عاشقانه ای برای همسرم


❤️عشق یعنی❤️
•●•حتی از راه دور هم•●•
▣وقتی بهت فکر میکنم ▣
◑دلم قرص میشه که هستی◐

--------------------------------

تشکر از اقا اسماعیل عزیز بابت ابراز عشق به همسرم

,وبلاگ گلشن ناز سحر تقدیم می کند : غزای از حافظ ( 20 )

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

غزل شماره 18 حافظ

ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مرواد از یادت

در شگفتم که در این مدت ایام فراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت

برسان بندگی دختر رز گو به درآی
که دم و همت ما کرد ز بند آزادت

شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت

شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت

چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد
طالع نامور و دولت مادرزادت

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

تفسیر :

بر سر عهد و پیمان خود بمانید تا روزگارتان بهاری و به خوشی ایام عید باشد. مژده که به زودی هر آنچه باعث غم و درد شما شده برطرف خواهد شد و دلتان شاد و باطراوت خواهد شد.

شکر خدا را به جای بیاورید و قدر ایام خوش را بدانید. فرصت های پیش رو را غنیمت دانسته و بیشترین بهره را از موقعیت های خوب ببرید.

طالع روشنی دارید و ایام به کامتان خواهد بود. از زندگی لذت ببرید.

عاشقانه برای همسرم

💞🍃ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ💞

قشنگترین جای دنیا🍃
بودن تو قلب کسیه که❣
دوسش داری
_--------------

تشکر عباس جان بابت ارسال این پست
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌

عاشقانه برای  همسرم

♥️
در آغوشت سرزمینی ست
از جنس آرامش
به وسعت دریا به معنای عشق

--------------

تشکر از اقا اسماعیل عزیز بایت ارسال این پست

وبلاگ گلشن ناز سحر تقدم می کند : غزلی از خافظ ( 19 )

غزل شماره 273 حافظ

اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
حریف خانه و گرمابه و گلستان باش

شکنج زلف پریشان به دست باد مده
مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش

گرت هواست که با خضر همنشین باشی
نهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش

زبور عشق نوازی نه کار هر مرغیست
بیا و نوگل این بلبل غزل خوان باش

طریق خدمت و آیین بندگی کردن
خدای را که رها کن به ما و سلطان باش

دگر به صید حرم تیغ برمکش زنهار
وز آن که با دل ما کرده‌ای پشیمان باش

تو شمع انجمنی یکزبان و یکدل شو
خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش

کمال دلبری و حسن در نظربازیست
به شیوه نظر از نادران دوران باش

خموش حافظ و از جور یار ناله مکن
تو را که گفت که در روی خوب حیران باش

تفسیر :

از کبر و غرور دست بردارید و به رفتار خود بیشتر توجه کنید. در رفاقت و دوستی یکرنگ و خاکی و صمیمی باشید که هر کس به دوستان صادق نیاز دارد. گله و شکایت از مشکلات و سرنوشت را کنار گذاشته و ناامید نباشید که بعد از هر سختی آسانی خواهد بود.

اطرافیان به شما توجه خاصی دارند و این نعمت بزرگی است، سعی کنید به مردم محبت و خدمت کرده و از لجبازی و ناراحتی دوری کنید.

غیر از خیال جانان ، در حان و سر نباشد

کسی چه می داند
شایدهمین لحظه زنی
برای مردسیاستمدارش می رقصد
یاپیانو می زند و
آوازمی خواند
و جلوی جنگ جهانی بعدی رامی گیرد
کسی چه می داند
شایدتنهاشرط معشوقه ی هیتلر
به خاک وخون کشیدن دنیابود
کسی سرازکارزن هادرنمی آورد
باسکوت شان شعرمی خوانند
بالب هاشان قطعنامه صادرمی کنند
باموهاشان جنگ می طلبند
باچشم هاشان صلح
کسی چه می داند
شایدآخرین بازمانده ی دنیازنی باشد
که باشیطان تانگومی رقصد.
💚🤍❤️
دوست دارم : با(سحرنازِ عزیزم معاشقه کنم )

درصورت تمایل : پیام ،آدرس=شماره ------- mahamiy.blogfa.com

وبلاگ گلشن ناز سحر تقدیم می کند : هزلی از حافظ ( 18 )

غزل شماره 401 حافظ

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من

روی رنگین را به هر کس می‌نماید همچو گل
ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من

چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
گفت می‌خواهی مگر تا جوی خون راند ز من

او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستانم از او یا داد بستاند ز من

گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست
بس حکایت‌های شیرین باز می‌ماند ز من

گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود
ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من

دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگرید
کو به چیزی مختصر چون باز می‌ماند ز من

صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم
عشق در هر گوشه‌ای افسانه‌ای خواند ز من

تفسیر :

اگرچه برای رسیدن به خواسته خود تلاش بسیاری کرده و روش های مختلف را امتحان کرده اید اما هنوز به نتیجه مورد نظر نرسیده اید. از یاس و ناامیدی برحذر باشید.

با عزم راسخ و اراده محک دوباره از جا بلند شوید و نگران شکست خوردن نباشید. شکست ها مقدمه پیروزی هستند و بدون لحظات سخت، شادی ها معنایی نخواهد داشت.

وبلاگ گلشن ناز سحر تقدیم می کند : غزلی از حافظ ( 17 )

امروز با حافظ : سال‌ها دل طلبِ جامِ جم از ما می‌کرد

سال‌ها دل طلبِ جامِ جم از ما می‌کرد
وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می‌کرد

گوهری کز صدفِ کُون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگانِ لبِ دریا می‌کرد

مشکلِ خویش بَرِ پیرِ مُغان بُردم دوش
کو به تأییدِ نظر حلِّ معما می‌کرد

دیدمش خُرَّم و خندان قدحِ باده به دست
و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد

گفتم این جامِ جهان‌بین به تو کِی داد حکیم؟
گفت آن روز که این گنبدِ مینا می‌کرد

بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد

این همه شعبدهٔ خویش که می‌کرد این جا
سامری پیشِ عصا و یدِ بیضا می‌کرد

گفت آن یار کز او گشت سرِ دار بلند
جُرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

فیضِ روحُ القُدُس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد

گفتمش سلسلهٔ زلفِ بُتان از پی چیست
گفت حافظ گله‌ای از دلِ شیدا می‌کرد

وبلاگ گلشن ناز سحر تقدیم می کند : غزلی از حافظ ( 16 )

امروز با حافظ : ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم

ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم
ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما

چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان
کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما

ای باد اگر به گلشن احباب بگذری
زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما

گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری
خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما

مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است
زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما

ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما

حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان
باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

دریای اخضر فلک و کشتی هلال
هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

وبلاگ گلشن ناز سحر تقدیم می کند : غزلی از حافظ ( 15 )

غزل شماره ۲۵ - شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست - تاروت رنگی

غزل شماره 25 حافظ

شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست

اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود
ببین که جام زجاجی چه طرفه‌اش بشکست

بیار باده که در بارگاه استغنا
چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست

از این رباط دودر چون ضرورت است رحیل
رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست

مقام عیش میسر نمی‌شود بی‌رنج
بلی به حکم بلا بسته‌اند عهد الست

به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می‌باش
که نیستیست سرانجام هر کمال که هست

شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر
به باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبست

به بال و پر مرو از ره که تیر پرتابی
هوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست

زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید
که گفته سخنت می‌برند دست به دست

تفسیر :

زندگی شما بر پایه میزان تلاش و همتی که دارید بنا شده است. برای رسیدن به یار و مقصودتان از هیچ تلاشی فروگذار نکرده و با تمام توان جلو بروید.

در جهت کمال و رشد روحی حرکت کنید تا به اهداف خود برسید. سیرت نیکو، رزق حلال، تقوی و دوراندیشی کلید رسیدن به آرزوها می باشد.

به هر مقام و منصبی دست پیدا کردید مراقب باشید از یاد خداوند غفلت نکنید و بندگی او را فراموش نکنید، در غیراینصورت نتیجه سال ها تلاش را یک شبه از دست خواهید داد.

وبلاگ گلشن ناز سحر تقدیم می کند : غزلی از حافظ ( 14 )

آن که از سنبل او غالیه تابی دارد

غزل شماره 124 حافظ

آن که از سنبل او غالیه تابی دارد
باز با دلشدگان ناز و عتابی دارد

از سر کشته خود می‌گذری همچون باد
چه توان کرد که عمر است و شتابی دارد

ماه خورشید نمایش ز پس پرده زلف
آفتابیست که در پیش سحابی دارد

چشم من کرد به هر گوشه روان سیل سرشک
تا سهی سرو تو را تازه‌تر آبی دارد

غمزه شوخ تو خونم به خطا می‌ریزد
فرصتش باد که خوش فکر صوابی دارد

آب حیوان اگر این است که دارد لب دوست
روشن است این که خضر بهره سرابی دارد

چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر
ترک مست است مگر میل کبابی دارد

جان بیمار مرا نیست ز تو روی سؤال
ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد

کی کند سوی دل خسته حافظ نظری
چشم مستش که به هر گوشه خرابی دارد

تفسیر :

شک و تردید را کنار بگذارید و آنقدر مته به خشخاش نزنید! گله و شکایت از مشکلات هیچ دردی را درمان نخواهد کرد. سعی کنید واقع بین بوده و از دوستان صدیق خود کمک بگیرید تا موفق شوید.

بخشش و گذشت را سرلوحه کار خودتان قرار دهید. فرصت ها را غنیمت شمرده و کمال استفاده را از روزهای عمر بکنید. در عشق ثابت قدم و صادق باشید و از ریا و دورویی حذر کنید.

وبلاگ گلشن ناز سحر تقدیم مب کند : غزلی از حافظ ( 13 )

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم

غزل شماره 353 حافظ

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم

باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور
با خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم

تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است
گفتم کنایتی و مکرر نمی‌کنم

هرگز نمی‌شود ز سر خود خبر مرا
تا در میان میکده سر بر نمی‌کنم

ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
محتاج جنگ نیست برادر نمی‌کنم

این تقویم تمام که با شاهدان شهر
ناز و کرشمه بر سر منبر نمی‌کنم

حافظ جناب پیر مغان جای دولت است
من ترک خاک بوسی این در نمی‌کنم

تفسیر :

انسان قابل اعتمادی هستید و وفای به عهد از خصلت های نیکوی شما است. به خاطر صداقت و دل پاکی که دارید هرگز سراغ نیرنگ بازی و فریبکاری نمی روید، همین ها باعث شده بین مردم محبوب باشید.

افراد حسود به دنبال آسیب زدن به شما هستند، مراقب آن ها باشید و به خداوند توکل داشته باشید که پیروزی حتمی است.

وبلاگ گلشن ناز سحر تقدیم می کند : غزلی از حافظ ( 12 )

سحرگاهان که مخمور شبانه

غزل شماره 428 حافظ

سحرگاهان که مخمور شبانه
گرفتم باده با چنگ و چغانه

نهادم عقل را ره توشه از می
ز شهر هستیش کردم روانه

نگار می فروشم عشوه‌ای داد
که ایمن گشتم از مکر زمانه

ز ساقی کمان ابرو شنیدم
که ای تیر ملامت را نشانه

نبندی زان میان طرفی کمروار
اگر خود را ببینی در میانه

برو این دام بر مرغی دگر نه
که عنقا را بلند است آشیانه

که بندد طرف وصل از حسن شاهی
که با خود عشق بازد جاودانه

ندیم و مطرب و ساقی همه اوست
خیال آب و گل در ره بهانه

بده کشتی می تا خوش برانیم
از این دریای ناپیداکرانه

وجود ما معماییست حافظ
که تحقیقش فسون است و فسانه

تفسیر :

افراد فریبکار و دورو اطراف شما را احاطه کرده و قصد سواستفاده و توطئه چینی دارند. همه چیز را به خداوند بسپرید که او آسیب های و افکار پلید افراد حسود را دفع خواهد کرد.

به لطف اراده و تلاش هایی که کرده اید، روزهای غم و سختی به پایان رسیده است. معمایی فکر شما را به خود مشغول کرده که حل آن مدت ها طول خواهد کشید.

وبلاگ گلشن ناز سحر تقدیم می کند : غزلی از حافظ ( 11 )

اشعار عاشقانه حافظ - مجله نورگرام

غزل شماره 244 حافظ

معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید

تفسیر :

خسته شده و امید خود را از دست داده اید، اما نگران نباشید که دوران شادی و راحتی در راه است. در زمان کامیابی از یاد خداوند غافل نشوید و همواره به خودش توکل کنید. خداوند یار و یاور افراد با ایمان و صادق است.

از ریاکاری و دروغ بپرهیزید، در شناخت اطرافیان دقت کنید و مراقب باشید که افراد فریبکار شما را به بیراهه نکشانند. قدر زندگی خود را بدانید و دست از لجبازی و وسواس بیش از حد بردارید.

وبلاگ گلشن ناز سخر تقدیم می کند : غزلی از حافظ ( 10)

امروز با حافظ : تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد

سلامت همه آفاق در سلامت توست
به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

جمال صورت و معنی ز امن صحت توست
که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد

در این چمن چو درآید خزان به یغمایی
رهش به سرو سهی قامت بلند مباد

در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد
مجال طعنه بدبین و بدپسند مباد

هر آن که روی چو ماهت به چشم بد بیند
بر آتش تو به جز جان او سپند مباد

شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوی
که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد

وبلاگ گلشن ناز سحر تقدیم می کند : غزلی از حافظ ( 9 )

حافظ شیرازی :: ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو

غزل شماره 410 حافظ

ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
زینت تاج و نگین از گوهر والای تو

آفتاب فتح را هر دم طلوعی می‌دهد
از کلاه خسروی رخسار مه سیمای تو

جلوه گاه طایر اقبال باشد هر کجا
سایه‌اندازد همای چتر گردون سای تو

از رسوم شرع و حکمت با هزاران اختلاف
نکته‌ای هرگز نشد فوت از دل دانای تو

آب حیوانش ز منقار بلاغت می‌چکد
طوطی خوش لهجه یعنی کلک شکرخای تو

گر چه خورشید فلک چشم و چراغ عالم است
روشنایی بخش چشم اوست خاک پای تو

آن چه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگار
جرعه‌ای بود از زلال جام جان افزای تو

عرض حاجت در حریم حضرتت محتاج نیست
راز کس مخفی نماند با فروغ رای تو

خسروا پیرانه سر حافظ جوانی می‌کند
بر امید عفو جان بخش گنه فرسای تو

تفسیر :

شایستگی های زیادی دارید و هر چه به دست آورده اید در شان و لیاقت شماست. انسان خوش اقبالی هستید که پیروزی های پی در پی به دست می آورید.

همای سعادت روی شانه های شما نشسته و محبوب خلق هستید. از عقل و درایت زیادی برخوردارید و خواسته های دل تان زود برآورده می شود.

وبلاگ گلشن ناز سحر تقدیم می کند : غزلی از حافظ ( 8 )

امروز با حافظ : ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

امروز با حافظ : ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

دیشب گله زلفش با باد همی‌کردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی

صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی

ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

وبلاگ گلشن ناز سحر تقدیم می کند : غزلی از حافظ ( 7 )

امروز با حافظ : سرِ ارادت ما و آستان حضرت دوست

سرِ ارادت ما و آستان حضرت دوست
که هر چه بر سرِ ما می‌رود ارادتِ اوست

نظیرِ دوست ندیدم اگر چه از مَه و مِهر
نهادم آینه‌ها در مقابلِ رخِ دوست

صبا ز حالِ دلِ تنگِ ما چه شرح دهد؟
که چون شِکَنجِ ورق‌هایِ غنچه تو بر توست

نه من سَبوکش این دیرِ رندسوزم و بس
بسا سَرا که در این کارخانه سنگ و سبوست

مگر تو شانه زدی زلفِ عنبرافشان را؟
که باد غالیه‌سا گشت و خاک عنبربوست

نثارِ رویِ تو هر برگِ گل که در چمن است
فدای قَدِّ تو هر سروبُن که بر لبِ جوست

زبانِ ناطقه در وصفِ شوق نالان است
چه جای کِلکِ بریده زبانِ بیهُده گوست؟

رخِ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت
چرا که حالِ نکو در قَفایِ فالِ نکوست

نه این زمان دلِ حافظ در آتشِ هوس است
که داغدار ازل همچو لالهٔ خودروست