۩۩☫ حکایات (طریقت) قدرت=مطهرات ☫۩۩

درود دوستان

پست زیرا مدیر وبلاگ

۩۩۩ ☫ خُلِدستان طریقت ☫ ۩۩۩

http://sorodehay-tarighat.blogfa.com/

برایم ارسال کرده اند از ایشان تشکر می کنم

---------------------------------------------------------
۩۩☫ حکایات (طریقت) قدرت=مطهرات ☫۩۩

به لب های پر از لبخند سوگند

کلامی دلنشین چون قند سوگند

از آن روزی که قدرت شد مُـطهر

به سر شور وبه دل پیوند سوگند

(دوبیتی :طریقت)

مرحوم صدرالممالک اردبیلی شخصی عارف مسلک بود. به همین سبب بعضی از آخوندها همیشه به دلیل مشرب عرفانی اش او را لعن و طرد و نفرین می کردند.

تا آن که محمدشاه قاجار، لقب #صدرالممالکی به او داد و او را در رأس علمای آذربایجان قرار داد. از همان لحظه، بسیاری از علمای لعن کننده، به تعظیم و تکریم وی پرداختند و در تقرّب به او نه تنها دستش را می بوسیدند، بلکه ته لیوان آبخوری او و باقی مانده غذای بشقاب او را به قصد شفا، از یکدیگر می ربودند.
نقل است؛ روزی که همه علما حضور داشتند، ایشان بالای منبر رفت و از حاضران پرسید:
آقایان علماء! بفرمایید: مطهرات(پاک کننده ها) در فقه اسلام چند تاست؟

آنان همه را بر شمردند: آب، زمین، آفتاب، استحاله، انتقال، اسلام، تبعیت، ...
اما ایشان قبول نکرده و گفت: نه! یکی را کم گفتید!
چند بار دیگر هم همین سوال را تکرار کرد و علماء، همان جواب قبلی را دادند، ولی ایشان قبول نمی کرد و می گفت: نه! یکی را کم گفتید!
سرانجام خودش با همان لهجه شیرین تركی گفت:
و آن که شما نگفتید، #گودرت [قدرت] است! من تا دیروز که آدمی عادی بوده و صاحب مقامی نبودم، شما مرا صوفی و عارف و نجس می دانستید، اما حالا که به حکم محمد شاه، حاجی صدر الممالک شده ام، پاک و مطهَّر شده ام! پس نتیجه می گیریم که «گودرت» هم از مطهرات است!



امشب مرا زِ غصه بنا گوش بایدت

فردا مرا چو قصه فراموش بایدت

این در همیشه در صدف روزگار نیست

می گویمت ولی تو کجا گوش بایدت

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت

ای نازنین تو با که در آغوش بایدت

در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست

هشیار و مست را همه مدهوش بایدت

می جوش می زند به دل خم به ساغری

یادی اگر ز خون سیاووش بایـدت

گر نوش می کنی سخنی جوش گویمت

بهتر ز گوهری که تو در هوش بـایدت

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

حرمت نگاه دار اگرش نوش بـایدت

اهل(طریقت)اند هوا خواه سالکــان

زین سالکان که با لب خاموش بـایدت

این طایفه ی زنده کش مرده پرست

   شعر زیر را مدیر وبلاگ 

ستاره سهيل در كوير تنهايي شهر راور

 http://rrrsoheyl.blogfa.com/

  از ایشان تشکر می کنم :

 اقبال لاهوری در زمینه مرده پرستی چنین گفته
تاکه بودیم نبودیم کسی

کشت ما را غم بی همنفسی

تا که رفتیم همه یار شدند

خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آئینه بدانیم چو هست

نه در آن وقت که افتاد و شکست

در حیرتم از مرام این مردم پست

این طایفه ی زنده کش مرده پرست

تا هست به ذلت بکشندش به جفا

تا رفت به عزت ببرندش سر دست

آه میترسم شبی رسوا شوم

بدتر از رسواییم تنها شوم

آه از آن تیر و از آن روی و کمند

پیش رویم خنده پشتم پوزخند
تاکه بودیم نبودیم کسی

کشت ما را غم بی همنفسی

تا که رفتیم همه یار شدند

خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آئینه بدانیم چو هست

نه در آن وقت که افتاد و شکست

در حیرتم از مرام این مردم پست

این طایفه ی زنده کش مرده پرست

تا هست به ذلت بکشندش به جفا

تا رفت به عزت ببرندش سر دست

آه میترسم شبی رسوا شوم

بدتر از رسواییم تنها شوم

آه از آن تیر و از آن روی و کمند

پیش رویم خنده پشتم پوزخند