش زد و زنبور بالای سرش پرواز کرد.چوپان گفت: اى زنبور لعنتى! و شروع به مکيدن جاى نيش و تخليه زهر کرد و خوب شد. مار و زنبور نقشه ديگه اى کشيدند: اين بار زنبور نيش زد و مار خودنمايى کرد!

چوپان از خواب پريد و همين که مار را ديد، از ترس پا به فرار گذاشت! از مرهم استفاده نکرد و چند روز بعد، چوپان به خاطر ترس از مار و نيش زنبور مرد!

این داستان زندگی ماست؛
خيلى از مشكلات هم همينگونه هستند و آدم‌ها فقط بخاطر ترس از آنها، نابود ميشوند، همه چیز بر میگردد به برداشت ما از زندگى.
مواظب تلقین های زندگیمان باشیم.

🍃
🌺🍃

 

خوب بودن را فراموش نکن

💕خوب بودن را فراموش نکن!

انسان های بزرگ 
ازخودشان توقع دارند و
انسان های کوچک از دیگران...
اگر کسی خوبی های تو را فراموش کرد.
تو خوب بودن را فراموش نکن

 

تکرار اشتباهات کوچک مساویست به شکست بزرگ

 

💫🌟🌙#داستــــــــــان 🌙🌟💫

⭕️✍️حکایتی بسیار زیبا و خواندنی

🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂🍃🍁
🍃
 
شخصی در یکی از مناطق کویری زندگی میکرد، چاهی داشت پر از آب زلال؛ زندگیش به راحتی میگذشت، با وجود اینکه در همچین منطقه ای زندگی میکرد، بقیه اهالی صحرا به علت کمبود آب همیشه دچار مشکل بودند اما او خیالش راحت بود که یک چاه آب خشک نشدنی دارد.

یک روز به صورت اتفاقی سنگ کوچکی از دستش داخل آب افتاد صدای سقوط سنگریزه برایش دلنشین بود اما میترسید که برای چاه آب مشکلی پیش بیاید.چند روزی گذشت و دلش برای آن صدا تنگ شد از روی کنجکاوی اینبار خودش سنگ ریزه ای رو داخل چاه انداخت کم کم با صدای چاه انس گرفت و اطمینان داشت با این سنگ ریزه ها چاه به مشکلی بر نمیخورد.

مدتی گذشت و کار هر روزه مرد بازی با چاه بود تا اینکه سنگ ریزه های کوچک روی هم تلمبار شدند و چاه بسته شد، دیگر نه صدایی از چاه شنیده میشد و نه آبی در کار بود.

مطمئن باشید تکرار اشتباهات کوچک و اصرار بر آنها به شکست بزرگی ختم خواهد شد.

🍃
🌺🍃

زندگی موسیقی گنجشگ هاست

 

 

زلالِ چشمه ی جوشیده از دل سنگی
الا که آینه ی صبحِ بی غبار تویی

دلم هوای تو دارد، هوای زمزمه ات
بخوان که جاریِ آواز جویبار تویی...

هتلی در مشهد

  سلام دوستان 

 داستان زیر را اسماعیل برای همسرم ارسال کرده  ،  ناز سخر خوشش امد بمن داد تا طبق قوانین بلاگفا ان را ویرایش و باز نشرش کنم 

 خوشحال میشم نظرتون را بدانم 

 -------------------------------------------

هادی هستم و قد ۱۸۰ و وزن ۷۵ بسیار ادم هاتی هستم  من مشهد زندگی میکنم.
سال ۸۹ بود یک هتل اجاره کردم و تمام شب و روز هتل بودم.
یکی از اتاقها رو اجاره نمیدادیم و کاملا در اختیار من بود.
تابستون و عیدنوروز و مناسبتها خیلی شلوغ بودیم.
یه آژانس مسافرتی از اصفهان یسری مسافر فرستاد که از قبل رزرو کرده بودن.خروجی ها رو زده بودیم و پرسنل مخصوص نظافت داشتن اتاقهایی که خالی شد تمیز میکردن تا ورودی های جدید اتاقاشون تحویل بگیرن.
منم پشت میزکارم نشسته بودم تا چشمم به یه دختر خوشگل و کم سن و سال افتاد شونزده یا هفده سال داشت.من بیست و هفت سالم بود.
این دختر خانوم که اسمش یادم نیست که ما میزاریم مریم با یه عشوه خواصی به من نگاه کرد و یه لبخند شیطنتی زد که دلم یهو ریخت 
یه چشمک زدم که دیدم بلند شد رفت.
هتل هم شلوغ بود اخه مسافرهای جدید رسیده بودن و منتظر که اتاقاشون اماده بشه.
دیگه هرچی دور و بر نگاه کردم مریم خانومو ندیدم.
مسول آشپزخونه هتل اومد داشت با من برای تعداد ورودی ها صحبت میکرد که شب چند نفر باید شام درست کنن و…
در هین صحبت بودیم مریم اومد جلوی میز من یکم صبر کرد که این آشپز بیخیال نمیشد و نمیرفت منم دل تو دلم نبود.
دختره هم که دید اشپز برو نیست یهو دیدم یه چیزی پرت کرد سمت میز من و رفت.
هرچی دور و برم نگاه کردم هیچی نبود.
اشپز گفت این دختره یه چیزی برات پرت کرد.
منم گفتم نه بابا هیچی نبود.
خلاصه آشپز رفت سرکارش منم نشستم روی صندلی دیدم یه چیزی روی زمین افتاده برداشتم یه تیکه کوچیک دستمال کاغذی بود بازش کردم دیدم شماره داخلش نوشته.
شماره رو گرفتم صدای مریم جون بود.جواب داد من تو لابی میدیدمش و با گوشی باهاش حرف میزدم.
یکم چاق سلامتی کردیم و زبون بازی کردم گفت اتاق مارو زود تحویل بده خسته ایم.منم دقیقا همین کارو کردم😂
قرار بود ۴روز و سه شب باشن.منم تو کونم عروسی بود.
فامیلشو پرسیدم چک کردم ببینم کدوم اتاق براشون رزرو بود که از همه زودتر اماده کنم.
کلا ۴ نفر بودن.پدر و مادرش و یک داداش نهایتا یک یا دو سال از خودش بزرگتر.
یه اتاق ۶ تخته داشتم که ۴ تخت وقتی وارد اتاق میشدی داشت و یک اتاق کوچیکم داشت که ۲تخت اونجا بود.
این اتاق تحویل دادم و رفتن.
اتاقهای دیگه هم اماده مبشدن پذیرشمون که خانوم بود داشت کارهای پذیرش مسافر انجام میداد.
مسافرها اتاقشون تحویل گرفتن و لابی تا حدودی خلوت شد.
منم شروع کردم به پیام دادن به مریم.بعداز کلی پیام بازی گفتم بیا راه پله ها بیام ببینمت.
یادمه اونا طبقه ۴ بودن چون اتاق خودم همون طبقه بود و اینا دقیقا اتاق کنار خودم بودن🙃
مریم اومد پاگرد طبقه سوم منم رفتم تا رسیدم دستشو گرفتم و یه کوچولو صحبت کردیم گفت باید زود برگردم بغلش کردم و یه لب کوچولو ازش گرفتم.
باز پیام بازی کردیم.گفتم عجب لب خوشمزه ای داشتی.
پرسید چند سالته الکی گفتم ۲۳ سال.
شب شد و مسافرها اومدن سالن رستوران هتل که غذاشون بخورن مریم زود شامشو خورد و اومد لابی باز پیام دادم بیا راه پله ها.
اخه همه با اسانسور میرفتن راه پله ها امن بود.
اومد و این بار بغلش کردم و لب شو میخوردم و دستمم روی بدنش بود و میمالیدمشون.
گفتم بریم اتاق من که گفت نمیشه الان بابا اینا میان.
زد حال خوردمو به همون چند دقیقه لب بازی بسنده کردم و برگشتم بهش زنگ زدم کی میای گفت فردا بابا اینا میرن حرم من بهونه میارم حالم خوب نیست میمونم اونا که رفتن میام.
تقریبا اخر شب بود رفتم رستوران هتل امار فردا ظهر بدم که یکی از بچه هایی که اشپزخونه کار میکرد و معتاد بود دیدم با داداش دختره گرم گرفتن و صحبت میکنن فهمیدم داداش مریم معتاده.
با هر سختی بود شب و صبح کردم.
چون فاصله هتل با حرم یکم زیاد بود یه مینی بوس داشتیم که روزی چند بار میومد و مسافرها رو میبرد حرم و برمیگردوند.
ساعت ۹ اولین سرویس بود که اومد بهش زنگ زدم گفتم چرا نمیای گفت داداشم مونده و من تو اتاقم.
گفتم خب تو بیا گفت اون باشه نمیاد یه فکری به سرم زد گفتم صبر کن درستش میکنم.
یهو یه جرقه تو ذهنم خورد.رفتم آشپزخونه اون کارگر معتاده رو صدا کردم.بهش ۲۰هزارتومن پول دادم گفتم به همون پسره که دیشب باهاش حرف میزدی زنگ بزن بیاد باهم برین بیرون جنس بگیرین و مصرف کنین و برگردین وقتی بیست دقیقه مونده برسین هتل به من تک زنگ بزن.اول که حاشا کرد گفتم من میدونم شمارش داری و باهاش اوکی شدی.
خندید و پولو گرفت گفت چرا اینکارو میکنی گفتم حالا.
فهمید جریان چیه.در حضور خودم زنگ زد پسره از خدا خواسته گفت الان میام.منم رفتم اتاقم تا مریم جون بیاد.
اینا که رفتن مریم اومد تو اتاقم.چون زیاد وقت نداشتیم بدون معطلی یهو کشیدمش بغلم و لباشو خوردم و انداختمش روی تخت.

 و......

 گوشیم زنگ خورد فهمیدم داداشش داره برمیگرده و زمان ندارم سریع ماجرا را خاتمه دادیم و لباس پوشیدیم 

مریم که نای راه رفتن نداشت لباساش پوشید و رفت اتاقش.

 -------------------------------------

   تشکر می کنم از اقا اسماعیل که این داستان را برایم همسرم ارسال کردند و مرتب از وبلاگ ناز سحر بازدید می کنند 

پست های چالب و داستانهای عاشقانه و خاطرات تون را برای همسرم ارسال کنید 

 چنانچه ایشان پسندیدن بمن می دهد تا برابر با قوانین بلاگفا ویرایش  کنم 

 

 

هفده فروردین جشن سروشگان خجسته باد

  هفده فروردین ماه جشن سروشگان خجسته باد

 

آهسته تر قدم برداریم تا به مقصد برسیم

💫🌟🌙#داستــــــــــان 🌙🌟💫

⭕️✍️حکایتی بسیار زیبا و خواندنی

🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂🍃🍁
🍃

روزی از روزها تاجری در یکی از روستاها، مقدار زيادی  گندم و جو خرید و گونی ها را در ماشینش گذاشت و می خواست آن ها را به شهر ببرد و به انبار انتقال دهد.

در بین راه از پسر بچه ای سؤال کرد که تا خارج شدن از روستا چقد راه است و چقد طول میکشد؟

پسربچه پاسخ داد: درصورتی که آرام و آهسته بروید حدود ۱۰ دقیقه ديگر به جاده اصلی می رسید ولی درصورتی که بخواهید با سرعت حرکت کنید ۳۰ دقیقه و یا احتمالا بیش تر طول بکشید تا به جاده اصلی برسید.

تاجر از این که در پاسخ پسر تضاد وجود داشت ناراحت شد و فکر کرد او پسرک بی تربیتی است که تاجر را به بازی گرفته است پس به پسرک بد و بی راه گفت و پایش را بر پدال گاز گذاشت و به سرعت حرکت کرد.

ولی پنجاه متر بیش تر نرفته بود که چرخ خودرو به سنگی اصابت کرد و با تکان خوردن خودرو، تمامی محصول ها به زمین ریخت.

 تاجر وقت زيادی براي جمع کردن محصول ریخته شده صرف کرد و زمانی که خسته و کوفته به طرف ماشین بر می گشت یاد حرف های پسر بچه افتاد و هنگامی که منظور وی را فهمید که جاده پر از کلوخ است پس بقیه راه را آهسته و با احتیاط طی کرد.

شاید گاهی باید آهسته تر قدم برداریم تا به مقصد برسیم، برای کسی که آهسته و پیوسته راه میرود، هیچ راهی دور نیست.

🍃
🌺🍃

 

یک عاشقِ واقعی باش

 

    

زندگی خیلی کوتاه است
قوانین را کنار بگذار
بدی ها را ببخش
آهسته و طولانی ببوس
یک عاشقِ واقعی باش
تا می‌توانی بخند
و هیچ وقت از چیزی که
بر روی لبانت خنده نشانده
پشیمان نشو ...

#مارک_تواین

ناگهان چه زود دیر شد